سلام جانان
خوبم قربونت بشم بله عزیزم
بد نیست ولی میدونم قوی نیست این یکی
ساختار و ساختمان کل دلنوشته ام خوب نیست
بعضی جاها تکرار شده کلمات
ولی میخوام لحن همینطور باشه
در کل این اتفاق برای هر کسی ممکنه بیوفته یک زمانی یکی میاد و آبستن میکنه و ناغافل میره و تنها کسی که درد میکشه خودمونیم بعد یک مدت اروم میشیم ولی دیگه اون آدم سابق نیستیم
کلا ساختار دلنوشته ام اینجوری بنا کردم
هوووم!
پس از لحاظِ نوشتاری میخواین که بارِ قلمتون بهتر بشه؛ مثلا جایگزینِ کلمات، واژه آرایی و.. تا جلوه ی قشنگ تری به دلنوشتهتون بده و از کلیشه هم جلوگیری بشه درسته؟
خب بیاین یک سری جایگزین برای برخی کلمات استفاده کنیم.
از تضاد و تعیلق و واژگان جدید استفاده کنین تا جذاب تر بشه.
مثلا یک تیکه متنِ شانسیِ شما:
اینجا همونجاییه که آدم خودش رو کوچیک میکنه.
هی سوال میپرسی، هی توجه میکنی، هی سعی میکنی خاطرات خوب رو یادآوری کنی.
ولی انگار داری آب توی هاون میکوبی.
هر چقدر تو بیشتر میدوی، اون بیشتر عقب میکشه.
میتونین اینجا حالتِ تصویر طور کنین کمی دلنوشته و! مثلا گفتین هرچی بیشتر میدوی
اون بیشتر عقب میکشه. این صحنه و بیارین و توی همین صحنه این احساسات بالا و توضیح بدین به این شکل مثلا:
گویی که او آرام آرام قصدِ رفتن داشته باشد و با هر قدم از تو بیشتر فاصله بگیرد؛ تو این فاصله را حس کنی و هر بار بخواهی به او نزدیکتر شوی تا نگذاری از تو دور شود. خودت را کوچک کنی و دنبالِ او بروی؛ برای نرفتناش دست به هر کاری بزنی. مدام از او سوال کنی، مدام به او توجه بیش از اندازه کنی، مدام سعی کنی خاطرات خوبتان را یادآوری کنی تا بلکه اندکی قدمهایش سست شود و دست از رفتن بردارد.
اما دریغ از ذرهای نتیجه! گویی که آب در هاون کوبیده باشی و فقط باعث شوی از همیشه برایت غریبهتر شود.
هوووم
لحن هم خوبه... چون قالبِ کلی داستان و حسی که مخاطب باید ازش دریافت کنه طبقِ ژانری ک نوشتین تراژدی و فلسفیِ! و البته چون به قولِ خودتون برای بیشتر ما اتفاق میفته، اجتماعی هم حساب میشه.
خب این لحن توی داستان کمی تا حدودی رعایت شده.
فلسفی هست... چون پیامی رو میرسونه به مخاطب و کمی تورو به فکر میبره.
ولی بیشتر فلسفی و اجتماعی است تا تراژدی؛
ببین توی دلنوشته چیزی که مخاطب حس میکنه ودریافت میکنه، اون عمقِ وجود و احساساتِ راویه!
شما توی داستان بیشتر طبقِ این پیش رفتین که این شروع... این اومدن های یکهویی... چه تاثیری داره؟ چجوری شروع میشه، چه حسی داره، چجوری تموم میشه و درسی که میگیری چیه از این ارتباطِ نابود شده؟
اما خب... بیشتر به ظاهرِ ماجرا پرداختین و وارد جزئیات احساسی نشدین، خودِ ماجرا غم انگیزه و دردناک و حالا این غمی که به وجود میاد باید با کلمات به تصویر کشیده بشن درسته؟ ولی توی نوشته زیاد به عمقِ احساس وارد نشدیم، و بشیتر از افکار و رفنار ها گفته شده. همین باعث میشه غمگین بودن ماجرا حس نشه و توی انتقالِ حس غم به مخاطب به مشکل بخوریم در صورتی که یکی از احساساتِ غالب بر دلنوشته حسِ غمِ! ضمنا که اینجا میتونین از تشبیهات زیادی واسه هر لحظه ی این ماجرا استفاده کنین، مثلا وقتی که میگین دیگه جواب نمیده، میتونین توی اون صحنه چگونگی غرق شدن در گردابِ افکار و احساساتِ مختلف و قشنگ توی دلنوشته بیان کنین و اینطوری حسِ بیشتری به مخاطب بدین.
مثلا:
فکرهای زیادی توی سرم به جریان افتاده بود و چون دریایِ خروشانی مدام خودشان را به ساحلِ احساساتم میکوبیدند، باورِ سفت و محکمی در من بود که نمیخواست به این افکار بها بدهد و در جوابِ سوالاتِ بیپاسخِ افکارم همچون چرا پیام نمیدهد؟ چرا حس میکنم سرد شده است؟ برای هرکدام بهانهتراشی کرده و با دلیل و منطق همه را رد کنم! غافل از اینکه گاهاً افکار از احساسات صادقترند و این بهانهها فقط دلیلی برای یک فرار از واقعیت است.
کم کم احساسات سست میشوند و افکار را میپذیرند. شاید واقعا اینگونه باشد؟ شاید این همه وقت از حقیقت فرار کرده ام؟
و بعد زهرِ نیشِ کلامِ حقیقت را آرام آرام به جان میخرند.
و اینطور ساختار دلنوشته و بنا کردین؛ اینطور ک گفتین یک چیزِ مشترکه و طبقِ دلنوشتتون و مخاطب قرار دادنِ یکجورهایی خودتون و مخاطب باعثِ نزدیکی متن و خواننده شده.
اما یک چیز دیگه! هر داستان باید پیامی داشته باشه، پیامِ شما واضح بود اما میتوانست واضح تر هم باشه.
مثلا اون تیکه های آخر دلنوشته که از تغییر میگین، از فهمیدن یک سری درس ها، بیاین این رو پر رنگ تر بکنین. بیشتر نشونش بدین، همچنین چیزی میتونه افکار و دید آدم و عوض کنه، این و بیشتر نشون بدین که چه تغییراتی رخ داده؟ تا مخاطب پیام دلنوشته و بیشتر بفهمه.
دیگه اینکه گاهی لحنتون خیل محاوره ای میشه ولی در واقع باید ادبی بشه برای همین شاید بعضی کلمات و بهتر باشه ادبی تر کنین بانو.
مثلا
نمیکنه: نمیکند.
میشن: میشوند.
یه: یک.