فنجان قهوهم را کنار سیستم گذاشتم و سرم را بالا آوردم. نگاهی حوالهام کرد که برق چشمانش را حتی آن عینک قاب دایرهایش هم نتوانست پنهان کند.
«گفتین برای چه کاری پیش من اومدین؟»
چندبار به سرعت پلک زد و گفت:
«شنیدم که شایعههات یکی از اون یکی فاجعهتره... .»
نگاه گشادشدهم را دید، اندکی مکث کرد و بعد ادامه داد:
« منم کلاً دورم رو پاکسازی کردم و خواستم ببینم حالا چند مرده حلاجی!»
«متوجه نشدم، شما که حواشی رو پاک کردین... .»
یک قرص قهوه از کیف دستی کوچکش بیرون آورد و آن را در مقابل دیدگانم کنار فنجانم گذاشت و چشمکی زد.
«لازمت میشه!»
«ببخشین ولی من که... .»
بی آنکه بگذارد من حرفم را تمام کنم، دخمهام را ترک کرده بود و تنها چیزی که به من ثابت میکرد که اشتباه نکردم، همان قرص قهوه روی میز بود!
گوشهی سرم را خاروندم و تصمیم گرفتم این شایعه هم بسازم. کارم، ساختن ناممکنها بود. روی کافنونسین(کافهنویسندگانسرچ) کلیک کردم تا ببینم این دخترک که چشمانش برق شیطنت داشت، کی بود که برایش یک آش بپزم تا منِ شایعهنویسنارنجی را مورد عنایت تمسخرش قرار ندهد. سرچ کردن برایم در این شهر کوچک، سخت نبود! کافی بود تا تیکآبی که به گردنش داشت را جزو مشخصات کابریش بزنم و دنبال پروفایل و نمایهی او بگردم. بالاخره پیدایش کردم دخترک سرزنده را. اهل متنهای سنگین بود و دوستانش محدود بود. واقعاً نمایهش خالی از شوخی و صمیمیت بود. مشکوک نبود؟