دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات Majnun ]

img_9d9fbed4_1780087703.jpg
 
یه چیز جالب یادم اومد.
یه بار من و مامانم بیرون بودیم. دیدیم یه گربه کوچولوووو زیر درخته بچه ها هم دورش جمع شدن.
به هم دیگه می‌گفتن ای کاش پول داشتیم برای این پیشی شیر میخریدیم.
بعد مامانم براش شیر خرید. انقددد کوچولووو بوددد!!
۲۰ سانت اینا شاید!
جوجووو. پیشییی گوگولییی
 
اون موقع که کوچولو بودم بابام بهم می‌گفت ماه‌ماطی
ماه+فاطمه = ماه‌ماطی
خیلی گوگولی بود:)
پ.ن. یهو یادم اومد.
 
فاصله غم و شادی همینقدره:‌‌(
قدر تک‌تک لحظه هایی که فکر میکنین خیلی عادی هستن رو بدونین چون ممکنه یهو ورق برگرده...
 
آدم‌ها به فراموشی محتاج‌ترند تا به خاطره.
آدم‌ها از خاطرات، خنجر می‌سازند و با خنجرِ خاطره خط می‌اندازند روی همه‌چیزِ زندگی.
زندگی خجالت می‌کشد که از ذهن بیرون بیاید، بس‌که تن‌و‌بدن و سروصورتش خط‌خطی خاطرات است.
گاهی خاطره، خطرناک‌ترین چیز جهان است.
_سووشون
 
عقب
بالا پایین