مقدمه:
این داستان از یه اتفاق تلخ و غافلگیرکننده شروع شد. سال ۱۹۶۴ بود، در شهر نیویورک. یه خانم جوان به نام کیتی جنوویس، بعد از شب کار، وقتی داشت به خونهش برمیگشت، مورد حمله یه مرد قرار گرفت. این اتفاق فقط یه لحظه نبود، بلکه چندین بار تکرار شد. کیتی فریاد میزد، کمک میخواست و حتی وقتی مهاجمش فرار کرد، دوباره برگشت. همسایهها صدای جیغها رو میشنیدن، بعضیها چراغهاشون رو روشن میکردن، بعضیها پنجرهها رو باز میکردن، اما… هیچکدوم از اونها زنگ نزدن، هیچکسی پایین نیومد و هیچکسی بهش کمک نکرد. متاسفانه کیتی جان باخت.
این داستان از یه اتفاق تلخ و غافلگیرکننده شروع شد. سال ۱۹۶۴ بود، در شهر نیویورک. یه خانم جوان به نام کیتی جنوویس، بعد از شب کار، وقتی داشت به خونهش برمیگشت، مورد حمله یه مرد قرار گرفت. این اتفاق فقط یه لحظه نبود، بلکه چندین بار تکرار شد. کیتی فریاد میزد، کمک میخواست و حتی وقتی مهاجمش فرار کرد، دوباره برگشت. همسایهها صدای جیغها رو میشنیدن، بعضیها چراغهاشون رو روشن میکردن، بعضیها پنجرهها رو باز میکردن، اما… هیچکدوم از اونها زنگ نزدن، هیچکسی پایین نیومد و هیچکسی بهش کمک نکرد. متاسفانه کیتی جان باخت.