ویژه °•ساختمان کافه نویسندگان| چالش نامه‌ای به انجمن •°

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
°•°• به نام یزدان پاک •°•°

x3424_772c-Negar-1778188245741.png



کافه نویسندگان برای خیلی از ما
جایی بود که اولین جمله‌مان را با تردید نوشتیم
اولین شخصیت‌مان را جان دادیم
اولین نقد را خواندیم و کمی لرزیدیم
و بعد… قوی‌تر ادامه دادیم.
اینجا قصه‌ها فقط نوشته نشدند،
زندگی شدند.
دوستی شدند.
رویای جدی گرفته‌شده شدند.


به مناسبت سالگرد تاسیس کافه نویسندگان،
از تون دعوت می‌کنم بنویسی…
نه یک متن ساده،
بلکه روایتی از آنچه کافه برایت ساخت.

با نوشتن یک متن یا ارسال فایل صوتی در چالش ما شرکت کنید.

متن شما میتونه به صورت یک نامه
یک دلنوشته کوتاه باشه.

به برترین متن یا صوت
جایزه‌ی خرید کتاب به مبلغ 500 تومن تعلق میگیرد.

موفق باشید ☘️

 
آخرین ویرایش:
من خیلی صریح و ساده تشکر می‌کنم از کلیه کادر انجمن؛ هم برای این‌که من رو به گرمی پذیرفتن و هم برای این‌که از ارزشمندترین گوهر این دوران، یعنی وقت خودشون، به کسانی بخشیدن که جویای خوندن و نوشتن هستند -118-"{}
 
سلام و عرض ادب 🌹
کار شما فراتر از یک لطف است.
با انجمنی که راه اندازی کردید نه تنها به دیگران بال وپر دادید بلکه باعث شد که فرهنگ و هنر نویسندگی را به نحوه خود جان ببخشید
از صمیم قلب تشکر میکنم از تمام کسانی که طراحی و مدیریت سایت را برعهده دارند.♥️🌹
 
روز اولی که وارد این جا شدم یه دختربچه‌ی تنها بودم که کوله پشتیش از خودش بزرگ‌تر بود و از خوب نوشتن ناامید شده بود. الآن هم که دارم این متن رو می‌نویسم خیلی خوب نشدم؛ ولی در هر حال تو منو به چیزی که الآن هستم تبدیل کردی. دختری که درست یا غلط، با اعتماد به نفس انشاهاش رو می‌خونه.
تولد قلم خیلی از ما با تو بود. تولدت مبارک! Birthday
 
هیچوقت فکرشو نمی‌کردم که روز تولدم با کافه یکی باشه پس تقدیم به تو و تیم مدیریت عزیز:)


بعضی جاها آدرس ندارند، اما راهشان را بلدیم؛ نه با نقشه‌ای کاغذی، بلکه با تپش دل پیدا می‌شوند. جایی که اولین بار نام‌مان را زیر یک پاراگراف نوشتیم و فهمیدیم واژه می‌تواند خانه باشد.
این نامه، برای همان خانه است… .
به کافه‌ای که از جنس کلمه بود، یادت هست؟
اولین جمله‌ای که نوشتم، بیشتر شبیه لرزش بود تا نوشتن یه داستان.
دست‌هایم مردد، ذهنم شلوغ و دلم پر از این سوال که «آیا من می‌توانم؟»
اینجا اما کسی نگفت: دیر آمده‌ای.
نگفت: هنوز آماده نیستی.
گفت: بنویس… حتی با ترس!
در همین گوشه‌های روشن صفحه، اولین شخصیت من نفس کشید. با ضعف‌هایش، با اشتباه‌هایش و با امیدی که شبیه خودم بود.
اولین نقد را که خواندم، قلبم فرو ریخت؛ اما همان واژه‌ها، همان نقدها، ستون فقرات جسارتم شدند.
اینجا فهمیدم نوشتن فقط کنار هم گذاشتن کلمات نیست؛ اینجا فهمیدم روایت، یعنی ایستادن پای رویا حتی وقتی لرزیده‌ای.
قصه‌هایمان در اینجا، فقط داستان نبودند؛ دوستی شدند، همدلی شدند، شب‌هایی شدند که با اشتیاق «منتشر شد» فریاد می‌زدیم و منتظر اولین نظر می‌ماندیم.
کافه برای من فقط یک سایت نبود؛ کارگاهی بود که در آن، از خامی به جرأت رسیدم. جایی که یاد گرفتم اگر واژه‌ای زمین خورد، می‌شود بلندش کرد و دوباره جانش داد. امروز اگر بی‌تردید می‌نویسم، اگر شخصیت‌هایم با صدای بلند حرف می‌زنند، اگر از نقد نمی‌ترسم، بخشی از این جسارت مدیون همان میزهای مجازی‌ست
که بوی قهوه نمی‌دادند، اما بوی رویا می‌دادند.

سالگردت مبارک
ای جایی که به ما یاد دادی
نویسنده شدن از یک «شروع کوچک» آغاز می‌شود.

از طرف سونیا بینا ملقب به ریپِـر:)
 
به نام نویسندۀ بزرگ سرنوشت
دستان سردم را در هم قفل کرده بودم و با اشتیاق صفحه‌ را نگاه می‌کردم.
بوی خانۀ رویایی‌ام را می‌داد. اینجا بودنم از آخرین روزِ پاییز شروع شد، یلدای باستانی.
از برفی که آرام بر صحنۀ انجمن می‌نشست و تبریکات گرم دیگران ذوقی توصیف‌ناپذیر در دلم جوانه می‌زد.
از کسانی که بودند و بی‌شیله پیله دوستت داشتند.
خیلی‌ها از خیلی وقت پیش تعریف قلم خوبم را می‌کردند اما وقتی پا به این دنیا گذاشتم انگار تازه اول راه بودم.
خیلی وقت‌ها نمی‌نوشتم، آخر می‌ترسیدم.
اما مگر می‌شد هزاران دستی را که برای کمک به تو دراز شده بودند رد کنی؟
دستان گرمشان را گرفتم و پله‌پله بالا رفتم. راه موفقیت طولانی بود.
حالا اگر یک روز ننویسم، گرفته می‌شوم. انگار در غاری تاریک رهایم کرده‌اند.
قلم را که برمی‌دارم و انگشتانم را بر روی کلیدهای کیبورد حرکت می‌دهم، چراغ‌قوه روشن می‌شود.
یادم هست اولین شایعه ژورنالیستی‌ام را که نوشتم،
اولین دلنوشته‌ای که ویراستاری کردم و
اولین رمانی که ناظرش بودم.
همیشه اولین‌ها خاطره‌انگیزاند و تو باعث شدی نیمی از خاطره‌انگیزهای من زقم بخورند.
ممنونم از تو که خاطرۀ فراموش ناشدنی من هستی.
 
خیلی خلاصه خدمتتون عرض کنم که واقعا متاسف و پشیمونم از عضویت اما چه کنم که راه بازگشتی نیست
 
با سلام و احترام فراوان،
اینجانب یگانه ، بدینوسیله مراتب سپاس و قدردانی عمیق خود را از تلاش‌های بی‌شائبه و دلسوزانه‌ی تمامی اعضای کادر مدیریتی، اعم از معاونان گرانقدر و مدیران ارشد، و همچنین تمامی دست‌اندرکاران گرامی انجمن، ابراز می‌دارم. در طول مدتی که افتخار عضویت در این جمع فرهیخته را داشته‌ام، همواره شاهد اهمیت والایی بوده‌ام که انجمن به قلم پویا و اندیشه‌ی نویسندگان ارزانی می‌دارد. این توجه و دلسوزی، انگیزه‌ای مضاعف برای اعضا فراهم می‌آورد تا با اطمینان خاطر، مسیر اعتلای خود را در وادی نویسندگی طی کنند.
آنچه بیش از همه موجب دلگرمی است، رویکرد حمایتی و سازنده‌ی انجمن در قبال نویسندگان است. حتی در مواجهه با قلم‌هایی که شاید در آغاز راه، نیازمند صیقل و پرورش بیشتری باشند، با صبوری، نقد دلسوزانه و مشاوره‌های ارزشمند، راه را برای قوی‌تر شدن و بالندگی استعدادها هموار می‌سازید. این تلاش جمعی برای توانمندسازی اعضا، گنجینه‌ای گرانبهاست که به غنای فرهنگی انجمن می‌افزاید. همچنین، لازم می‌دانم از تلاش‌های چشمگیر تیم طراحان خلاق انجمن که با ذوق و هنر خود، به آثار و فعالیت‌ها جلوه‌ای ویژه می‌بخشند، صمیمانه تشکر نمایم. این همراهی و اهمیت‌دهی به جزئیات، نشان از تعهد عمیق انجمن به ارتقای تجربه‌ی اعضا دارد.
امید است که این مسیر پربار، با همین شور و تعهد ادامه یابد و انجمن همواره پناهگاهی امن و الهام‌بخش برای تمامی علاقه‌مندان به قلم و اندیشه باقی بماند.
با تجدید احترام،
یگانه

۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
 
یه فرصت دوباره
برای رشد
شکوفایی
دوستی
ساختن یه دنیا‌ی جدید
عضویت توی جامعه‌ای که حضوری ازمون دریغ شد.
فنجون‌هایی که با کلمات پر شدن برای جلای دل و ذهن.
و حضوری که هروقتی باشه، با دیدن جنب و جوش و صمیمیت افراد، با خودت میگی «چرا زودتر این خوشبختی رو امتحان نکردم؟»
و کاش این حضورهای شیرین همیشگی باشه، یا اگه موقته، کد بسته‌ی نامحدود داشته باشه.
 
سلام.
من نویسنده نیستم، ولی با کافه، نویسندگی یاد گرفتم. با نویسنده‌های زیادی آشنا و دوست شدم. بهترین دورانِ مجازیم رو اینجا گذروندم. اینجا به من خیلی خوش گذشت : ) همین به نظرم خیلی ارزشمنده. ممنونم از همه کسایی که واسه برپا موندن کافه تلاش می‌کنن و وقت میذارن-118-"{}
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 118)
عقب
بالا پایین