«بهنامِ قلم»
اسمِ دفترچهخاطرات رو که دیدم؛ خاطراتِ بچههارو که خوندم؛ منم دلم خواست...
مثلِ بچگیها که میدیدم همه یک دفترچهخاطراتِ قفلدار دارن و چقدر براشون عزیزه! مینویسن توش، از بقیه امضا و یادداشتِ یادگاری میگیرن، چیزهای عزیزشون رو توش میچسبونن و نگه میدارن و...
منم دلم خواست، به مامام گفتم و یکدونه ازون قفلدار ها خریدم. ذوق کردم و چند روزِ اول فقط نگاهش کردم. بعدِ چند روز ولی...
تازه با خودم گفتم خب الان که چی؟ دفترچه خاطرات برای چیته؟ چی بنویسم؟ از روزهای کلیشهای؟ یادگاری بگیرن از بقیه دوستام؟ کدوم دوست... که اونقدر صمیمی باشه که بگم برام بنویس و بهم یک چیزی بگو؟ کدوم یادگاری! که اونقدر عزیز باشه بخوام تا همیشه نگهاش دارم؟
سر آخر... بیخیالش شدم و اون دفترچهخاطرات رو انداختم گوشهای به امانِ خدا! نمیدونم الان هم هست یا کجاست؟ ولی هیچوقت حتی یک کلمه هم توی سفیدی صفحاتش حک نشد.
بارِ دوم...
که دلم خواست دفترچه خاطرات داشته باشم، وقتی بود که خوابگاه بودم، ایندفعه یک دفترِ ساده برداشتم و رفتم پیشِ بچهها و گفتم یادگاری بنویسید واسم. بعضیا نوشتن... بعضیا هم نه! ولی اون کسایی که دوست داشتم برام بنویسن، هیچوقت ننوشتن. البته دیگه مهم نیست؛ چون وقتی از اون خوابگاه اومدم بیرون هرچی که از اونجا مونده بود رو نابود کردم از جمله دفتر خاطرات رو! تک تکِ ورقههاش رو کندم و سوزوندم. چون اون آدمی که اونها ازش نوشته بودن... من نبودم!
و حالا...
برایِ بار سوم؛ یک دفترچهخاطراتِ مجازی!
نمیدونم چطور بشه؟
شاید هیچوقت ننویسم توش؟ شاید بنویسم اما بعداً آتیشش بزنم؟ شاید هم اینقدر بنویسم و بزارم بمونه تا خالی بشم.
پس فقط باید بگم... سلام دفترچهخاطراتِ عزیزم!
دیدم که معمولاً اولِ دفتر خاطراتها شعر موردِ علاقشون، یا نقلِ قولِ مورد علاقشون یا یک چیزی شبیه به این مینویسن! یک چیزی که مورد علاقشون باشه تا باز هم با هر بار باز کردنِ دفتر چشمشون بخوره بهش و لبخند بزنن با دیدنش. خب... راستش هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید؛ نه اونقدری که موردِ علاقم باشه و همیشه با تکرار کردنش سَرمست بشم. واسه همین گفتم یکچیزی از خودم برای خودم بنویسم؛ یک جملهای که نیاز دارم بشنوماش:
- اینکه میدونی دختری؟ تو هرچقدر هم بد یا خوب باشی، من دوستتدارم. هرچقدر از نظرِ خودت کم یا زیاد باشی، بازم دوستتدارم. هرچقدر، هرجوری راجبِ خودت فکر کنی و هر کاری هم بکنی، باز هم دوستت خواهم داشت.
حتی اگه یک روزی فکر کردی دیگه هیچکس دوستتنداره؛ من تورو دوستتدارم.
هیچکس اندازهی من تورو ندیده، تورو نمیشناسه، تورو درک نمیکنه، تورو نمیفهمه، کنارت نبوده، متعلق به تو نبوده و...
فقط خواستم بگم من کنارتم و مراقبتم.
فقط خواستم بگم اینقدر به خودت سختنگیر، اینقدر خودت و دور نکن، اینقدر خودت و دست کم نگیر، اینقدر با خودت غریبگی نکن، اینقدر... هزار تا اینقدر دارم که بگم بهت ولی دختری؟
فقط برات آرزو میکنم که بخندی همیشه و حالت خوب باشه، اینکه گاهی گریه کنی و رو به راه نباشی عادیه، حقِ توعه اما در نهایت... بعد این همه گریه و غم، با یکم دیوونه بازی دوباره خودت شو، باشه؟
همین.
از طرفِ منِ عزیزت!
یک عادتی که از بچگی داشتم و دوستش هم داشتم این بود که قایم بشم.
وقتی بچه بودم یا همیشه در حالِ آتیش سوزوندن بودم یا وقتی میخواستم فرار کنم میرفتم عجیبترین جایِ ممکن و قایم میشدم.
من قایم میشدم...
چون دلم میخواست یکی پیدام کنه!
یکی بگرده دنبالم همهجارو تا بالاخره من و پیدا کنه و بعد فقط محکم بغلم کنه.
ولی نشد...
هیچوقت نشد کسی بگرده دنبالم و پیدام کنه.
این میشد که که خودم خسته میشدم از پیدا نشدن و میاومدم از پناهگاهم بیرون.
و بعد میدیدم کسی حتی متوجه نشده چند ساعتی نبودم و گُم شدم.
اما ناامید نمیشدم و و بازم قائم میشدم به امید پیدا شدن! بازم نشد...
اینقدر نشد که این عادت موند تویِ وجودم؛
وقتی میترسیدم، وقتی ناراحت بودم یک پناهگاهِ عجیب پیدا میکردم و پناه میبردم اونجا.
شاید چند دقیقهی اول دلم تنها بودت میخواست ولی بعدش با خودم میگفتم:
- کاش یکی پیدا کنه و فقط ازم بپرسه چی شده؟
قول میدم بگم همهچی و!
ولی نه کسی میاومد و نه کسی میپرسید.
من بزرگتر شدم؛ شاید بعد خونمون، تنها محیطی که توش بودم خابگاه بودم.
اونجا هم من همش قایم میشدم؛
زیرِ تخت، توی زیرزمین، توی آسانسور، توی پلههای اضطراری، توی اتاق های خالی، توی پشتبوم و...
ولی میدونی؟
توی خابگاه به اون بزرگی کی یادش میمونه که بگرده دنبالت؟
گمونم هیچکس.
و من همچنان گُم شدم و گُم شدم بدونِ اینکه کسی بگرده دنبالم.
الان هنوزم همینطورم؛
الانم غمگینم، سه روزه بغضزدهام. حرف زدم، خندیدم، بیرون رفتم، کتاب خوندم، کار کردم، خوردم، خوابیدم و... ولی با بغض!
و امشب شکستم؛ تو پناهِ آخر اومدم تاریکخونه و دارم مینویسم. برای کی و چی اما؟ نمیدونم؟
فقط میدونم الان همون دختر کوچولویِ بچگیم شدم که ساعتهاست منتظرم یکی پیدام کنه.
و انتظار کشیدن خستهام؛
خیلی خسته!
اونقدر خسته که امشب بخوابم و خوابِ همیشگی برم...
شده بغض کنی؛ لب بِگَزی
بغضِ دلت وا نشود؟
شده غم دَر بزند؛ وا نکنی
دَرَت از جا بِکَنَد؟
شده گم بشوی؛ توی خودت
بعد... پیدا نَشَوی؟
شده تِکه شَوی؛ خُرد شَوی
پیشِ خودت جان بِدَهی؟
اینروزها معنیِ منتظر بودن رو خوب فهمیدم؛ اینکه هر ثانیه دلت بجوشه و چشمت خشک بشه به در... اینکه اینقدر به انتظار خو گرفته باشی که حتی تویِ خواب هم منتظر باشی!
که وقتی میخوابی، هر ده دقیقه یکبار، یکآن با نفس نفس از خواب بپری که نکنه اومده باشه و تو خواب بوده باشی؟ نکنه یک ثانیه حضورش و از دست بدی؟ نکنه اونم چند دقیقه منتظر بوده باشه؟
من که میدونم... منتظر بودن چقدر درد داره! اینکه افکار همه ی مغزت و متلاشی میکنند؛ اینکه چشمت عادت میکنه به خشک شدن به در؛ اینکه کلِ فکر و ذکرت دنبالِ یک رد و نشونه از حضورش میگرده؛ اینکه قلبت با هر ثانیه بیشتر نبودنش از جا درمیاد و تو دوباره با دستِ لرزون میزاری سرِ جاش؛ اینکه توی ذهنت هزار تا سناریو میچینی برای گله کردن؛ برای این چشمانتظاری سخت؛ برای این نداشتنِ دردناک ولی وقتی بالاخره انتظارت برای چند ثانیه به پایان میرسه فقط تنها چیزی که یادت میمونه بودنشه، نفس بکش... این لحظه دیگه مهم نیست چی بود و چی گذشت، مهم اینه بالاخره انتظار تموم شده، بالأخره اومد، بالاخره هوا عطرش و گرفت.
بالاخره... اما بازم چشمانتظاری :))))
نمیشه بهش عادت کرد میدونی؟ آدمیزادِ! بعد یک مدت یاد میگیره که عادت کنه به اون شرایط ولی به نظرم... منتظر بودن هیچوقت عادی نمیشه، هیچوقت اون دردِ انتظار کمتر نمیشه و هر بار محکمتر تیغش گلوت و میبره و زخمی میکنه. من از منتظر بودن متنفر بودم، چون مثل آروم جون دادن میمونه! خصوصاً که با دلتنگی ترکیب بشه و بعد... تو رو از پا میندازه! من حتی یاد گرفتم واسه آرزوهام زیاد منتظر نمونم، نشد، رها کنم! تا فقط از منتظر شدن فرار کنم ولی حالا چی؟ این روزها اینقدر خوب یاد گرفتم که میدونم انتظار قراره کِی سر و کلهاش پیدا بشه؟ چجوری میاد؟ چجوری میره؟ چجوری دوباره بیچارم میکنه؟ خط به خط میتونم مشقِ انتظار بدم برای خودم. اسمش رو گذاشتم آقایِ انتظار! اون دَر نمیزنه درست مثلِ دلتنگی! البته وقتِ اومدنش همیشه معلومه، درست بعدِ رفتنت، چند ثانیه بعد... که عطرت رفت، نفست رفت، گرمیِ حضورت فقط توی قلبم موند، آقای انتظار در و وا میکنه و میاد میشینه روی مبل به تماشایِ منِ منتظر.
منی که... چند ثانیه نشده دوباره چشم میدوزم به در تا برگردی! تا دوباره بیای! دوباره تو خودم جمع میشم و بعد چند دقیقه مجبورم بلند بشن تا همه نفهمن من چقدر منتظرم و چقدر درد داره این انتظار...
من میخندم؛ خودم و مشغول میکنم؛ حرف میزنم؛ نقاشی میکشم؛ کتاب میخونم؛ فیلم میبینم؛ چیزی گوش میکنم؛ فکر میکنم و... اما توی همه ی این لحظات کل وجودم منتظره تا بیاد. همیشه یک گوشه ی نگاهم به دره، همیشه وسطِ لبخند بغض میشینه تو گلوم که کی میاد؟ وسطِ بارونِ روی شیشه یکهو اسمش حک میشه رو شیشه و کنارش یک سوال! وقتِ بودنت کی میرسه پس؟
توی تمومِ این لحظات، آقای انتظار فقط نگاه میکنه؛ سرد و بیحس، بُرنده و تیز. شاید اون عادت کرده به دیدنِ این درد...
عادت کرده که این صحنه رو هر روز ببینه:
- اینکه توی خودم جمع بشم؛ به در نگاه کنم؛ قطرهی اشکم بچکه و زیر لب بگم
درد داره... دروغ گفتم درد نداره، خیلی درد داره... نبودنت درد داره لعنتی؛ این درد یک روز بیصدا من و از پا می اندازه نگی نگفتم!
اگه یکروز شنیدین گوشهی شهر، یک دختری با چشمایِ خیس و خیره به در، بیصدا برای همیشه خوابیده، اون منم گمونم.
و فقط به اون برسونین که تا لحظه ی آخر منتظرش بودم، همین.
دیگه بزرگ شدی دخترکم؛
نمیشه فرار کنی یک گوشه و تویِ خودت جمع بشی تا هرچی که شده خودش حل بشه!
باید از پس غمها، دلتنگیها، تصمیمهای سخت، طوفانِ احساسات متناقض تنهایی بربیای.
باید با تنهایی خو کنی؛ منظورم از تنهایی فقط تنها بودن تو اتاق نیست دخترکم. تنهایی میتونه توی یک جمع بزرگ، توی خانوادهات، توی رفیقات و هزار جای دیگه هم همراهت باشه!
و بینِ این همه فرار نکردن؛ اگر شانس بیاری، بتونی دو کلام در موردشون با کسی حرف بزنی، مثلا اون شبی که تا صبح فقط بالشتت را داری، یکی باشه که باهاش حرف بزنی و گریههات رو باهاش تقسیم کنی. یا مثلا وقتی که تنهایی از پسِ یک مشکلِ سخت براومدی و یک قدم بزرگتر شدی، بشینی و با خنده چیزهایی که گذروندی و برای نزدیکترینت تعریف کنی. اما میدونی چیه؟
در نهایت، بارش رو باید خودت به دوش بکشی، تنهای تنها. منظورم چیه دخترکم؟!
یعنی اینکه اینجا فقط خودتی و خودت. یکسری غمها و مشکلات و دردها فقط سهمِ خودته.
نه خانواده؛ نه دوست؛ نه رفیق؛ نه هیچکس.
باید یاد بگیری که به خاطرِ خودت بقیه رو اذیت نکنی، متوجهی؟!
و خب... دیگه فرار بسه. اینبار اگر چیزی پیش اومد بجنگ دخترکم؛ خودم کنارتم.