نظارت همراه رمان آنتروس |ناظر: nazi

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع serena
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
در اسرع وقت چک میشه قشنگ خانوم.
«کورخوندی! من یونا رو صاحب قلبم و سرنوشت رو تعویض می‌کنم؛ این سرنوشت لعنتی رو خودم می‌نویسم. یونا همون دختریه که سعی کردید منو گول بزنید تا ازم قایمش کنید.»
گفتنی‌است، دختر در بازه‌ای قرار گرفته که می‌تواند به یک هیولا و یا شاید یک فرد شرور شبیه به شیطان تبدیل شود.
حال قرار است او برای تحصیل توسط برادرانش به خارج از کشور برود؛ بدون این‌که کسی متوجه بشود.
او باید از حالا قدم‌هایی محکم بر‌ می‌داشت؛ بلکه آماده شود برای مدیریت بیمارستانی که قرارست یون‌هو و یون‌سو به او واگذار کنند.
اما پس تکلیف کریستین چه می‌شود؟
بهتر است کمی هم به او بپردازیم.
کریستین به دنبال قلب آنالیاست.
شاید در این لحظه فکر کنید منظور این است که می‌‌خواهد معشوقش باشد، ولیکن سخت در اشتباه هستید.
کریستین می‌خواهد قلب یونا را از سینه‌اش بیرون بکشد و همراه با عصاره‌ی گل درخشان ماه، درون سرزمینش دفن کند.
او خیلی وقت است که برای پیدا کردن یک آنالیا
(الهه‌ی ماه)، تلاش می‌کند تا بتواند طلسم‌خانوادگی‌اش را بکشند؛ طلسمی که باعث شده تمام قبیله‌اش تحت تاثیر این نفرین قرار بگیرند.
او می‌خواهد برای همیشه به سایه شوم بالای سر مردمش پایان بدهد.
یونا را از طریق طلسمی که بر ناخن‌هایش رنگ داده بودند تشخیص داده.
حال سرنوشت می‌تواند عوض شود.
ممکن است پسرجوان ما قلب خودش را تقدیم به یونا کند؛ شایدهم قلب دختر را از سینه‌اش بیرون بکشد.
آیا آغوش او می‌تواند یونا را از عواقب و آن فرد ناشناس دور کند؟ می‌تواند دختر جوان را از سرنوشت بیونگ‌هو جدا و با سرنوشت خود پیچ و تابش دهد؟
کریستین تصمیم می‌گیرد تا دوباره با یونا ارتباط برقرار کند.
تلفن دختر زنگ خورد.
به سمت موبایلش رفت، نام کریستین توجه‌اش را جلب کرد.
یون‌هو پشت‌سر یونا ظاهر شد و به گوشی خواهرش خیره شد.
آرام و یک‌ دفعه‌ای زمزمه کرد:
«کریستین دیگه کیه؟»
یونا هول کرده و از جایش پرید؛ به صورت برادرش نگاه کرد و تلفنش را پشتش قایم کرد.
دوباره زبانش بند آمد.
«به نفعته همین الان گوشیتو بهم تحویل بدی
یونا!»
«هِم... برادر میشه بزاری اول توضیح بدم؟»
یون‌هو اخم‌هایش را درهم گره زد.
دستش را جلو برد.
«بدش بهم یونا...»
یونا تلفنش را در دست برادر گذاشت.
یون‌هو تلفن را خاموش کرده و آن را از پنجره پایین انداخت، تبدیل به صد تکه شد.
«هی، چرا این‌جوری کردی؟ من بدون گوشی چی‌کار کنم؟»
«یکی برات می‌خرم، فقط الان باید روی رفتنت به روسیه تمرکز کنی.»
«روسیه؟ مگه قراره برم اون‌جا؟»
«بهتره بیخیال این بشی که چی هستی و چی بودی، تو یک انسان هستی، اینو یادت نره! مدتی اون‌جا دوره‌ی دبیرستان رو تموم می‌کنی، دوره‌ی چهار ساله‌ی دانشگاه رو که به پایان رسوندی برمی‌گردی، اون موقع می‌تونم مدیریت یک بیمارستان بزرگ رو به تو بسپرم.»
دختر متعجب پاسخ داد:
«مگه بیمارستان خریدی؟»
یون‌هو جلو رفت و دستش را بر شانه‌ی یونا گذاشت.
«دختری بشو که خودش همه‌ چیز رو مدیریت می‌کنه و بزرگ‌ترین جراح کشور میشه؛ می‌تونی اینو یک کادو از طرف بردار بزرگترت بدونی!»
سپس خانه‌ی یونا را ترک کرد‌.
دخترجوان خیلی به این جمله فکر کرد.
شاید او راست می‌گفت، اما پس بیونگ چی؟
بیونگ‌هو سه‌روز است که از اتاقش بیرون نیامده و ل*ب به غذا نزده.
چندباری با یونا تماس گرفته اما با خاموش بودن تلفنش مواجه شده.
دستی دستی خودش همه‌چیز را خراب کرد.
یونا حالا باید به مدت شش سال بیونگ را فراموش کرده و به ساخت شخصیتی جدید برای خودش تمرکز می‌کرد.
اما نمی‌توانست دوری بیونگ‌هو را تحمل کند.
او باید برای آخرین بارهم که شده با پسرجوان ملاقات می‌کرد؛ پس سوئیچ ماشینش را برداشته و به سمت عمارت حرکت کرد.
به سرعت از ماشین پیاده شد و به سمت عمارت دوید‌.
زنگ درب خانه را زد.
‌کاترین درب را باز کرد.
«اوه خدای‌ من، یونا!»
یونا سریع به داخل دوید، درون سالن شروع کرد به صدا زدن بیونگ‌هو.
«بیونگ، بیونگ! کجایی؟»
پسرجوان صدای یونا را شنید اما از جایش تکان نخورد.
«بیونگ‌هو، اومدم ببینمت! لطفا یک‌بارهم که شده به این فکر کن که همین دختر فراری می‌تونه همه‌چیزش یک مرد باشه، اون مرد تویی!»
بیونگ‌هو متعجب شد، از جایش بلند شد و از اتاقش بیرون آمد‌.
از بالای پله‌ها صدایش زد.
«چه‌خبرته این همه داد می‌زنی؟»
یونا لبخندی از ته دلش زد.
بیونگ هو در شیروانی خلوت کرده بود.

«بیونگ، بیا پایین صحبت کنیم، لطفا!»
پسر از پله‌ها پایین آمد و رو‌به‌روی یونا قرار گرفت.
دستانش را در جیب‌هایش فرو کرد تا مبادا زخم‌هایش را ببیند.
او تمام شب گذشته را با ضربه زدن به دیوارها گذرانده است.
بخاطر ترسش از درگیر شدن یونا در یک خطر بزرگ نتوانست بر خلاف میلش با او مهربان باشد.
از بالا با غرور به یونا نگاه می‌کرد.
«آه... پس این‌جوریاست؟ شایدم اشتباه از من بود که اومدم دنبالت تا قلبم زیر پاهات خورد بشه!»
«چرا ول کردی رفتی؟»
«مهمه برات؟ مگه خودت نبودی که گفتی نمی‌خوای دیگه منو ببینی؟»
«تا وقتی جلوی چشمامی می‌تونی معشوق من باشی، اما وقتی ناپدید بشی دیگه ثنمی باهم ندارم. اینو یادت باشه، من یک شیطان هستم و توام از دست من راه فرار نداری، اگه کنارم باشی من تو رو طلسم می‌کنم؛ از این‌جا برو تا برای ابد درگیر و اسیر من نشدی!»
«خیلی بدجنسی بیونگ.»
پسر فریاد زد:
«اگه‌ بد بودم حتما دلیل داشته‌؛ اما قطعا بدون این رفتارم با میل خودم بوده!»
این جمله‌ی بیونگ‌هو تا ته، ریشه‌ی عشق او در قلب یونا را با تبر قطع کرد.
«عه! می‌دونستی با این حرفات و کارات علاقم بهت ممکنه نابود بشه؟ دلم می‌خواد برای همیشه ترکت کنم.»
دختر در ادامه خنده‌ای ریز زد و ادامه داد:
«متاسفانه یه وقت‌هایی‌ افکار مغزم مداوم پر از وجود تو، عطر تو و حتی تصور دستای دوست داشتنیت میشه، اما این بار قول میدم که دیگه منو نمی‌بینی؛ دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونی فراموش کنی که امروز باعث شدی منی که با اون همه تحقیر اومدم دیدنت رو از اینجا هم فراری کردی! این‌جا خونه‌ی من بود بیونگ!»
بیونگ‌هو هیچ‌وقت حتی نمی‌توانست تصورش را کند که روزی یونای عاشق‌ پیشه، حرفی که می‌زند را عملی خواهد کرد.
او را کمی به سخره گرفت.
نهایت تفکرش، دور شدن دختر از خانه‌ی او بود.
«باشه هرچی که تو میگی! تو نمی‌تونی از من دل بکنی درسته؟ اما هنوز نمی‌دونم می‌تونم عاشق تو باشم یا نه، زیاد بهم فشار نیار؛ لطفا...»
یونا با عصبانیت دندان‌هایش را بر سرهم فشار داد و با گریه به سرعت از عمارت خارج شد.
پشت درب فریاد زد:
«یادت نره... تا فرصت داری می‌تونی ابراز پشیمونی کنی، اما اگه دیر کنی دیگه باید انتظار هر اتفاقی رو داشته باشی بیونگ، هر عملی یک عکس‌العملی‌هم داره.»
دختر آن‌جا را ترک کرد و بیونگ‌هو که به تمام تهدیدهای یونا گوش سپرده بود، حال همانند یک ناخدای غرق شده بود.
سرش را چرخاند و متوجه‌ی عکسی شد که یونا روی زمین رها کرده بود.
جلو رفت وخم شد، با دستانش عکس را برداشته و به آن خیره گشت.
یک ماه پیش زیر اولین برف سئول، یک عکاس در خیابان، هنگامی که آن دو دستان هم را گرفته بودند و درباره‌ی طلسم صحبت می‌کردند به دلیل اینکه احساس کرده بود زوج زیبایی هستند آن عکس را گرفت و به یونا داد.
عشق را باید بدون درگیر کردن یونا پرورش و از او محافظت کند؟
اشک در چشمان پسر حلقه زد این اولین باری است که می‌خواهد به‌خاطر یک دختر دیگر در زندگی‌اش گریه کند.
یونا همراه با اشک و هق هق کنان رانندگی می‌کرد.
او نمی‌توانست حتی تصور کند که اولین معشوقه‌ی زندگی‌اش دست رد به سینه‌اش زده، همین امشب باید به روسیه می‌رفت.
کاترین به بیونگ نزدیک شد.
«چرا نمیری سراغش؟»
پسرجوان بلند شد و اشک‌هایش را پاک کرد.
سریعا کتش را پوشید، عکس را در جیبش گذاشته و سوار ماشینش شد.
پایش را روی پدال گاز گذاشت و سعی کرد از طریق طلسم خانه‌‌ یونا را پیدا کند.
به سمت خانه‌‌اش حرکت کرد.
یونا حدود‌ یک ساعت است که به خانه رسیده و وسایل‌هایش را جمع کرده.
خانه‌ی دختر یک‌ آپارتمان نقلی و کوچک در منطقه گانگنام سئول است که وسایل زیادی ندارد.
با یون‌هو تماس گرفت تا بلیط امشب را برایش هرطور شده رزرو کند.
«ولی یونا تو که می‌دونی من سرکار هستم و امشب‌هم شیفتمه. من نمی‌خوام بدون خداحافظی بری!»
«هوف... یون‌هو، لطفا بخاطر من مرخصی بگیر.»
«ولی پدر شک می‌کنه.»
«لطفا یون‌هو!»
پسر نتوانست این موقعیت را از دست بدهد؛ هرطور شده باید از دست بیونگ‌هو برای همیشه رهایش می‌کرد.
«باشه منتظر باش بلیط رو که تهیه کردم بهت زنگ می‌زنم.»
«ممنونم برادر.»
گوشی را قطع کرد.
بیونگ‌هو در ترافیک گیر کرده و حسابی کلافه شده، شاید بهتر است با یونا تماس بگیرد.
تلفن یونا زنگ خورد.
دو پارت اپلود شد^^
 
عقب
بالا پایین