نظارت همراه رمان آنتروس |ناظر: nazi

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع serena
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
در اسرع وقت چک میشه قشنگ خانوم.
«کورخوندی! من یونا رو صاحب قلبم و سرنوشت رو تعویض می‌کنم؛ این سرنوشت لعنتی رو خودم می‌نویسم. یونا همون دختریه که سعی کردید منو گول بزنید تا ازم قایمش کنید.»
گفتنی‌است، دختر در بازه‌ای قرار گرفته که می‌تواند به یک هیولا و یا شاید یک فرد شرور شبیه به شیطان تبدیل شود.
حال قرار است او برای تحصیل توسط برادرانش به خارج از کشور برود؛ بدون این‌که کسی متوجه بشود.
او باید از حالا قدم‌هایی محکم بر‌ می‌داشت؛ بلکه آماده شود برای مدیریت بیمارستانی که قرارست یون‌هو و یون‌سو به او واگذار کنند.
اما پس تکلیف کریستین چه می‌شود؟
بهتر است کمی هم به او بپردازیم.
کریستین به دنبال قلب آنالیاست.
شاید در این لحظه فکر کنید منظور این است که می‌‌خواهد معشوقش باشد، ولیکن سخت در اشتباه هستید.
کریستین می‌خواهد قلب یونا را از سینه‌اش بیرون بکشد و همراه با عصاره‌ی گل درخشان ماه، درون سرزمینش دفن کند.
او خیلی وقت است که برای پیدا کردن یک آنالیا
(الهه‌ی ماه)، تلاش می‌کند تا بتواند طلسم‌خانوادگی‌اش را بکشند؛ طلسمی که باعث شده تمام قبیله‌اش تحت تاثیر این نفرین قرار بگیرند.
او می‌خواهد برای همیشه به سایه شوم بالای سر مردمش پایان بدهد.
یونا را از طریق طلسمی که بر ناخن‌هایش رنگ داده بودند تشخیص داده.
حال سرنوشت می‌تواند عوض شود.
ممکن است پسرجوان ما قلب خودش را تقدیم به یونا کند؛ شایدهم قلب دختر را از سینه‌اش بیرون بکشد.
آیا آغوش او می‌تواند یونا را از عواقب و آن فرد ناشناس دور کند؟ می‌تواند دختر جوان را از سرنوشت بیونگ‌هو جدا و با سرنوشت خود پیچ و تابش دهد؟
کریستین تصمیم می‌گیرد تا دوباره با یونا ارتباط برقرار کند.
تلفن دختر زنگ خورد.
به سمت موبایلش رفت، نام کریستین توجه‌اش را جلب کرد.
یون‌هو پشت‌سر یونا ظاهر شد و به گوشی خواهرش خیره شد.
آرام و یک‌ دفعه‌ای زمزمه کرد:
«کریستین دیگه کیه؟»
یونا هول کرده و از جایش پرید؛ به صورت برادرش نگاه کرد و تلفنش را پشتش قایم کرد.
دوباره زبانش بند آمد.
«به نفعته همین الان گوشیتو بهم تحویل بدی
یونا!»
«هِم... برادر میشه بزاری اول توضیح بدم؟»
یون‌هو اخم‌هایش را درهم گره زد.
دستش را جلو برد.
«بدش بهم یونا...»
یونا تلفنش را در دست برادر گذاشت.
یون‌هو تلفن را خاموش کرده و آن را از پنجره پایین انداخت، تبدیل به صد تکه شد.
«هی، چرا این‌جوری کردی؟ من بدون گوشی چی‌کار کنم؟»
«یکی برات می‌خرم، فقط الان باید روی رفتنت به روسیه تمرکز کنی.»
«روسیه؟ مگه قراره برم اون‌جا؟»
«بهتره بیخیال این بشی که چی هستی و چی بودی، تو یک انسان هستی، اینو یادت نره! مدتی اون‌جا دوره‌ی دبیرستان رو تموم می‌کنی، دوره‌ی چهار ساله‌ی دانشگاه رو که به پایان رسوندی برمی‌گردی، اون موقع می‌تونم مدیریت یک بیمارستان بزرگ رو به تو بسپرم.»
دختر متعجب پاسخ داد:
«مگه بیمارستان خریدی؟»
یون‌هو جلو رفت و دستش را بر شانه‌ی یونا گذاشت.
«دختری بشو که خودش همه‌ چیز رو مدیریت می‌کنه و بزرگ‌ترین جراح کشور میشه؛ می‌تونی اینو یک کادو از طرف بردار بزرگترت بدونی!»
سپس خانه‌ی یونا را ترک کرد‌.
دخترجوان خیلی به این جمله فکر کرد.
شاید او راست می‌گفت، اما پس بیونگ چی؟
بیونگ‌هو سه‌روز است که از اتاقش بیرون نیامده و ل*ب به غذا نزده.
چندباری با یونا تماس گرفته اما با خاموش بودن تلفنش مواجه شده.
دستی دستی خودش همه‌چیز را خراب کرد.
یونا حالا باید به مدت شش سال بیونگ را فراموش کرده و به ساخت شخصیتی جدید برای خودش تمرکز می‌کرد.
اما نمی‌توانست دوری بیونگ‌هو را تحمل کند.
او باید برای آخرین بارهم که شده با پسرجوان ملاقات می‌کرد؛ پس سوئیچ ماشینش را برداشته و به سمت عمارت حرکت کرد.
به سرعت از ماشین پیاده شد و به سمت عمارت دوید‌.
زنگ درب خانه را زد.
‌کاترین درب را باز کرد.
«اوه خدای‌ من، یونا!»
یونا سریع به داخل دوید، درون سالن شروع کرد به صدا زدن بیونگ‌هو.
«بیونگ، بیونگ! کجایی؟»
پسرجوان صدای یونا را شنید اما از جایش تکان نخورد.
«بیونگ‌هو، اومدم ببینمت! لطفا یک‌بارهم که شده به این فکر کن که همین دختر فراری می‌تونه همه‌چیزش یک مرد باشه، اون مرد تویی!»
بیونگ‌هو متعجب شد، از جایش بلند شد و از اتاقش بیرون آمد‌.
از بالای پله‌ها صدایش زد.
«چه‌خبرته این همه داد می‌زنی؟»
یونا لبخندی از ته دلش زد.
بیونگ هو در شیروانی خلوت کرده بود.

«بیونگ، بیا پایین صحبت کنیم، لطفا!»
پسر از پله‌ها پایین آمد و رو‌به‌روی یونا قرار گرفت.
دستانش را در جیب‌هایش فرو کرد تا مبادا زخم‌هایش را ببیند.
او تمام شب گذشته را با ضربه زدن به دیوارها گذرانده است.
بخاطر ترسش از درگیر شدن یونا در یک خطر بزرگ نتوانست بر خلاف میلش با او مهربان باشد.
از بالا با غرور به یونا نگاه می‌کرد.
«آه... پس این‌جوریاست؟ شایدم اشتباه از من بود که اومدم دنبالت تا قلبم زیر پاهات خورد بشه!»
«چرا ول کردی رفتی؟»
«مهمه برات؟ مگه خودت نبودی که گفتی نمی‌خوای دیگه منو ببینی؟»
«تا وقتی جلوی چشمامی می‌تونی معشوق من باشی، اما وقتی ناپدید بشی دیگه ثنمی باهم ندارم. اینو یادت باشه، من یک شیطان هستم و توام از دست من راه فرار نداری، اگه کنارم باشی من تو رو طلسم می‌کنم؛ از این‌جا برو تا برای ابد درگیر و اسیر من نشدی!»
«خیلی بدجنسی بیونگ.»
پسر فریاد زد:
«اگه‌ بد بودم حتما دلیل داشته‌؛ اما قطعا بدون این رفتارم با میل خودم بوده!»
این جمله‌ی بیونگ‌هو تا ته، ریشه‌ی عشق او در قلب یونا را با تبر قطع کرد.
«عه! می‌دونستی با این حرفات و کارات علاقم بهت ممکنه نابود بشه؟ دلم می‌خواد برای همیشه ترکت کنم.»
دختر در ادامه خنده‌ای ریز زد و ادامه داد:
«متاسفانه یه وقت‌هایی‌ افکار مغزم مداوم پر از وجود تو، عطر تو و حتی تصور دستای دوست داشتنیت میشه، اما این بار قول میدم که دیگه منو نمی‌بینی؛ دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونی فراموش کنی که امروز باعث شدی منی که با اون همه تحقیر اومدم دیدنت رو از اینجا هم فراری کردی! این‌جا خونه‌ی من بود بیونگ!»
بیونگ‌هو هیچ‌وقت حتی نمی‌توانست تصورش را کند که روزی یونای عاشق‌ پیشه، حرفی که می‌زند را عملی خواهد کرد.
او را کمی به سخره گرفت.
نهایت تفکرش، دور شدن دختر از خانه‌ی او بود.
«باشه هرچی که تو میگی! تو نمی‌تونی از من دل بکنی درسته؟ اما هنوز نمی‌دونم می‌تونم عاشق تو باشم یا نه، زیاد بهم فشار نیار؛ لطفا...»
یونا با عصبانیت دندان‌هایش را بر سرهم فشار داد و با گریه به سرعت از عمارت خارج شد.
پشت درب فریاد زد:
«یادت نره... تا فرصت داری می‌تونی ابراز پشیمونی کنی، اما اگه دیر کنی دیگه باید انتظار هر اتفاقی رو داشته باشی بیونگ، هر عملی یک عکس‌العملی‌هم داره.»
دختر آن‌جا را ترک کرد و بیونگ‌هو که به تمام تهدیدهای یونا گوش سپرده بود، حال همانند یک ناخدای غرق شده بود.
سرش را چرخاند و متوجه‌ی عکسی شد که یونا روی زمین رها کرده بود.
جلو رفت وخم شد، با دستانش عکس را برداشته و به آن خیره گشت.
یک ماه پیش زیر اولین برف سئول، یک عکاس در خیابان، هنگامی که آن دو دستان هم را گرفته بودند و درباره‌ی طلسم صحبت می‌کردند به دلیل اینکه احساس کرده بود زوج زیبایی هستند آن عکس را گرفت و به یونا داد.
عشق را باید بدون درگیر کردن یونا پرورش و از او محافظت کند؟
اشک در چشمان پسر حلقه زد این اولین باری است که می‌خواهد به‌خاطر یک دختر دیگر در زندگی‌اش گریه کند.
یونا همراه با اشک و هق هق کنان رانندگی می‌کرد.
او نمی‌توانست حتی تصور کند که اولین معشوقه‌ی زندگی‌اش دست رد به سینه‌اش زده، همین امشب باید به روسیه می‌رفت.
کاترین به بیونگ نزدیک شد.
«چرا نمیری سراغش؟»
پسرجوان بلند شد و اشک‌هایش را پاک کرد.
سریعا کتش را پوشید، عکس را در جیبش گذاشته و سوار ماشینش شد.
پایش را روی پدال گاز گذاشت و سعی کرد از طریق طلسم خانه‌‌ یونا را پیدا کند.
به سمت خانه‌‌اش حرکت کرد.
یونا حدود‌ یک ساعت است که به خانه رسیده و وسایل‌هایش را جمع کرده.
خانه‌ی دختر یک‌ آپارتمان نقلی و کوچک در منطقه گانگنام سئول است که وسایل زیادی ندارد.
با یون‌هو تماس گرفت تا بلیط امشب را برایش هرطور شده رزرو کند.
«ولی یونا تو که می‌دونی من سرکار هستم و امشب‌هم شیفتمه. من نمی‌خوام بدون خداحافظی بری!»
«هوف... یون‌هو، لطفا بخاطر من مرخصی بگیر.»
«ولی پدر شک می‌کنه.»
«لطفا یون‌هو!»
پسر نتوانست این موقعیت را از دست بدهد؛ هرطور شده باید از دست بیونگ‌هو برای همیشه رهایش می‌کرد.
«باشه منتظر باش بلیط رو که تهیه کردم بهت زنگ می‌زنم.»
«ممنونم برادر.»
گوشی را قطع کرد.
بیونگ‌هو در ترافیک گیر کرده و حسابی کلافه شده، شاید بهتر است با یونا تماس بگیرد.
تلفن یونا زنگ خورد.
دو پارت اپلود شد^^
 
سلام.
قشنگ خانوم؛ پارت‌هات رو بررسی کردن انگاری تعدادشون به تگ رسیده.
داخل تاپیک مربوطه‌ش درخواست تگ فرعی بده برای رمانت.
 
سلام زیبا، اشتباه نگارشی و املایی نداشتن؟
باشه درخواست میدم فقط موردی داشت بگو قبل تگ اصلاح کنم که تگ خوبی بگیرم^^
سلام.
قشنگ خانوم؛ پارت‌هات رو بررسی کردن انگاری تعدادشون به تگ رسیده.
داخل تاپیک مربوطه‌ش درخواست تگ فرعی بده برای رمانت.
 
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها]: Tufan
سلام زیبا، اشتباه نگارشی و املایی نداشتن؟
باشه درخواست میدم فقط موردی داشت بگو قبل تگ اصلاح کنم که تگ خوبی بگیرم^^
حتما اگه موردی دیدم بهت اطلاع میدم. UTP33f
 
متاسفانه در حمام است.
«آه... لعنت بهش.»
کریستین طبق قراری که پنهانی با یونا گذاشته به خانه‌ی دختر آمد تا قبل از رفتن ملاقاتی کوتاه داشته باشند.
یونا از حمام که بیرون آمد، برای او شامی دل‌انگیز آماده کرد.
صدای درب آمد.
یونا به طرف درب ورودی رفته و آن را برای کریستین باز کرد.
پسر را به پذیرایی راهنمایی کرد؛ او بر روی مبل‌های طوسی رنگ جلوی تلوزیون لم داد.
«چقدر خوشحال شدم اومدی دیدنم.»
کریستین خنده‌ای زد و پاهایش را روی هم انداخت.
«از دیدنت لذت می‌برم یونا!»
یونا متعجب شد؛ با خنده گفت:
«جان! ببخشید ولی درست متوجه نشدم.»
«یونا تو هنوز هم با اون پسره قرار میزاری؟»
اخم‌های یونا درهم گره خورد.
«نه! من با اون هیچ نسبتی ندارم.»
«خوبه منم همینو می‌خوام.»
«ولی من... .»
«ولی تو چی یونا؟ اون همین الانم رهات کرده، چرا نمی‌خوای قبولش کنی؟ اون هیچ احساسی به تو نداره! من از همه‌چیز خبر دارم.»
«تو چی؟ تو منتظر من می‌مونی؟»
«من دنبال این نیستم که تو رو عاشق بکنم، می‌خوام قلبتو از سنگ بسازم‌.»
«آدما همیشه اون چیزی نمی‌شن که انتطار داری کریستین!»
کریستین جام نوشیدنی‌اش را کنار گذاشت.
«ولی دخترا زمانی عوض میشن که به یک عوضی برخورد کنن. وقتشه توام عوض بشی یونا!»
یونا کنار شیشه‌ی پنت‌هاوس به منظره‌ی شب سئول، با جام نوشیدنی در دستش برای آخرین بار خیره شده که کریستین به او نزدیک و کتش را روی شانه‌های نحیف دختر انداخت.
بیونگ نتوانست مکان دقیق یونا را پیدا کند.
اما هنگامی که کریستین کتش را بر شانه‌های یونا انداخت قلبش سخت تیر کشید و چشمانش سیاهی رفت.
دستان او تا مچ سیاه شده است.
این درد است یا نفرین؟
«به زمان نیاز دارم کریستین؛ به مدت زمانی که به روسیه میرم. لطفاً بذار فراموشش کنم!»
«باشه، من هرچقدر لازم باشه صبر می‌کنم‌. اجازه بده برسونمت فرودگاه، وقتشه منو به برادرات معرفی کنی.»
«فقط قول بده نگی که از قضیه‌ی بیونگ‌هو باخبری.»
«بهت قول میدم.»
بیونگ پس از به هوش آمدن به راهش ادامه داد و بالاخره خانه‌ی یونا را پیدا کرد.
او دید که دختر جوان سوار ماشین شده و حرکت کرد.
پشت سر دختر به راه‌ افتاد.
قلب سنگی یک آنتروس بالاخره به تپش افتاده، این یک معجزه‌ی الهی است.
کریستین قلب یونا را طمع کرده بود تا خود را از طلسم رها سازد.
حال خود گرفتار طلسم عشق یونا گشته است.
«حالا چرا روسیه؟»
«می‌خوام برم یه‌جایی که از غم گذشته چیزی وجود نداشته باشه؛نه خاطره، نه آشنا، جایی که زندگی منو از فکر بیونگ‌هو خلاص کنه.»
کریستین سکوت کرد و به راهش ادامه داد.
یونا به پنجره‌ی ماشین سرش را تیکه داده و با خیابان‌های سئول برای آخرین بار وداع کرد.
جلوی فرودگاه توقف کردند؛ بیونگ نیز هم‌زمان آن‌جا رسیده و پیاده شد.
او با فاصله‌ی صد متری سعی در به صدا زدن یونا داشت.
کریستین درب ماشین را برای دختر باز و چمدان‌هایش را به داخل برد.
بیونگ‌هو وارد فرودگاه شده و خواست که به یونا نزدیک شود، ناگهان بیون‌هو را دید؛ خودش را پشت ستونی قایم کرد.
«آه... یونا معرفی نمی‌کنی؟»
«سلام آقا از آشنایی با شما خوشبختم! من کریستین هستم دوست صمیمی یونا.»
یون‌هو تبسمی ملیح زد و به یونا نگاه کرد.
او با کریستین دست دوستی داد.
انگار که بیون‌هو هم از بودن کریستین در کنار خواهرش بدش نیامده است.
«خب خواهر، بریم که دیرت میشه.»
پسر جوان آن‌ها را از دور تماشا می‌کرد.
کریستین دسته‌ای گل به یونا هدیه کرد‌.
بیونگ خنده‌های یونا را با کریستین دید؛ خنده‌هایی که از ته‌ دلش بودند.
با دختر تماس گرفت و به او خیره گشت بلکه واکنشش را بسنجد.
یونا تلفنش را بیرون آورد و به آن خیره نگاهی سرسری انداخت؛ لبخندش محو و اخم‌هایش بهم گره خورد.
او بدون توجه تلفنش را خاموش و در جیبش گذاشت.

بیونگ‌هو احساس کرد خرد شد، شکسته شد، صدای شکستن غرور تاریک یک مرد، کاملا سئول را در بر گرفت.
یونا، برادرانش و سپس کریستین را ب*غل و با خوشحالی سئول را به سمت روسیه ترک کرد.
یون‌هو و کریستین بعد از کلی تعارف باهم همراه شدند.
بیونگ احساس می‌کرد تکه‌ای از قلبش را کنده و جدایش کرده‌اند.
خسته و پریشان به سمت عمارت به راه افتاد.
آیا دخترجوان حالا واقعاً دگر برای همیشه بیونگ‌هو را ترک کرده؟
یونا تلفنش را نگاه می‌کرد، او تصور می‌کرد اگر جواب تلفن‌های بیونگ را بدهد حتما باز می‌خواهد او را سرزنش و یا تمسخرهایش را برایش بازگو کند.
می‌دانست بیونگ علاقه‌ای به او ندارد و تنها از روی ترحم به او جای‌‌ خواب داده بود.
حال احساس می‌کند غبار سنگینی بر قلبش نشسته، همان حسی که بیونگ هم داشت تجربه می‌کرد.
دخترجوان ما باید به چه چیزی تبدیل می‌شد؟
او پسر را ترک کرد و در شهری به آن بزرگی تنها گذاشت‌.
کسی که تمام روزهای سرد و شب‌های پر از بی‌خوابی‌های بیونگ‌هو را پر کرده و به او عشق می‌ورزید.
او برای یونا، فردیست که اولین بار به دخترجوان ما کادو تحویل داد و برای بیونگ همان‌طور که بود دختر قبولش داشت؛ با همان اخلاق‌های تند و زننده‌اش، همان سردی و خشونتی که درون چشم‌های روشنش برای یونا می‌رقصیدند، همان لبانی که مداوم از یونا ایراد می‌گرفتند و قلبش را با سوزن‌های تیز سوراخ سوراخ می‌کردند؛ آری، حال همان دختر برای همیشه رهایش کرده است.
پشت چراغ قرمز بیونگ محکم بر فرمان ماشین کوبید و شروع به گریه کردن کرد.
یک آنتروس گریه می‌کند؟
آن دختر بزرگ‌ترین نور قلب بیونگ‌هو را بعد از هزارسال روشن کرده بود.
با بلند شدن هواپیمای یونا از زمین به هوا و شروع گریه‌های پسر پشت فرمان ماشینش، ابرها تیره و صاعقه‌ای قدرتمند بر آسمان چیره گشت.
مردم جیغ کشان فرار می‌کردند.
تا به حال داستان اتفاقی که بعد از جدا شدن یک آنتروس از جفتش آنالیا افتاده را شنیده‌اید؟
دخترکی کوچک پشت شیشه‌ی اتاقش درحالی‌‌که عروسک خرسی‌اش را در آغوشش گرفته بود به شهر خیره شد.
مادرش از راه رسید و کنار او نشست.
«مامان چرا شهر این‌طوری شده؟»
مادر لبخندی زد و با کمی مکث جواب دخترش را داد.
«می‌دونی دخترم! تو تاحالا چیزی راجب فرشته‌ها و شیطان‌ها شنیدی؟»
دختر سری به نشانه نه تکان داد.
«خب پس گوش کن، جالبه به جوابت میرسی.»
دختر را کنار خودش نشاند.
«یک شیطان و الهه‌ی خیلی قدرتمند، شیطانی که توی درگاه خدا یک فرشته‌ی قدرتمند و مقدس هست؛ اما فرقش ابلیس زیاده:
الهه‌ لقب فرشته‌های زن بوده که بخاطر لطافت آنتروس‌ها خدا این لقب رو بجای فرشته در کنار شیطان بهشون داد. بقیه‌ی اهل آسمون و دنیای موازی از اون و قبلیه‌اش بخاطر و خشمشون نسبت به افرادی که با عشق بد رفتاری میکنن ازشون می‌ترسن؛ از اون‌جایی که برای افرادی که به عشق خیانت و یا عشق رو بی‌حرمت می‌کنن مجازات‌هایی ظالمانه در نظر می‌گیرن خدا بهشون لقب شیطان عشق رو داد بهشون تا با اسمشون آنتروس مطابقت داشته باشه. ظرافت‌اونا بخاطر اینه که اولین آنتروس زاده‌ی پر گل رز قرمزه؛ پروردگار بزرگ، زمانی که داشت اون رو با هدف ترویج عشق درست و مبارزه با گناه‌هایی که با اسم عشق انجام میشه می‌آفرید، خیلی یهویی تصمیم گرفت اونو با عناصر گل رز و خاک رس ترکیب کنه! ترکیب اینا باعث باز شدن پره‌های گل رز و بیرون اومدن زیبا ترین مرد از دسته‌ی فرشتگان شیطانی شد. آنتروس‌ها خیلی زیبا بودن، جنسیتشون مرد و قلب‌های خیلی مهربونی داشتن. اونا به مردم کمک می‌کردن و عشق مقدس خودشون رو با دیدن یک الهه زن شروع کردن. اون الهه‌ی زیبا، زنی با موهای مشکی به رنگ شب و چشم‌هایی به رنگ دریا بود. این دختر از قبیله‌ای توی دل الهه‌های بین‌النهرین و ریشه‌ای یونانی داشت. آنتروس‌ها اون زمان با کشف سرزمین‌های جدید نسلشون با کره‌ای‌ها ترکیب شد، اما ذات انتقام طلب اونا از دشمن‌های عشق پاک، هیچ‌وقت تغییر نکرد.‌ دختری که الهه‌ی ماه بود برای این‌که بتونه به عشقش برسه همه‌ی تلاشش رو کرد؛ اون از خدا خواست تا در ازای رسیدن به عشقش هیچ‌وقت نذاره خودش و دخترای آینده‌اش که از نسل اون هستن بتونن از نسل آنتروس‌ها جدا بشن یا با یک نفر دیگه ازدواج کنن؛ اما در این صورت تاوانی هم وجود داره! با خشم آنتروس از معشوق‌اش شهر زیرو رو و متروک میشه پس زئوس بعد از بستن قرار داد با اون، مقام قدیسه رو به دختر هدیه داد؛ آنالیا فرشته‌ای از جنس ماه هست. اون فقط زمانی قدرت‌هاشو به دست میاره که به آنتروس نزدیک باشه. زئوس پیوند ازدواج رو بین اونا برقرار کرد؛ ناخن‌هاشون سیاه شد، تا زمانی که ازهم دور شدن پسر دردی شبیه به مرگ رو تجربه کنه. اخرین آنتروس حاضر فقط وقتی نیاز به درمان پیدا می‌کنه که آخرین گل باغچه‌ی رزی که زئوس برای اون شیطان قدرتمند مجازات شده، کاشته خشک بشه، این شرط فقط و فقط درباره‌ی یک آنتروس صدق می‌کنه که اون‌هم قرن‌ها بعد از اولین آنتروسی که با آنالیاها ازدواج کرده به دنیا اومده. اولین زوج، ازدواج کردن و به خوبی و خوشی زندگی کردن و اولین پیوند بین نسلشون رو برقرار کردن. بچه‌دار شدن و از زندگی لذت می‌بردن تا این‌که چند قرن بعد از اونا، دوتا دیگه به طور متفاوتی عاشق هم شدن، عشقی که شامل شرط تجربه‌ی درد برای پسر می‌شد؛ آنتروس دختری مثل اولین عروس قبلیه‌اش زیبا و باوقار کنار رودخونه‌ای بزرگ دید و عاشق هم شدن. اونا هم طبق رسم باهم ازدواج کردن.»
 
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها]: Tufan
«تا این‌که روزی پسر جوون نتونست همسرش رو پیدا کنه؛ شیطانی از خانواده‌ٔ گرگینه‌ها آنالیا رو دزدیده بود تا قلبش رو از قفسه‌ی سینه‌اش بیرون بیاره و با دفن کردنش نفرین قبلیه‌اش رو از بین ببره. آنالیا به مدت سه ماه حبس شده بود و همسرش خبری ازش نداشت. بالاخره پیدایش کرد، آنتروس گرگینه رو زخمی کرد تا عقب بکشه و فرار کنه. اون تونست همسرش رو از قید بند نجات بده؛ پسر بدجور توسط گرگینه زخمی شده بود، انقدر ضعیف که قدرت حرف زدن نداشت. دستاش یخ زده و کاملاً سیاه رنگ شده بودن.»
«مامان! یعنی آنتروس مرد؟»
مادر خندید و دستی بر سر فرزندش کشید.
«عجله نکن کوچولوی من! درحالی‌که داشت با دختر آخرین لحظه‌های عاشقانه‌ی خودش رو مرور می‌کرد، آنالیا اشک‌های صورت آنتروس رو که توی آغوشش خوابیده پاک کرد؛ دستش رو برد زیر کت پسر، از کمرش خنجر ماه رو که نماد خانواده‌ٔ آنتروس و ارثی که به اون رسیده و همیشه همراهش بود رو بیرون کشید. آنتروس که توان تکون خوردن نداشت، با چشماش التماسش می‌کرد‌. آنالیا مردن رو ترجیح داد و اونو توی شکم خودش فرو کرد. اون زخم رو شکافت و با دستاش از میون شریان‌‌های خونی که پاره شده و خون بیرون می‌ریخت؛ ریشه‌ی ماه رو بیرون کشید، چلوندش و عصاره‌اش رو ریخت توی دهن آنتروس. ریشه‌ای که توی وجود الهه‌ی ماه قرار داره عامل حیات اونه! آنالیا خودش رو فدا کرد تا جون عشقش رو نجات بده.»
«چقدر غم انگیز! یعنی الان هم آنتروس دیگه‌ای از عشقش جدا شده؟»
«کی می‌دونه؟ باید صبر کنیم و منتظر باشیم ببینیم چه اتفاقی می‌افته‌.»
«پس الان دل اون گرفته؟»
«شاید.»
بیونگ‌هو به سمت عمارتش به راه افتاد.
یونا به راحتی و بدون مشکل سئول را به مقصد مسکو ترک کرد.
حال باید دید پسرجوان چگونه درد دوری‌ او را تحمل خواهد کرد.
کریستین‌ هم یک ماه بعد به مسکو سفر کرد.
یون‌هو کاملا او را قبول داشت و احساس می‌‌کرد می‌تواند زوج خوبی برای خواهرش باشد.
اما عشقی که کریستین به یونا داشت بسیار تاریک و اهریمنی بوده و این خودش سبب آسیب دیدن قلب دختر خواهد بود.
دخترجوان درحالی‌که شبانه روز به تحصیل کردن می‌پرداخت، هر روز نیز با کریستین تمرین می‌کرد تا بتواند یک دختر سرسخت و قوی باشد.
پسر نمی‌داند که تعلیم و تربیت و نشان دادن قدرت‌های شیطانی به یک آنالیا می‌تواند او را به یک اهریمن تبدیل کند؛ اما شاید همان‌چیزی است که خواستارش می‌باشد.
یونا دختری که همیشه از رنگ‌های پاستیلی و روشن استفاده می‌کرد و موهایش بلند بود، حال موهای کوتاه و لباس‌های مشکی‌ رنگ را ترجیح می‌داد.
چیزی نگذشت که شش سال دوری هم داشت به پایان می‌رسید.
دختر در مسکو جایگاه خوبی پیدا کرده و تماماً قلبش را به او سپرده.
کریستین شیفته‌ی او است و خواهد ماند‌‌.
دخترجوان از او تمام فنون‌های مبارزه و تیر اندازی را یاد گرفته، حال آماده است تا به سئول برگشته و با ترسش رو‌به‌رو شود.
کلت کمری او همیشه به کمرش بسته شده تا بتواند آن‌ را روی شقیقه‌های پیشانی بیونگ گذاشته و التماس را در چشمانش نظاره کند. کریستین ناگهان در خانه‌ی دختر ظاهر و جام نوشیدنی را به دست یونا داد؛ آرام کنارش نشست.
«خیلی عوض شدی یونا، دیگه دارم ازت می‌ترسم!»
سپس خنده‌ای ریز زد‌.
دخترجوان در سکوت غرق شده و به نمای شهر که پشت شیشه‌های دفتر کریستین خودنمایی می‌کردند خیره شده است‌.
بالاخره سکوتش را شکست و کنجکاوی‌اش را درباره‌ی چگونه داخل شدن پسر به خانه‌اش فراموشش شد.
«خوب گوش کن چی‌میگم کریستین؛ حس می‌کنم افکاری ترسناک داره توی وجود من جولان میده، دوست دارم همه‌چیز رو نابود کنم؛ دائم از خودم می‌خوام بیونگ‌هو رو بکشم و نابودش کنم؛ اصلا دلم نمی‌خواد که اونا افکار واقعی من باشن.»
ترس درون چشمان یونا دیده می‌شد. کریستین دلسوزانه به او نزدیک شد و کتش را بر شانه‌های یونا انداخت‌‌.
«تو فرشته‌ای یونا! فرشته‌ای که سال‌ها پیش از من دزدیده شد. بی‌کلک، بی‌شیله پیله، من همونیم که قلب آسیب دیده‌ی تو رو قبول کردم و از اول ساختمش! مطمئن باش اون هیچ علاقه‌ای به تو نداشت و توام هرگز دستت به خون اون آلوده نمیشه، من اجازه نمیدم که دختر شروری بشی!»
دختر به ناخن‌هایش نگاه کرد.
کریستین ادامه داد:
«با یک ناخن‌کار حرفه‌ای صحبت کردم؛ اون می‌تونه با کاشت ناخن رنگشون رو کاور کنه.»

«نه،‌ همین‌طور بمونه، می‌خوام مشکی، رنگ زندگیم باشه!»
کریستین احساس ناامنی داشت.
او حس می‌کرد یونا هر لحظه او را ترک خواهد کرد، همان‌طور که بیونگ‌هو را ترک کرد.
بیونگ نیز هر روز ضعیف‌تر از قبل می‌شد.
او هر روز خودش را با پرسه زدن در خیابان‌ها مشغول می‌کرد.
هنوزهم امید داشت که دختر به آغوش او بازگردد.
یاد یونا هم‌چون نسیمی بهاری اما زودگذر در ذهنش باقی مانده است.
دائم کابوس می‌بیند و این فکر ذهنش را درگیر کرده که اگر باز هم او را برای همیشه از دست بدهد چه خواهد شد؟
هربار که او خانه‌ی یون‌هو و یون‌سو را زیر نظر می‌گرفت اثری از بازگشت دختر یافت نمی‌کرد.
یونا سیگارش را پُک زد.
«چی می‌شه اگه بیونگ منو کاملا فراموش کرده باشه؟ هرچند اون هیچ‌وقت علاقه‌ای به من نداشت!»
اما این‌ها فقط افکار سمی و مزخرفی‌اند که در مواج ذهن ازهم گسسته‌ی او درحال شنا کردن بودند.
واقعیت در چشمان پسر قابل رویت است؛ توان بدنی‌اش را دارد به مرور از دست می‌دهد‌. این عوارض دوری از عشق طلسم شده‌اش است.
پس چه کسی قرار است از دردهای بیونگ سوال بپرسد؟
کریستین هر روز با دسته‌گلی بزرگ جلوی درب دانشگاه دختر می‌ایستاد.
پسر هرکاری می‌کند بلکه قلب او را به تور خودش قلاب کند؛ در نهایت سرنوشت تعیین خواهد کرد سهم‌ یونا چه کسی خواهد بود.
دیگر وقت آن است که یون‌هو با یونا تماس بگیرد.
** ۶‌ سال بعد**
تلفن یونا زنگ خورد.
«سلام یون‌هو.»
«دیگه باید برگردی.»
«ولی من هنوز آماده نیستم!»
«تمومش کن یونا! بیونگ‌هو خیلی وقته گم و گور شده، برگرد.»
«باشه به کریستین می‌گم که برام بلیط تهیه کنه.»
«هرچه زودتر بهتر، می‌خوام عروسیت رو ببینم!»
دختر گوشی را از گوشش فاصله داد و با تمسخر خندید و زمزمه کرد:
«من قرار نیست عروسی کنم، هیچ‌وقت!»
«باشه فقط برگرد، دلم خیلی برات تنگ شده.»
«می‌بینمت.»
یون‌هو تلفن را قطع کرد.
یونا با کریستین تماس گرفت.
«بلیط بخر، وقت برگشته.»
دختر تلفنش را پرت کرد روی مبل.
«حالا نوبتی‌ هم باشه نوبت منه! بیونگ‌هو یادت که نرفته خط آخر نامه‌ چی نوشته بودم برات؟ قدرتمند و موفق می‌شم برای ایستادن جلوی همه‌ی کسایی که یک روز منو ناچیز دونستن. حالا مطمئن هستم توام بی صبرانه منتظر قدرت نمایی هستی؛ من جلوی قد بلند، صورت متکبر و چشمای طلایی و آفتابی، سردت می‌ایستم.»
دخترجوان بی‌خبر از حال و روز بیونگ‌هو برای خودش می‌برید و می‌‌دوخت.
قلب بیونگ پر از حسرت بود؛ حسرت از دست دادن یونا، حسرت به زبان نیاوردن احساساتش و ترس‌هایش.
ترس از دیده شدن نیمی از صورتش که با هزار بدبختی پنهانش کرده است.
اگر یونا متوجه می‌شد شاید اصلا هیچ‌وقت به او اطمینان نمی‌کرد.
مغز پسر داشت همانند خوره خورده می‌شد.
او در اتاق تاریک خودش فکری به سرش زد.
حال قرار است برای اثبات عشقش به یونا به امید این‌که روزی به سئول بازگردد، کل عمارت را با قدرتش به گل‌های رزی که دختر جوان عاشقش است آراید.
پسر ناگهان چیزی در رگ‌هایش حس کرد.
او نزدیک شدن انرژی یونا را به سئول حس می‌کرد‌.
خندید، نفس‌نفس زد؛ به سمت محوطه‌ی باغ جلویی دوید و با تمام نیرویش عمارت را گل‌آرایی کرد.
دخترجوان درحال حاضر به تنهایی داشت به کره باز می‌گشت‌‌.
پسرجوان از تمام عشقی که در خون خودش احساس می‌کرد گل رز قرمز ساخت.
دریغ از ماتمی که بر چهره‌اش نشسته و قلبی که در درون سینه‌ی دخترجوان تبدیل به یک تکه یخ شده.
او بازگشته تا بزرگسال بودنش را به رخ بیونگ‌هو بکشد.
هیچ‌وقت نمی‌توانست فراموش کند که پسرجوان با بی‌رحمی و نهایت سنگدلی او را از خودش رانده و قلبش را شکسته است.
پسرجوان او را یک دختر بچه‌ی فراری که احساسی تصمیم می‌گیرد خطاب کرده بود.
حال یونا همانند یک دختر بزرگ و خانواده‌دار به آغوش سئول باز خواهد گشت.
 
عقب
بالا پایین