دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات فرشته بدون بال و پر Atusa ]

نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,204
پسندها
پسندها
19,635
امتیازها
امتیازها
763
سکه
32,702
به نام یزدان پاک

320


ﻫﺮ ﺁﺩمی ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻭﺩ...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ، ﯾﮏ جایی و به ﯾﮏ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺑﺮمی‌گردد.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﺴﺖ؛
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ!


این تاپیک متعلق به @Atusa می‌باشد؛ از ارسال اسپم در آن خودداری نمایید.

°• مدیریت تالار ادبیات •°
 
سه شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
ساعت ۱۰:۲۵

مشاورم میگه چیزایی که تو ذهنت هست رو به زبون بیار. اما رو در رو حرف زدن خیلی سخته شاید بخندی و بگی چرا میگی سخته و من میگم نمیتونم زیاد واضح حرفامو بگم اما میتونم همون چراها و حرف‌ها و تموم فکرای ذهنم رو بین کلمات و جملات به زبون بیارم. شاید بگی خجالتی ام اما نیستم من فقط درونگرام و میدونم این درون‌گرا بودنم خیلی بیشتر از قبل شده.
میگه خب بنویس هر چیزی که تو ذهنت هست فکرایی که در ذهنت می‌گذره.
اینجا بود که فهمیدم درک شدم اما نه در زندگی.
میگه باید بنویسی تا آروم بشی.
اینجا بهتره دردهایی که تو ذهنم باهاش رویا بافی کردم رو در بین جملات و کلمات بذارم...
 
ساعت ۱۱:۵۵
جمعه، ۲۶ تیر ۱۴۰۵
خاطرات دیروز؛ پنجشنبه، ۲۵ تیر


دیروز صبح ساعت پنج‌ونیم بیدار شدم. جالب این بود که اصلاً استرس نداشتم. فقط چون برای کنکور پول ثبت‌نام داده بودم، با خودم گفتم باید برم. دلم می‌خواست یه دل سیر بخوابم، ولی همون هدفی که داشتم باعث شد از جام بلند شم؛ با اینکه از همون اول می‌دونستم برای قبولی شانسی ندارم، چون چیزی نخونده بودم.
سریع لباس‌هامو پوشیدم و همون‌طور که داشتم با مقنعه‌م کلنجار می‌رفتم تا درست بشه، راه افتادم سمت بی‌آرتی. نرده‌های کنار خیابون رو برداشته بودن و یه خانم رو دیدم که از وسط خیابون دوید و خودش رو به ایستگاه رسوند، ولی من دلم نمیاد خلاف قانون برم. ترجیح دادم از خط عابر پیاده رد بشم. هنوز کامل به ایستگاه نرسیده بودم که اتوبوس اومد. سوار شدم و خنکی کولرش حسابی بهم چسبید.
تا رسیدن به دروازه دولت، با هزار بدبختی هوش مصنوعی رو وصل کردم، چون فیلترشکنم درست حسابی کار نمی‌کرد. چند تا نکته مهم رو مرور کردم. با اینکه تقریباً هیچی نخونده بودم، همون چند دقیقه باعث شد یه سری چیزایی که قبلاً خونده بودم دوباره یادم بیاد و حس کنم شاید چند تا سؤال رو بتونم جواب بدم.
وقتی رسیدم، رفتم سمت مترو. خیلی گرسنه بودم، چون صبحونه نخورده بودم. با خودم گفتم برسم دانشگاه، با یه آب و تیتاب جلوی ضعفم رو می‌گیرم.
حدود ساعت هفت رسیدم دانشگاه الهیات. کنار درِ اصلی یه صف نسبتاً بلند بود. بعد از اینکه نوبتم شد، نقشه و شماره صندلی رو نگاه کردم، وارد حیاط شدم، کیفم رو تحویل دادم، کد امانت گرفتم و رفتم سمت ساختمان شهید بهشتی.
راستش دانشگاه اصلاً اون چیزی نبود که فکر می‌کردم. نسبت به دانشگاه علامه طباطبایی خیلی کوچیک‌تر و کم‌امکانات‌تر بود. حتی آب و تیتاب هم درست‌وحسابی نمی‌دادن.
بالاخره رسیدم طبقه چهارم و وارد کلاس شدم. کلاس کوچیک بود؛ نه ساعت داشت، نه کولر، نه هیچ امکانات خاصی. امتحان که شروع شد، هر سؤالی رو که می‌تونستم جواب دادم؛ مخصوصاً سؤال‌های مربوط به تدوین که بیشتر از بقیه بلد بودم. همین که اعلام کردن هر کی کارش تموم شده می‌تونه پاسخنامه‌شو تحویل بده، سریع بلند شدم و برگه‌مو دادم. وقتی از ساختمان اومدم بیرون و ساعت رو نگاه کردم، دقیقاً ۹:۳۵ بود.
راستش اگه قبول هم نشم، نباید از خودم انتظار بیشتری داشته باشم. برای این کنکور واقعاً درس نخونده بودم. با این حال، خوشحالم که رفتم و حداقل این تجربه رو هم به خاطراتم اضافه کردم.
خلاصه اینکه یه روز پر از خستگی، گرسنگی و بی‌برنامگی بود، ولی بازم خوشحالم که رفتم. حالا هر نتیجه‌ای که بیاد، حداقل حسرت «ای کاش رفته بودم» رو ندارم.


📝
 
عقب
بالا پایین