رهبر عدالت غضبناک (سرآغاز تشکیل قبیله‌ی جادوگران سیاه)

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع serino
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

serino

مدیر تالار ترجمه+رهبر جادوگران سیاه
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
نوشته‌ها
نوشته‌ها
641
پسندها
پسندها
3,336
امتیازها
امتیازها
258
سکه
3,971
دهه‌ها پیش زمانی که اولین بار رعفت جادو در خونم جریان پیدا کرد، چندصد نفری بیش نبودیم. این تعداد اندک جادوگر برای تضمین جان تمام انسان‌ها کافی نبود. در دنیایی که گرگینه‌ها اتش قتل‌عام و گسترش قلمرو داشتند، تنها جادوگران می‌توانستند امنیت به ارمغان آورند. اما این امنیت درز‌های بسیاری داشت. خون آشام‌ها با حیله‌گری در بطن جامعه زندگی می‌کردند و روزی نبود که خبر از پیدا شدن انسانی خشکیده در کوشه و کنار گوچه‌ها و خانه‌ها پخش نشود. اندک مقدار خون بدون اینکه حتی میزبان حضورشان را احساس کند، کافی بود. ولی طمع و شهوتشان از کنترل خارج می‌شد.
در میانه‌ی این هرج و مرج ناجی پیر مردی با ردای سفید بود که در راس عصایش گوی شفافی معلق و در چرخش بود که به اذن او آنچنان نوری می‌تاباند که گویی خورشید در زمین ظهور کرده. تابشش خون آشامان را زنده زنده می‌سوزاند و گرگینه‌ها را از پای در می‌آورد. جادوگران را او به هدف حفاظت از بشر در مقابل جانوران خون خوار تعلیم می‌داد.
اما آموزه‌های او همیشه همراه با قوانین ساده لوحانه‌ای بود که به تفسیر جماعتی که مثل بت او را می‌پرستیدند لازمه‌ی رستگاری خوانده می‌شد. جادو‌های فوقالعاده قدرتمندی وجود داشت که جامعه آنرا سیاه و ممنوعه می‌خواند. صرفا چون به گفته‌ی رهبر جادوگران استفاده از ارواح و اجنه برای کشتن متجاوزان می‌توانست عواقب سنگینی داشته باشد. هر کاری در این دنیا عواقب دارد. و عاقبت مهربانی و پاکدامنی بیجا، زنده ماندن گرگینه‌هایی بود که روستا‌های دور افتاده را غارت می‌کردند و خون آشام‌هایی که سالها به صورت نا‌شناخته با انسان‌ها در رابطه بودند و از اعتماد آنها سو‌استفاده می‌کردند.
در آخر ایمانم را نسبت به ناجی از دست دادم و برج سپیده طلوع و پایتخت را ترک کردم.جادوی من از همان ابتدا منحصر به فرد بود و سرعت جذب قدرتم بدون محدودیت‌های اخلاقی ناجی به قدر کافی زیاد بود که بتوانم دنیا را از شر خودش نجات دهم.
اولین گرگینه‌ای که کشتم را یادم نمی‌رود. به کمک قدرت ذاتی‌ام روی صخره سنگی میخکوبش کرده بودم. چاقوی آبسیدین تقویت شده‌ای را از پهلو به پهلویش کشیدم و روده‌هایش بیرون ریخت. ضربان قلب و خون رسانی به مغزش را با جادو حفظ می‌کردم تا زنده بماند و اعضای بدنش را دانه دانه به خوردش دادم.
خون آشام‌ها اما همینکه دنان‌های نیششان را بکشی زجه زدنشان راضیت می‌کند. ولی ارضا شدن من مقصود کار نبود. لازمه‌ی آرام گرفتن آنها دیدن هم نوعان به دار آویخته شده‌شان بر سر در شهر‌ها و کوچه پس کوچه‌های هر آبادی ایست که روزگاری با حس برتر بودن در آنجا منفعت می‌جستند. نام سرینو جادوگر سیاه پلید در کل سرزمین لرزه انداز به اندام ترسناکترین قاتلان شده بود.
سرنوشت تلخ جادوگرانی که هر از گاهی از برج سپیده طلوع به مبارزه با جادوگرسیاهی و پلیدی می‌آمدند اما روحم را عمیقا می‌آزرد. بعد از سالها وقتش رسیده بود که دوباره با رهبر جادوگران دیداری داشته باشم. تلپورت کردن هرچند جادویی پر هزینه اما تنها راهکار من برای نفود به برج بود. آن پیر عالم مطلق قرار نبود بعد دیدن من آرام بگیرد اما آنقدر قدرت جادو ذخیره کرده بودم که بتوانم چند دقیقه‌ای در مقابل نور سوزانش دوام آورم. پس وقت را غنیمت شمرده و زبان باز کردم
«از چه اینقدر خشمگینی؟ خون جوانانی که با امتناع از رو در رو شدن با من و فرستادن آنها ریختی؟ یا آرمان‌هایت که خدشه دار شده‌اند؟»
به لحنی آرام انگار که اصلا ناراحت نشده باشد پاسخ داد:
«تو و حقه‌های پستت، برای طمه زدن به حقایقی که منکرشان شده‌ای خیلی کوچکید.»
گرما و فشار جادویش هر چند احساس فضای شخصی امنی برای سخن گفتن می‌داد اما جسمم بیشتر از این تاب نمی‌آورد. شکافی زیر پاهایش گشودم که مستقیم به پشت سیاره مریخ دور از نور خورشید هدایتش می‌کرد. عدم توازن فشار هوا چیزی نمانده بود که من را نیز همراه او فرو کشد. اما خوبی قدرت تلپورت ایسنت که جادوگر میتواند خود را از پرتاب شدن به هر دروازه‌ای نجات دهد. لحظاتی بعد در سالن خالی تنها من مانده بودم و عصایی نورانی که دست از امیدواری بر نمی‌داشت. با خنجر ابسیدین مخصوص خود گوی آنرا شکاندم و قبل از اینکه بخواهم با دیدن چهره‌ی پژمرده آن ارضا شوم، صدای گام‌های خیل عظیمی از جادوگران که نزدیک می‌شدند، مجبورم کرد تا به بیرون تلپورت کنم.
مرگ او برای حفظ جان مطیعان ابله‌اش لازم بود. اما با مرگ منجی جامعه نیاز به نظم بیشتری داشت. در فقدان رهبری مقتدر و محبوب، خون آشامان و گرگینه‌ها متحد و یکپارچه تر شدند و رهبرانی برای خود برگزیدند.
من نیز قلعه‌ی عظیم و مستحکمی ساختم که پر کردن آن با جادوگرانی که حاضر بودند برای نجات این سرزمین از محدودیت‌های اخلاقی و آسایش روحشان گذر کنند کار بخش آسان کار بود.
اما طولی نکشید که برج سپیده طلوع رهبر جدیدی را برگزیدند. دختری که بتواند به سخنرانی‌های امید بخشش حقایت تلخ را از جلوی چشم مردمان پایتخت دور کند.
قبیله‌ی من جای امنی برای جادوگران و مهارت‌های طرد شده بود. جایی که هیچ خوب و بد مطلقی به آنها دیکته نمی‌شد.
 
عقب
بالا پایین