به یادِ حرفهایی که در چشمانِ هم انعکاس یافتند،
اما هرگز اجازهی خروج از حصارِ لبها را نیافتند.
مثل آهنگهایی که نیمهتمام، در سیمهایِ خستهی گیتارِ جهان،
در عمق واژه هایی که تلنبار شدن بیمقصد ماند
به یادِ کوچههایی که هر سنگِ فرشِ آن،
نقشِ پایِ خندههایِ بیدغدغهی ماست،
و پنجرههایی که روشنایی را،
نه برایِ طلوعِ خورشید، که برایِ بازگشتِ نگاهِ تو، به تماشا نشستهاند...🕊