چالش چالش پنجه‌ها خونی | دور سوم

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -Taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

-Taraneh

مدیر تالار مشاوره +مدیر آزمایشی تالار کافوارتز
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
منتقد
مشاور
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,236
پسندها
پسندها
9,743
امتیازها
امتیازها
453
سکه
1,112
به نام خالق نور و تاریکی

چالش پنجه‌های خونی، یک چالش دست‌گرمی برای محک زدن سال اولی‌های کافوارتز است!
این چالش به صورت هفتگی اجرا خواهد شد.
در این چالش شما باید با استفاده از پنج کلمه‌ی زیر متنی کوتاه بنویسید و طی یک هفته در همین تاپیک ارسال کنید!

(محدودیت سختگیرانه‌ی تعداد خطوط وجود ندارد ولی کمتر از ۱۵ خط نباشد)
(میز، زیبا، نورانی، امیدبخش، زندان )
به نفر برتر ۲۰ سکه اهدا می‌شود!

شرکت در آزمون‌های دست‌گرمی اجبار نیست، اما برای گروه‌‌‌ها امتیاز به همراه دارد، در پایان به فصل به گروهی که بیشترین امتیاز را کسب کرده باشد، به عنوان گروه برتر جوایزی اهدا می‌شود .


مدیریت تالار
 
پایم در چیزی مانند گل و لای فرو رفت. بینی‌ام را بالا کشیدم تا بتوانم بوی نامطبوع را تحمل کنم. مثل بوی گندیدن برگ‌های خشکیده در آب مرداب بود. به در و دیوار چوبی کلبه نگاه کردم. دنبال یک نشانه بودم که بفهمم کجا باید پیدایش کنم‌. به میز چوبی نزدیک شدم. دستی روی آن کشیدم. یک لایه قبار ضخیم آن را پوشانده بود. معلوم است که مدت‌ها کسی در این کلبه زندگی نکرده است. تصویر زرد رنگی توجهم را جلب کرد. آینه‌ای زنگار بسته روی دیوار بود که انعکاس چشمان زرد رنگم را بازتاب می‌کرد. چشمان یک ویچر! آری من یک ویچرم؛ شغل من شکار هیولاهاست. کودکی رنج کشیده که حالا بزرگ شدم تا در قبال شکار هیولا خرج زندگی‌ام را درآوردم. سال‌ها پیش در نبرد الف‌ها و انسان‌ها، جادوی الف‌ها هیولاها را پدید آورد برای نابودی انسان‌ها، در نتیجه جادوگران هم ویچرها را از خون الدرها پدید آوردند که هیولاها را شکار، و از انسان‌ها محافظت کنند.
بوی جدیدی را احساس کردم. بویی شبیه به اسید. شمشیرم را از کمرم بیرون کشیدم. موهای بلند همرنگ برفم را پشت گوشم دادم. چشمانم را بستم و سعی کردم به دنبال بوی اسید حرکت کنم. در کلبه را باز کردم. در آن تاریکی جنگل نوری آبی رنگ از دور نمایان بود. سریعاً به سمت نور قدم برداشتم. در میان درختان بلند و خشکیده جنگل و آن تاریکی مخوف، شئ آبی رنگ و زیبا مانند یک تکه جواهر معلق در هوا می‌درخشید. به شدت نورانی بود. شاید چشمان یک انسان معمولی را می‌آزرد ولی من یک ویچر هستم. با احتیاط جلوتر رفتم. حس کردم گرمایی از آن خارج می‌شود که بدن سرد و بی روحم را گرم می‌کند. گرمایی امیدبخش و آرام کننده!
دستم را بی اختیار جلو بردم و لمسش کردم. مثل این بود که ابرهایی گرم را لمس کنی. محو آن زیبایی و جذابیت شده بودم و از یاد بردم آنچه که برایش به آن جنگل نفرین شده آمده بودم. احساس کردم همه جا روشن‌تر و تصاویری جلوی چشمانم پدیدار شد. باورم نمی‌شد، مادرم رو به رویم ایستاده بود. با صدای گرفته صدایش زدم. لبخند زد و گفت:
- بالاخره اومدی دخترم؟ میدونی چقدر منتظرت بودم؟ باور نداشتم موفق بشی. هیچ دختری از زیر طلسم ویچر شدن سالم بیرون نیامده بود.
لبخندی زدم و گفتم:
- آره سخت بود، خیلی سخت! خیلی درد کشیدم، ولی موفق شدم.
ناگهان حقیقت مانند جریان آب به مغزم سرازیر شد. مادر من مرده بود. او هرچه که بود مادرم نبود. می‌دانستم به هدفم رسیدم. هیولای دریاچه اینجاست. او همیشه قربانی‌هایش را در توهماتی جذاب غرق کرده و بی صدا شکارشان می‌کند. شمشیرم را جلو گرفتم. اکسیر را از میان ردایم بیرون کشیدم و نوشیدم. پلک‌هایم را بستم و باز کردم. می‌دانستم سایه‌ی سیاه چشمان زردم را پوشانده و حالا من همان موجود نفرین شده و بی احساس بودم که باید این هیولا را شکار می‌کردم. دستم را روی تیغه‌ی شمشیر کشیدم و ورد مخصوص را زیر لب خواندم. تیغه‌ی شمشیر به رنگ آتش درآمده بود. فریاد زدم:
- تو یک توهمی! خودتو نشون بده هیولا!
ناگهان تصویر مادر درهم پیچید و سایه‌ی سیاهی پدیدار شد. بلند قامت، شنل پوش و بی چهره. صدای ترسناکش در جنگل پیچید:
- ویچر! بیا و بمیر...
با صدای محکمی گفتم:
- ویچرها سال‌ها پیش تورو به زندان انداخته بودن، نمی‌دونم چطور فرار کردی ولی باید همونجا می‌موندی که زنده بمونی.
به سمتش حمله کردم. تلاش داشتم شمشیرم را در جایی از ردایش که باید جای قلبش باشد فرو کنم ولی مرتب ناپدید می‌شد و پشت سرم ظاهر می‌شد. می‌دانستم این موجود قلبی ندارد ولی نقطه ضعفش همانجا بود. کافیست شمشیر آتشین را در آن ردای غبار مانند فرو کنم تا برای همیشه نابود شود. به سمتش چرخیدم. آرام جلو رفتم.
- تو شکست می‌خوری ویچر، تلاش نکن. بیا جلو و بمیر. از نفرین زندگیت آزاد شو.
تظاهر کردم نفس نفس می‌زنم و خسته شدم. صدای خنده‌اش در جنگل پیچید. دستی از زیر ردایش بیرون آمد. مثل اسکلت پوسیده‌ی مردگان بود. دستش را به سمتم جلو می‌آورد. در یک حرکت شمشیرم را بالا بردم و دستش را قطع کردم. صدای فریاد گوش خراشش در جنگل پیچید. دسته‌ای از خفاش‌ها به سمتم حمله‌ور شدند. دستانم را بهم فشردم و با جادوی محافظتی آن‌ها را دور کردم. به سمت هیولا دویدم و یک قدم به هوا پریدم و در چشم بهم زدنی شمشیرم را در قلب نداشته‌اش فرو کردم. بازهم صدای فریادش بلند شد. روی زمین فرود آمدم و تماشا کردم. باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و غبار سیاه شنلش درهم پیچید و در هوا محو شد.
لبخندی بر لبانم نقش بست؛ همان لبخند بعد از موفقیت. من با بزرگ‌تر از این‌ها جنگیده بودم.
 
آخرین ویرایش:
(پروژه‌ی این دوره، ادامه‌ی داستان پروژه‌ی دوره‌ی اول چالش پنجه‌های خونین است)
میز چیدن، یکی از اعمالی است که ساحران آن را به درستی بلد نیستند. تمام آن‌ها چوبی را در دست می‌چرخانند (چیره‌دستان جادو حتی بدون چوب، دستی می‌جنبانند) و میز غذا، به باشکوه‌ترین و نورانی‌ترین شکل ممکن چیده می‌شود.
اما امروز من باید میز را با دست‌های خالی از سحرم بچینم. هم به این خاطر که برخلاف دیگر ساحران، سلیقه‌ی خودم بهتر است و هم این‌که رد جادو می‌تواند باعث شود آن‌ها پیدایم کنند. منظورم از آن‌ها، مأموران دژ است. تبعیدگاهی که هیچ مجرمی نمی‌تواند از آن بگریزد. البته، فکر نمی‌کنم این موضوع دیگر درست باشد چون من این‌جا هستم. مدرک زنده‌ی این‌که از دژ ممنوعه هم می‌توان فرار کرد.
میز زیبا شده است. آماده برای پذیرایی از مهمان امروز. و من هم زیبا شده‌ام؛ آماده برای قتل میهمان امروز! بعد از قتل آن پادشاه کریه‌المنظر به دست ما، بلافاصله ملازمانش کریه‌المنظر دیگری را پادشاه کردند تا در آن قصر شکوهمند حکومت کند و خون رعیت را در شیشه کند. خوشبختانه مجمع ساحران برای رفیق شفیقم که در آن انتقام شیرین کمکم کرد، مجازات آتش در نظر گرفتند. با توجه به پاکی نیت ما، او به سادگی از این مجازات فرار کرد. گرچه این‌طور که من عمل کردم، می‌شود فهمید که از مجازات زندان نیز می‌شود فرار کرد.
در اتاق زده شد. در حالی که به سمت در می‌رفتم لبانم به قصد تمسخر کش آمدند. حتی قدرتمندترین پادشاهان نیز نمی‌توانند در مقابل زیبایی یک ساحر مقاومت کنند؛ بنابراین اطمینان داشتم که او ملاقات دخترک ساده و زیبایی که ظاهراً به او دل باخته را رد نخواهد کرد. و حالا او این‌جاست. آن دخترک هم این‌جاست؛ من!
در را باز کردم و با لبخند به چهره‌اش خیره شدم. جریان خونی که از سرش روی میز خواهد ریخت، منظره‌ی امید بخشی می‌سازد...
 
(میز، زیبا، نورانی، امیدبخش، زندان )
«پیس‌پیس.»
نگاهی از سر حرص به من انداخت و بی‌توجه به زندانی‌شدنم در آن دخمه‌ی کم‌نور، رویش را برگرداند. این حالتش را می‌توانم به راحتی در بیست و چهار ساعتی که در اینجا زندانی بودم، محاسبه کنم. ده قدم به سمت چپ می‌گذاشت و گوشه‌چشمی من را نگاه می‌کرد و سپس پانزده قدم در خلاف مسیرش، برمی‌گشت تا کمی خون به رگ‌هایش برساند تا بتواند بیشتر برای من قیافه بگیرد.
باید از اینجا خلاص می‌شدم تا به چالش میز بزرگ امشب برسم. چالشی که هرساله در سرزمین جادوگران سیاه برای غربال جادوگر بهتر و قدرت بالاتر، انجام می‌شد و شوربختانه امسال، نوبت عرض اندام کردن من بود و این اصلاً خبر خوبی برای منی که برای کمک به یک جاسوس خون‌آشام که من را به هم‌جنسانش فروخته بود، نبود!
اگر نمی‌توانستم تا غروب خورشید امروز خودم را به اتاقم برسانم و هنرهایم را به سرینو و ارشدهای دیگر نشان دهم چه؟ احتمالاً یا از سرزمین سیاه تبعید می‌شدم و یا با سم مخصوص سرینو کشته می‌شدم.
پاهایم به حالت تیک روی زمین ضرب گرفت و نگهبان من که گویا دیگر از این وضع خسته شده بود، بالاخره در قدم چهاردهمش ایستاد و به حالت غضبناک، خیره‌ام شد.
«ای مفلس، بهتر نیست که جای دویدن روی اعصاب من، آجرهای دورت رو بشمری؟»
مسخره‌ام می‌کرد؟ برای آرام کردنش، سری تکان دادم و این بار، به جان ناخن‌هایم افتادم.
باید یک راهی می‌بود که من را از شر این اتاقک سه در چهار که تنها چیز برق‌زننده در آن، تخت بوگندویش بود، نجات دهد!
فکر کن زهرا، فکر کن!
ناگهان نور چراغی در بالای سرم، باعث شد تا لبخند به لبانم سنجاق شود. باید از بودنش اطمینان حاصل می‌کردم و امیدوارم که موقع ورودم به اینجا، آن را از من جدا نکرده باشند.
وقتی قدم نهم به سمت چپ گذاشت، ناخودآگاه دستم در جیب مخفی شنلم رفت و با برخورد دستم به شی‌ء تیزی، چشمانم لحظه‌ای برق شیطنت گرفت. خوشحال بودم که همچنان چاقو جیبی‌ام را در جیبم پیدا نکردند.
آن را درون دستانم مخفی کردم، هرچند در این نور اندک هم نمی‌توانست با چشمان باباقوری‌اش، برق زیبایی چاقوی دست‌سازم را ببیند ولی کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند.
سر تیزش را روی رگم قرار دادم و یک خط عمیق، همان‌طور که چندسال پیش قصد خودکشی داشتم، کشیدم. صدای دردکشیدنم، او را مجبور به استفاده از مشعل کنار دخمه‌ام کرد.
با دیدن خون، ترس مانند دانه‌های عرق، خودشان را به پیشانی‌اش رساند و با فریادی گفت:
«چه غلطی کردی احمق؟»
درب چوبی بینمان را با کلید بزرگی باز کرد و وقتی به سمتم نزدیک شد، یک حرکت شیتو اوچی زدم و هیکل گنده‌اش روی زمین افتاد. دستم را با کمک بند دستبندم، بستم تا بیشتر از این خونریزی نکنم.
سخت بود خودم را به شکل یک خون‌آشام وحشی دربیارم ولی توانسته بودم یک معجون بسازم برای همچین مواقعی!
معجون را در جیب مخفی کلاه شنلم گذاشته بودم که باید شنلم را با لباس این خون‌آشام عوض می‌کردم و تادا!
درب دخمه را روی نگهبانم بستم و به سمت ورودی زندان دویدم. امیدوارم که به سردسته‌ی خون‌آشامان برخورد نمی‌کردم که جای امید داشت که این گونه نشد.
مسیر این سرزمین را به لطف ارشد پری بلد بودم و به سمت زیرزمینی که هم‌نوعام پیدا کرده بودند، رفتم.
نیروی امیدبخشی من را به سمت چالش سوق می‌داد، نیرویی که مسیر را برایم نورانی می‌کرد و بعد از کمتر از دوساعت، بالاخره به سرزمین سیاه رسیدم.
سرزمینی که در شور و شوق خوبی به سر می‌برد. خواستم چراغ خاموش به سمت اتاقم برای تعویض لباس بروم که سرینو با آن اخم‌هایش سر راهم پیدایش شد و جیغم درآمد.
«برای محض رضای خدا استاد، هزاربار گفتم اینجوری جلوم ظاهر نشو!»
«کجا بودی زهرا؟ این چه وضعیه برای خودت درست کردی؟»
«زیاد سوال می‌پرسی، بذار بعد از چالش میز بگم بهت.»
بازویم را گرفت و با لحن همیشگی‌اش گفت:
«امروز، روز تو نیست!»
«شوخی خوبی نبود!»
«بابت گندکاری آخریت، دیگه قرار نیست فعلاً چالش داشته باشی»
«ولی...»
همان‌طور که آمده بود و من را زهره ترک کرده بود، به همان نحو هم غیبت شده بود، گویا که از اول نبود!
 
آخرین ویرایش:
آن شب، هانا در میان طوفانی گیر کرده بود که انگار آسمان را به قصد تکه‌تکه کردن زمین باز کرده بود. وقتی به آن عمارتِ بدقواره رسید، تنها چیزی که برایش امیدبخش بود، پنجره‌ای بود که نوری ملایم از آن به بیرون می‌تابید. نمی‌دانست که آن نور، در واقع مثل نور چراغ‌قوه‌ای در دستِ شکارچی، فقط برای این است که طعمه دقیق‌تر مسیرِ مرگ را ببیند.
وقتی وارد شد، درهای بلوطیِ سنگین با صدایی که به استخوان‌های خرد شده می‌ماند، پشت سرش قفل شدند. بوی ماندگی، گل‌های پژمرده و یک ته‌مزهٔ تند و مسی‌رنگ (بوی کهنه‌ی آهن و خون) فضا را پر کرده بود. سالن اصلی وسیع بود و در مرکز آن، یک میز عظیم سنگی، شبیه به محرابِ قربانی، قرار داشت.
آنجا بود که او را دید. کاسپیان آنجا نشسته بود. در نور نورانی و بی‌جانِ صدها شمع که روی میز چیده شده بودند، پوستش چنان شفاف بود که رگ‌های تیره‌ی زیرِ گردنش را می‌شد دید؛ رگ‌هایی که انگار مثل مارهایی سیاه در زیر پوستش می‌خزیدند. او به‌طرز ترسناکی زیبا بود؛ گونه‌هایی برجسته، چشمانی به رنگ کهربای کدر و لبانی که گویی تازه به چیزی سرخ آغشته شده بودند.
کاسپیان با صدایی که مثل کشیده شدن کاغذ سنباده روی مخمل بود، گفت:
-‌ بنشین، هانا. این زندان تنها برای آن‌هایی است که بلد نیستند از زندگی لذت ببرند.
هانا بی‌اختیار روی صندلی نشست. دستانش را روی میز گذاشت و وحشت کرد؛ سطح میز سرد نبود، گرم بود. انگار چیزی زنده زیرِ آن چوبِ صیقل‌خورده می‌تپید. وقتی نگاهش را به اطراف چرخاند، خون در رگ‌هایش یخ بست: ستون‌های عمارت با حلقه‌های فلزیِ زنگ‌زده‌ای پوشیده شده بودند که هنوز تکه‌هایی از لباس‌های پاره و موهای انسان‌ها به آن‌ها گیر کرده بود.
-‌ تو به دنبال پناهگاه بودی؟
کاسپیان لیوانی را به سمت او هل داد.
-‌ این خانه تو را از طوفان حفظ می‌کند. اما بهایی دارد.
هانا لرزید:
-‌ من… من فقط می‌خواهم بروم.
کاسپیان ناگهان به جلو خم شد. حرکتش آن‌قدر سریع بود که چشم هانا به آن نرسید. صورت زیبای خون‌آشام حالا در چند سانتی‌متری او بود؛ آن‌قدر نزدیک که هانا می‌توانست بوی تعفنِ جنازه‌های قدیمی را از میانِ رایحه‌ی تندِ عطرش حس کند. آن زیبایی، تنها ماسکی بود که روی حقیقتی کریه کشیده شده بود. دهانش کمی باز شد و دندان‌های نیشِ بلند و خنجری‌اش، در نور شمع، درخششی مرگبار داشتند.
-‌ این خانه نه در دارد و نه پنجره‌ای که به آزادی باز شود، هانا. هر دری که باز کنی، فقط به راهروی دیگری از همین زندان باز می‌شود. ما اینجا به خاطراتِ دردناک تغذیه می‌کنیم. هرچه بیشتر بترسی، خونت شیرین‌تر می‌شود.
هانا جیغ کشید و صندلی را به عقب پرت کرد. صدای شکستنِ چوب در سکوتِ سنگین عمارت مثل شلیک گلوله پیچید. او شروع به دویدن کرد، اما راهروها تغییر می‌کردند. دیواره‌ها مثل یک جانورِ گرسنه منقبض و منبسط می‌شدند. او به درهای بسته برخورد می‌کرد، درهایی که وقتی دستگیره‌شان را می‌چرخاند، صدای گریه‌ی ضعیفِ انسان‌هایی را می‌شنید که پشت در زندانی شده بودند؛ کسانی که سال‌ها پیش گم شده بودند.
او دوباره به همان سالن برگشت. میز هنوز آنجا بود، اما شمع‌ها حالا به رنگ آبیِ مرده‌ای می‌سوختند. کاسپیان دیگر پشت میز نبود؛ او روی سقف، درست بالای سرِ هانا، مثل یک خفاشِ غول‌پیکر چسبیده بود.
«هیچ امیدی نیست،» نجوا کرد، صدایش از همه جای اتاق می‌آمد.
-‌ ما فقط نقشه‌ی این زندان را طراحی می‌کنیم. تو فقط مهره‌ای هستی که قرار است در این ضیافتِ ابدی، اولین لقمه باشی.
هانا به زمین افتاد. ناخن‌هایش را در فرشِ کهنه فرو کرد و چشم‌هایش را بست. در آن لحظه، حس کرد چیزی سرد و تیز، مثل نوکِ یک سوزن، آرام روی گردنش حرکت می‌کند. کاسپیان پشت سرش بود، نفس‌های سرد و مرده‌اش روی پوستش می‌خزید.
-‌ زیباییِ واقعی، هانا، در این است که چقدر طول می‌کشد تا تمام شوی.
و در تاریکیِ مطلقِ سالن، تنها صدایِ خنده‌ی ممتدِ موجود و صدایِ تپشِ تند و آشفته‌ی قلب هانا باقی ماند که هر ثانیه ضعیف‌تر می‌شد... .
 
در انتهایِ جهان جایی که ستاره‌ها از ترسِ خاموش شدن می‌لرزند، «ملورین» در تالارِ معلقِ خود ایستاده بود. او جادوگری نبود که به دنبال سکه یا شهرت باشد؛ او به دنبال بازنویسیِ قوانینِ خلقت بود. ملورین پشت میزی نشست که از قطعاتِ خرد شده‌ی یک سیاره‌ی فراموش‌شده ساخته شده بود. روی میز نقشه‌ای از تمامِ قلمروهای جادویی پهن بود که با جوهرِ خونِ اژدها مرزهایش مدام تغییر می‌کرد.
او دستش را روی نقشه حرکت داد و ناگهان از میانِ انگشتانِ بلند و کشیده‌اش، هاله‌ای نورانیبه رنگِ بنفشِ تیره به بیرون تراوش کرد. این نور، برخلافِ خورشید که به همه‌چیز جان می‌داد سایه‌ها را می‌بلعید و واقعیت را می‌شکافت. ملورین به شکافی که در بافتِ فضا ایجاد کرده بود با لذت خیره شد. تماشایِ فروپاشیِ یک ساختارِ قدیمی و تبدیل شدنش به هیچ، در نظرِ او باشکوه بود؛ زیبایی‌ای که فقط یک ذهنِ سیاه می‌توانست درک کند.
ملورین به افق نگاه کرد به دنیایی که در آن موجوداتِ فانی با ترس از قوانینِ اخلاقی زندگی می‌کردند. او کلِ نظامِ هستی و عدالتی که جادوگران سپید از آن دم می‌زدند را یک زندان بزرگ می‌دید. زندانی که دیوارهایش از جنسِ تقدیر و سقفش از جنسِ محدودیت بود. او نمی‌خواست در این قفسِ بزرگ فقط یک مهره باشد؛ او می‌خواست زندان‌بانی باشد که میله‌ها را ذوب می‌کند تا دنیایِ خودش را از نو بنا کند.
وقتی اولین تکه از آسمانِ بالای سرش مثل شیشه ترک خورد و فرو ریخت لبخندی ترسناک بر چهره‌اش نقش بست. این منظره‌ی ویرانگر برای ملورین بسیار امیدبخش بود؛ چرا که نویدِ پایانِ عصرِ کهن و آغازِ سلطنتِ ابدیِ او را می‌داد. او دیگر ملورینِ ساده نبود؛ او خالقِ تاریکی جدیدی بود که نور در برابرش زانو می‌زد. ملورین قلمِ استخوانی‌اش را برداشت تا آخرین خط را روی نقشه‌ی جهان بکشد و همه‌چیز را در سیاهیِ مطلق غرق کند.
 
عقب
بالا پایین