سالها پیش، زمانی که هنوز برجهای سپید بر بیشتر سرزمینها تسلط داشتند و جادوگران نور، خود را ناجیان بشر مینامیدند، دنیا جای متعفنی بود که فقط ظاهری متمدن داشت.
انسانها پشت دیوارهای سنگی و دعاهای پوسیده پنهان میشدند و خیال میکردند مشعل و نگهبان برای دور نگه داشتن تاریکی کافیست.
اما تاریکی هیچوقت پشت دروازهها منتظر نمیماند.
گرگینهها شبانه از جنگلها پایین میآمدند و صبح، چیزی جز تکههای جویدهشدهی استخوان وخانههای نیمسوخته باقی نمیگذاشتند.خونآشامها حتی از آنها هم بدتر بودند؛ هیولاهایی صبور که کنار انسانها زندگی میکردند، با آنها میخندیدند، در بسترشان میخوابیدند و بعد آرامآرام خونشان را میمکیدند، بیآنکه قربانی تا واپسین لحظه بفهمد چه چیزی جانش را خورده است.
جادوگران سپید همهی اینها را میدیدند.
اما هنوز باور داشتند دنیا با «تعادل» نجات پیدا میکند.
«تعادل»
کلمهی مضحکیست وقتی کودکی را ببینی که نیمی از صورتش از گاز گرفته شده و کنده شده باشد.
در برج سپیدهطلوع، جادوهایی وجود داشت که حتی اسم بردن از آنها ممنوع بود.
طلسمهایی که میتوانستند ذهن را از هم بدرند، خون را در رگ منجمد کنند یا روح موجودات را مثل گوشت از استخوان جدا کنند.اما شورای جادوگران آن قدرتها را نجس میدانست.میگفتند بعضی نیروها اگر بیدار شوند، دیگر مهار نخواهند شد.
اولین بار در شانزدهسالگیم اتفاق افتاد.
استاد پیرم مشغول آموزش طلسمی تدافعی بود که ناگهان وسط ورد خواندنش ساکت شد.فقط خیره نگاهم کرد.
آنقدر طولانی که صدای بقیه هم خوابید.بعد آرام عقب رفت.هنوز چهرهاش را یادم هست.
نه خشمگین بود، نه متعجب بلکه ترسیده بود.
چند روز بعد، جسدش را در اتاقش پیدا کردند.
چشمهایش باز مانده بود و با ناخن روی دیوار سنگی فقط یک جمله نوشته بود:
«چشم باز شد.»
آن زمان معنی حرفش را نفهمیدم.اما بعدها فهمیدم مردم وقتی زیاد در چشمهایم نگاه میکنند، چیزهایی میبینند که نباید ببینند.
گرگینهها نزدیک من آرامآرام کنترلشان را از دست میدادند.بوی خون دیوانهشان میکرد.عضلاتشان میلرزید، استخوانهایشان بیاختیار تغییر شکل میداد و گاهی پیش از کامل شدن ماه، روی زمین زانو میزدند و زوزه میکشیدند؛مثل سگهایی که صاحب واقعیشان را پیدا کرده باشند.
خونآشامها حضورم را تاب نمیآوردند.
جریان خون در بدنشان کند میشد، پوستشان ترک میخورد و تشنگی مثل خوره به جانشان میافتاد.
یکی از آنها قبل از مردنش به من گفت وقتی نگاهم میکند، حس میکند چیزی پشت صورتم ایستاده و از داخل جمجمهام او را بو میکشد.
جادوگران سپید اما بدترین واکنش را داشتند.
نور اطرافشان ضعیف میشد،طلسمهایشان میلرزید.
بعضی وقتها وردهایی که سالها حفظ بودند، وسط زبانشان فراموش میشد.انگار چیزی در ذهنشان آرام قدم میزد و خاطرات را خاموش میکرد.
شورا هم اسم قدرتم را نمیدانست...
بعدها چندین بار تلاش کردن این آفت نحس و خطرناک را نابود کنند.سه شکارچی فرستادند.هر سه از بهترین جادوگران برج بودند.
وقتی پیدایم کردند، هوا بارانی بود و بوی خاک خیس تمام جنگل را پر کرده بود.
اولین نفر هنوز وردش کامل نشده بود که سایههای اطرافش به پاهایش چسبیدند و استخوانهایش را شکستند.دومی سعی کرد نور احضار کند، اما شعلهی جادویش سیاه شد و صورت خودش را سوزاند.
سومی فرار نکرد.بعضی از آنها برای حفظ ارزش هایشان از فدا کردن جانشان امتناع نمیکردند.مبارزهمان طول کشید.
آنقدر که درختان اطراف از جادو آتش گرفتند.
آخر سر دستم را روی صورتش گذاشتم.
فقط چند ثانیه...
وقتی رهایش کردم، زنده بود…
اما دیگر جادوگر نبود.
چشمهایش خالی شده بود؛مثل خانهای که صاحبش ناگهانی رهایش کرده باشد.
بعد از آن شب فهمیدم مشکل من فقط قدرت نیست.قدرت را میشود فهمید.آنچه درون من بود، فهمیده نمیشد.انگار چیزی از جایی بسیار قدیمیتر، از پشت چشمهایم به این دنیا نگاه میکرد.
چیزی که نه انسان بود، نه روح، نه حتی موجودی که بشود اسمش را دانست.
گاهی نیمهشبها از خواب بیدار میشوم و چند ثانیه طول میکشد تا بفهمم هنوز در این دنیا هستم.چون در آن لحظهها حس میکنم بدنم فقط پوستهای موقتیست؛پنجرهای گوشتآلود که چیزی عظیم و تاریک از پشتش بیرون را تماشا میکند.
قبیلهی جادوگران سیاه مرا پناه داد.
یا شاید دقیقتر باشد بگویم مرا به عنوان سلاح نگه داشتند.و در میان آنها، سرینو بود؛رهبر جادوگران سیاه.
او مردی نبود که حضورش را فریاد بزند.لازم هم نداشت.وقتی وارد تالار میشد، هوا سنگینتر میشد؛ انگار دیوارها هم ساکتتر نفس میکشیدند.چشمهایش مثل دو تکه شبِ فشرده بود و صدایش آرام، اما آنقدر مطمئن که حتی ستونهای سنگی هم انگار فرمانش را میشنیدند.
سرینو قدرتی داشت که میان جادوگران، افسانهای و ترسناک بود.میگفتند میتواند تاریکی را نه فقط احضار، که فرمانبردار کند.سایهها در برابر او فقط غیاب نور نبودند؛زنده بودند، گوش میدادند، و هرجا او اراده میکرد، شکل میگرفتند.او میتوانست با یک اشاره، مرز میان جسم و روح را نازک کند.
میتوانست حافظه را از استخوان جدا کند، خواب را به سلاح بدل کند، و کابوسها را طوری به جان آدمها بیندازد که روز بعد هنوز از یادآوریاش بلرزند.هیچکس دقیق نمیدانست قدرت اصلیاش چیست.
و شاید همین، ترسناکترین بخش ماجرا بود.اما سرینو من را مثل دیگران نمیدید.
نه مثل یک کودک، نه مثل یک خطر، نه حتی مثل یک سلاح معمولی.او از همان ابتدا نفرین درونم را درک میکرد.گاهی فقط به من نگاه میکرد و میگفت: «تو از تاریکی نیستی، ملورین… تو جایی هستی که تاریکی از آن میآید.»
من رهبرشان نیستم.هیچوقت هم نبودم.اما قبل از هر جنگ، قبل از هر قتلعام، قبل از هر شبی که قرار است خون زمین را خیس کند، همه منتظر من میمانند. گاهی، حتی خودِ سرینو هم.چون او میداند وقتی اسم قدرت باز میشود،دنیا برای چند لحظه یادش میآید.که تاریکیِ واقعی هرگز از بین نرفته بود.
انسانها پشت دیوارهای سنگی و دعاهای پوسیده پنهان میشدند و خیال میکردند مشعل و نگهبان برای دور نگه داشتن تاریکی کافیست.
اما تاریکی هیچوقت پشت دروازهها منتظر نمیماند.
گرگینهها شبانه از جنگلها پایین میآمدند و صبح، چیزی جز تکههای جویدهشدهی استخوان وخانههای نیمسوخته باقی نمیگذاشتند.خونآشامها حتی از آنها هم بدتر بودند؛ هیولاهایی صبور که کنار انسانها زندگی میکردند، با آنها میخندیدند، در بسترشان میخوابیدند و بعد آرامآرام خونشان را میمکیدند، بیآنکه قربانی تا واپسین لحظه بفهمد چه چیزی جانش را خورده است.
جادوگران سپید همهی اینها را میدیدند.
اما هنوز باور داشتند دنیا با «تعادل» نجات پیدا میکند.
«تعادل»
کلمهی مضحکیست وقتی کودکی را ببینی که نیمی از صورتش از گاز گرفته شده و کنده شده باشد.
در برج سپیدهطلوع، جادوهایی وجود داشت که حتی اسم بردن از آنها ممنوع بود.
طلسمهایی که میتوانستند ذهن را از هم بدرند، خون را در رگ منجمد کنند یا روح موجودات را مثل گوشت از استخوان جدا کنند.اما شورای جادوگران آن قدرتها را نجس میدانست.میگفتند بعضی نیروها اگر بیدار شوند، دیگر مهار نخواهند شد.
اولین بار در شانزدهسالگیم اتفاق افتاد.
استاد پیرم مشغول آموزش طلسمی تدافعی بود که ناگهان وسط ورد خواندنش ساکت شد.فقط خیره نگاهم کرد.
آنقدر طولانی که صدای بقیه هم خوابید.بعد آرام عقب رفت.هنوز چهرهاش را یادم هست.
نه خشمگین بود، نه متعجب بلکه ترسیده بود.
چند روز بعد، جسدش را در اتاقش پیدا کردند.
چشمهایش باز مانده بود و با ناخن روی دیوار سنگی فقط یک جمله نوشته بود:
«چشم باز شد.»
آن زمان معنی حرفش را نفهمیدم.اما بعدها فهمیدم مردم وقتی زیاد در چشمهایم نگاه میکنند، چیزهایی میبینند که نباید ببینند.
گرگینهها نزدیک من آرامآرام کنترلشان را از دست میدادند.بوی خون دیوانهشان میکرد.عضلاتشان میلرزید، استخوانهایشان بیاختیار تغییر شکل میداد و گاهی پیش از کامل شدن ماه، روی زمین زانو میزدند و زوزه میکشیدند؛مثل سگهایی که صاحب واقعیشان را پیدا کرده باشند.
خونآشامها حضورم را تاب نمیآوردند.
جریان خون در بدنشان کند میشد، پوستشان ترک میخورد و تشنگی مثل خوره به جانشان میافتاد.
یکی از آنها قبل از مردنش به من گفت وقتی نگاهم میکند، حس میکند چیزی پشت صورتم ایستاده و از داخل جمجمهام او را بو میکشد.
جادوگران سپید اما بدترین واکنش را داشتند.
نور اطرافشان ضعیف میشد،طلسمهایشان میلرزید.
بعضی وقتها وردهایی که سالها حفظ بودند، وسط زبانشان فراموش میشد.انگار چیزی در ذهنشان آرام قدم میزد و خاطرات را خاموش میکرد.
شورا هم اسم قدرتم را نمیدانست...
بعدها چندین بار تلاش کردن این آفت نحس و خطرناک را نابود کنند.سه شکارچی فرستادند.هر سه از بهترین جادوگران برج بودند.
وقتی پیدایم کردند، هوا بارانی بود و بوی خاک خیس تمام جنگل را پر کرده بود.
اولین نفر هنوز وردش کامل نشده بود که سایههای اطرافش به پاهایش چسبیدند و استخوانهایش را شکستند.دومی سعی کرد نور احضار کند، اما شعلهی جادویش سیاه شد و صورت خودش را سوزاند.
سومی فرار نکرد.بعضی از آنها برای حفظ ارزش هایشان از فدا کردن جانشان امتناع نمیکردند.مبارزهمان طول کشید.
آنقدر که درختان اطراف از جادو آتش گرفتند.
آخر سر دستم را روی صورتش گذاشتم.
فقط چند ثانیه...
وقتی رهایش کردم، زنده بود…
اما دیگر جادوگر نبود.
چشمهایش خالی شده بود؛مثل خانهای که صاحبش ناگهانی رهایش کرده باشد.
بعد از آن شب فهمیدم مشکل من فقط قدرت نیست.قدرت را میشود فهمید.آنچه درون من بود، فهمیده نمیشد.انگار چیزی از جایی بسیار قدیمیتر، از پشت چشمهایم به این دنیا نگاه میکرد.
چیزی که نه انسان بود، نه روح، نه حتی موجودی که بشود اسمش را دانست.
گاهی نیمهشبها از خواب بیدار میشوم و چند ثانیه طول میکشد تا بفهمم هنوز در این دنیا هستم.چون در آن لحظهها حس میکنم بدنم فقط پوستهای موقتیست؛پنجرهای گوشتآلود که چیزی عظیم و تاریک از پشتش بیرون را تماشا میکند.
قبیلهی جادوگران سیاه مرا پناه داد.
یا شاید دقیقتر باشد بگویم مرا به عنوان سلاح نگه داشتند.و در میان آنها، سرینو بود؛رهبر جادوگران سیاه.
او مردی نبود که حضورش را فریاد بزند.لازم هم نداشت.وقتی وارد تالار میشد، هوا سنگینتر میشد؛ انگار دیوارها هم ساکتتر نفس میکشیدند.چشمهایش مثل دو تکه شبِ فشرده بود و صدایش آرام، اما آنقدر مطمئن که حتی ستونهای سنگی هم انگار فرمانش را میشنیدند.
سرینو قدرتی داشت که میان جادوگران، افسانهای و ترسناک بود.میگفتند میتواند تاریکی را نه فقط احضار، که فرمانبردار کند.سایهها در برابر او فقط غیاب نور نبودند؛زنده بودند، گوش میدادند، و هرجا او اراده میکرد، شکل میگرفتند.او میتوانست با یک اشاره، مرز میان جسم و روح را نازک کند.
میتوانست حافظه را از استخوان جدا کند، خواب را به سلاح بدل کند، و کابوسها را طوری به جان آدمها بیندازد که روز بعد هنوز از یادآوریاش بلرزند.هیچکس دقیق نمیدانست قدرت اصلیاش چیست.
و شاید همین، ترسناکترین بخش ماجرا بود.اما سرینو من را مثل دیگران نمیدید.
نه مثل یک کودک، نه مثل یک خطر، نه حتی مثل یک سلاح معمولی.او از همان ابتدا نفرین درونم را درک میکرد.گاهی فقط به من نگاه میکرد و میگفت: «تو از تاریکی نیستی، ملورین… تو جایی هستی که تاریکی از آن میآید.»
من رهبرشان نیستم.هیچوقت هم نبودم.اما قبل از هر جنگ، قبل از هر قتلعام، قبل از هر شبی که قرار است خون زمین را خیس کند، همه منتظر من میمانند. گاهی، حتی خودِ سرینو هم.چون او میداند وقتی اسم قدرت باز میشود،دنیا برای چند لحظه یادش میآید.که تاریکیِ واقعی هرگز از بین نرفته بود.
آخرین ویرایش: