شایعه قصه‌های فاطمه و مجید|شایعه نویس Tufan

نوشته‌ها
نوشته‌ها
3,960
پسندها
پسندها
4,622
امتیازها
امتیازها
378
سکه
2,263
«به نام خالق خلاقیت»

نام شایعه:
قصه‌های فاطمه و مجید

ژانر:
طنز، فانتزی

شایعه نویس:
@Tufan

سوژه:
@Majnun

مقدمه:
سال‌ها بعد زمانی که هر یک از اهالی کافه کمِ‌کَمش پنجاه سالی سن داشتند و حالا دیگر سر میزها
شطرنج بازی می‌کردند، بر این روزگار افسوس می‌خوردند و با قهوه‌های سوخته از یکدیگر پذیرایی می‌کردند؛ قصه‌ای بود از سالیان جوانی که داستانی طولانی پشت پرده داشت... .
 
«مامان‌بزرگ؟ میشه بهم دیکته بگی؟ لطفا!»
نگاهی به نوۀ کوچکم انداختم و زیرلب "حوصله ندارم" را زمزمه کردم. دخترک روبه‌رویم دامن چین‌چینش را با دقت نگاه کرد، دوباره سرش را بلند کرد و با لحنی ناز گفت: «مامان‌بزرگ! من که می‌دونم شما علاوه بر حوصله اعصابم ندارید ولی اگه بهم دیکته نگید اون وقت منم این درسو یاد نمی‌گیرم معلم دعوام میکنه.»
سرش را به چپ کج کرد، با چشمانی ملتمس نگاهم کرد و ادامه داد: « می‌گید؟»
ناچار از روی صندلی گهواره‌ای بلند شدم و دست‌های کوچکش را در دست گرفتم. با من هم‌قدم شد و به سوی هال پیش رفتیم.
روی مبل نشستم، او هم مقابل عسلی زانو زد و وسایلش را با دقت روی آن چید.
«خب... بنویس.»
دخترک با دقت به دهانم زل زده بود و منتظر نگاهم می‌کرد. عینکم را بر چشم گذاشتم و کتابش را تصادفی باز کردم: قصه‌های مجید و فاطمه.
«داری می‌نویسی؟ خب... فاطمه و مجید، زوج خوشبخت ایرانی نمونۀ بارز لیلی و مجنون نیم‌قرن گذشته هستند. آن‌ها با یکدیگر مهربان‌اند و در امور کشور هماهنگ و هم‌نظر هستند.»
من می‌گفتم و او ریزریز می‌خندید.
 
عقب
بالا پایین