تاریخ‌نگار الواح خلقت

-Taraneh

مدیر تالار مشاوره +مدیر آزمایشی تالار کافوارتز
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
منتقد
مشاور
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,249
پسندها
پسندها
9,781
امتیازها
امتیازها
453
سکه
1,126
img_f8c83de2_1780658548.webp

و این‌چنین است این سرزمین
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: TAAHA
از نخستین لوح سنگی
در آغاز، تنها او بود.
نه نخستین موجود جهان؛ تنها نخستین موجودی که این سرزمین به یاد می آورد.
پیش از او چه بوده است؟ هیچ کس نمی داند. شاید هیچ. شاید همه چیز. تاریخ در این باره سکوت کرده است و تاریخ معمولا زمانی سکوت می کند که حقیقت بیش از حد بزرگ باشد.
او الهه ای بود که بر خلائی بی پایان چشم گشود و برای مدتی طولانی تنها نظاره کرد. هیچ جنگی وجود نداشت. هیچ عشقی وجود نداشت. هیچ صدایی وجود نداشت. فقط سکوت بود و سکوت، حتی برای یک الهه، پس از مدتی سنگین می شود.
پس او دست به آفرینش زد.
نه برای حکومت کردن و نه حتی برای پرستیده شدن. بلکه برای آن که چیزی در برابرش وجود داشته باشد؛ چیزی که به آن نگاه کند، چیزی که تغییر کند و چیزی که زنده باشد.
ابتدا کوه ها را آفرید. سپس رودها را. جنگل ها را در دشت های خاموش کاشت و آسمان را پر از ابرهایی کرد که هنوز معنای باریدن را نمی دانستند.
بعد جانوران را آفرید؛ موجوداتی که می دویدند، شنا می کردند، شکار می کردند و می مردند. و برای نخستین بار، جهان حرکت را تجربه کرد.
اما هنوز چیزی کم بود.
زیرا تمام آفریده های او از قوانین پیروی می کردند. هیچ کدام انتخاب نمی کردند. هیچ کدام رویا نمی دیدند. هیچ کدام اشتباه نمی کردند. و جهانی بدون اشتباه، بیش از حد کامل بود.
برای همین انسان را آفرید.
موجودی که می توانست انتخاب کند، می توانست اشتباه کند و می توانست برخلاف خواست خالقش عمل کند.
و در همان روز، بدون آن که متوجه شود، بزرگ ترین قانون این سرزمین را خلق کرد:
اراده.
از آن پس، هیچ چیز کاملا تحت کنترل او نبود. نه انسان ها، نه جانوران و نه حتی سرنوشتی که برای جهانش در نظر گرفته بود.
این موضوع او را همزمان خوشحال و نگران می کرد؛ زیرا هر انتخابی که آفریده هایش انجام می دادند، جهان را اندکی تغییر می داد.
سال ها گذشت. هزاران سال گذشت. سپس میلیون ها سال.
جنگل ها دیگر شبیه جنگل های نخستین نبودند. رودها مسیر خود را عوض کرده بودند. گونه های بی شماری به وجود آمده و از میان رفته بودند. تمدن ها متولد شده و فراموش شده بودند.
و او برای نخستین بار متوجه شد که جهانش دارد از او فاصله می گیرد.
نه از روی دشمنی، نه؛ بلکه از روی زندگی.
زیرا هر موجود زنده ای دیر یا زود راه خودش را پیدا می کند؛ حتی اگر خدایان از آن راه خوششان نیاید.
اما در میان تمام این تغییرات، قانونی وجود داشت که هرگز دگرگون نشد.
تعادل.
او دریافته بود که هیچ چیز نباید مطلق باشد. نه زندگی، نه مرگ، نه نور و نه تاریکی. هرگاه یکی از آن ها بیش از حد رشد می کرد، دیگری نیز در جایی دیگر سر بر می آورد. گویی خود جهان نمی خواست کفه ای از ترازو برای همیشه سنگین بماند.
و شاید این قانون را الهه خلق نکرده بود.
شاید تنها آن را کشف کرده بود.
شاید تعادل از او قدیمی تر بود.
شاید حتی از خود این سرزمین نیز.
در واپسین سطرهای یکی از کهن ترین الواح آمده است:
«الهه جهان را ساخت، اما قوانین جهان را نه.
و روزی فرا رسید که او نیز مانند دیگر آفریده هایش، از این حقیقت ترسید.»
زیرا برای نخستین بار این پرسش در ذهنش شکل گرفت:
اگر من خالق این سرزمینم...
پس خالق من چه کسی بوده است؟
 
  • fire
واکنش‌ها[ی پسندها]: TAAHA
از دومین لوح سنگی
درباره روزی که تعادل متولد شد
در آن دوران که هنوز میلیون ها سال تا نخستین امپراتوری ها و آخرین جنگ ها باقی مانده بود، جهان جوان بود.
نه جوان به معنای ضعیف؛ جوان به معنای ناآگاه. جهانی که هنوز خودش را نمی شناخت.
رودها جاری بودند. جنگل ها رشد می کردند. جانوران می آمدند و می رفتند. انسان ها متولد می شدند و می مردند. و الهه، از فراز آسمان های این سرزمین، همه چیز را تماشا می کرد.
در ابتدا از آنچه ساخته بود راضی بود.
اما زمان، حتی برای خدایان نیز آموزگار بی رحمی است.
هرچه بیشتر نظاره کرد، بیشتر متوجه چیزی شد.
جهان به سوی افراط کشیده می شد.
هر جا زندگی بیش از حد شکوفا می شد، جایی دیگر از مرگ خالی می ماند. هر جا آرامش طولانی می شد، رکود ریشه می دواند. هر جا امنیت بیش از اندازه می شد، رشد متوقف می شد. و هر جا قدرت برای مدتی طولانی در دست یک نفر باقی می ماند، فساد از دل همان قدرت سر بر می آورد.
آن روزها الهه هنوز تصور می کرد که می تواند همه چیز را اصلاح کند.
پس بارها در جهان دخالت کرد. رودها را تغییر داد. جنگل ها را گسترش داد. گونه هایی را از میان برد و گونه هایی تازه آفرید.
اما هر تغییری که ایجاد می کرد، مشکل تازه ای به وجود می آورد؛ مانند کسی که بخواهد سطح آب را با دست صاف کند و هر بار موجی تازه بسازد.
سال ها گذشت. سپس قرن ها. سپس هزاران سال.
و سرانجام الهه حقیقتی را فهمید که بعدها بر دیوار معابد باستانی حک شد:
«هیچ چیز نباید بیش از اندازه باشد.»
نه خوبی.
نه بدی.
نه قدرت.
نه ضعف.
نه زندگی.
نه مرگ.
در آن روز، برای نخستین بار نامی برای این حقیقت انتخاب شد: تعادل.
اما تعادل آن چیزی نبود که انسان ها بعدها تصور کردند.
تعادل به معنای برابری نبود. به معنای صلح دائمی هم نبود.
تعادل یعنی جهان همواره در حال اصلاح خودش باشد.
اگر روشنایی بیش از حد گسترده شود، سایه ها عمیق تر می شوند. اگر تاریکی بیش از حد رشد کند، نوری تازه متولد می شود. اگر چیزی بیش از اندازه قدرتمند شود، نیرویی دیگر برای مقابله با آن پدید می آید.
گویی خود جهان از برهم خوردن توازن بیزار بود.
اما کشف تعادل، آرامش را برای الهه به همراه نیاورد.
بلکه ترسی تازه در وجودش کاشت.
زیرا هرچه بیشتر به این قانون می اندیشید، پرسشی آزارش می داد.
اگر تعادل قانونی جاودان است...
پس چرا او هرگز آن را خلق نکرده بود؟
او کوه ها را ساخته بود. دریاها را ساخته بود. جانوران را ساخته بود. حتی انسان را ساخته بود.
اما هرچه در حافظه بی پایانش جستجو می کرد، لحظه ای را به یاد نمی آورد که تعادل را آفریده باشد.
گویی این قانون از همان ابتدا وجود داشته است.
پیش از کوه ها. پیش از آسمان. پیش از خود او.
و برای نخستین بار، الهه با احتمالی روبه رو شد که دوست نداشت به آن فکر کند.
شاید این سرزمین کاملا متعلق به او نبود.
شاید او خالق همه چیز نبود.
شاید در تاریکی فراتر از مرزهای جهانش، چیزی وجود داشت که بسیار قدیمی تر از او بود.
چیزی که نه نام داشت و نه چهره، اما قوانینش بر همه چیز فرمان می راند.
حتی بر خدایان.
و گفته می شود از همان روز، الهه دیگر هرگز با آسودگی به آسمان نگاه نکرد.
 
  • fire
واکنش‌ها[ی پسندها]: TAAHA
از سومین لوح سنگی
درباره فرزندان تعادل
پس از آن که الهه قانون تعادل را شناخت، برای مدتی طولانی هیچ کاری نکرد.
او فقط تماشا کرد.
تماشای جهان، عادتی بود که از تنهایی های نخستین با خود آورده بود.
قرن ها گذشت. سپس هزاره ها.
تمدن ها از دل خاک برخاستند و دوباره به خاک بازگشتند.
پادشاهان خود را جاودانه می پنداشتند و چند نسل بعد، حتی نامشان نیز فراموش می شد.
انسان ها همچنان می جنگیدند، دوست می داشتند، می ساختند و نابود می کردند.
و جهان، بی اعتنا به همه آن ها، به حرکت ادامه می داد.
اما مشکلی وجود داشت. تعادل برقرار بود؛ اما شکننده. بیش از حد شکننده.
الهه می دید که هر بار کفه ای از ترازو سنگین می شود، جهان با هزینه ای سنگین خودش را اصلاح می کند.
خشکسالی ها.
فروپاشی تمدن ها.
بیماری ها.
انقراض ها.
گویی خود جهان برای حفظ تعادل، بی رحم تر از آن چیزی بود که او تصور می کرد.
و این موضوع او را آزار می داد.
برای نخستین بار، دلش خواست در برابر یکی از قوانین جهان بایستد.
نه برای شکستن آن، بلکه برای نرم تر کردنش.
اما قوانین کهن را نمی شد نابود کرد.
پس تصمیم گرفت برای آن ها ابزار بسازد.
موجوداتی که به جای جهان، بار تعادل را بر دوش بکشند.
موجوداتی که میان نور و تاریکی زندگی کنند.
نه کاملا خیر باشند. نه کاملا شر. نه کاملا انسان. نه کاملا هیولا.
نخستین بار، از نور ماه و غریزه جانوران، گرگینه ها را آفرید.
فرزندانی که قرار بود به جهان یادآوری کنند طبیعت هرگز رام نمی شود.
آنان نماینده آزادی بودند.
یادآور این حقیقت که هیچ دیواری تا ابد پابرجا نمی ماند و هیچ قانونی برای همیشه مقدس نیست.
سپس از تاریکی شب و عطش دانستن، خون آشام ها را خلق کرد.
فرزندانی که قرار بود حافظ دانش های فراموش شده باشند.
آنان نماینده میل بودند. میل به بقا. میل به قدرت. میل به جاودانگی.
میل به دانستن چیزهایی که شاید هرگز نباید دانسته شوند.
اما هنوز چیزی کم بود. خود او.
برای همین از نور نخستین ستاره ها و آرامش عمیق آب های آغازین، جادوگران سپید را آفرید.
موجوداتی که نه فرزندانش بودند و نه خدمتگزارانش؛ بلکه انعکاس بخش هایی از وجود خودش بودند.
و همان گونه که انسان ها از اراده برخوردار بودند، این سه نژاد نیز از آن بی نصیب نماندند.
الهه آن ها را آفرید. اما نتوانست سرنوشتشان را بنویسد.
بعضی از گرگینه ها به شکارچیانی بی رحم تبدیل شدند.
بعضی دیگر نگهبان جنگل ها و محافظ ضعیفان شدند.
بعضی از خون آشام ها هیولاهایی شدند که شهرها را به وحشت می انداختند.
و بعضی دیگر قرن ها از عمر خود را صرف جمع آوری دانش و حفظ تمدن ها کردند.
و جادوگران سپیدی که فارق از همه‌چیز خودشان را وقف طبیعت می‌کردند.
همین موضوع الهه را به فکر فرو برد.
او برای خلق تعادل دست به آفرینش زده بود.
اما نتیجه چیزی عجیب تر از آن شده بود.
زیرا تعادل میان خیر و شر برقرار نمی شد.
تعادل میان انتخاب ها برقرار می شد.
و این تفاوت کوچکی نبود.
در همان دوران بود که جمله ای برای نخستین بار در میان خردمندان باستان زمزمه شد:
«هیولا کسی نیست که چهره اش متفاوت باشد.
هیولا کسی است که انتخابش متفاوت باشد.»
الهه این جمله را دوست داشت.
زیرا در آن حقیقتی نهفته بود که حتی بسیاری از خدایان نیز نمی فهمیدند.
خون آشام ها و گرگینه ها قرار نبود دشمن انسان ها باشند. قرار نبود دشمن یکدیگر باشند.
آن ها آینه هایی بودند که بخش های پنهان روح جهان را نشان می دادند.
و برای هزاران سال، همه چیز همان گونه که باید پیش رفت.
تعادل برقرار بود. شکننده، اما برقرار.
تا این که اتفاقی افتاد که در هیچ یک از پیشگویی های کهن ذکر نشده بود.
اتفاقی که نه کار انسان ها بود. نه کار گرگینه ها. نه کار خون آشام ها. بلکه از دل خود الهه آغاز شد.
و این گونه بود که عصر نخستین پایان یافت.
 
آخرین ویرایش:
  • cool
واکنش‌ها[ی پسندها]: TAAHA
از چهارمین لوح سنگی
درباره آخرین هدیه
می گویند هیچ کس لحظه پایان عصر نخستین را ندید.
نه به این دلیل که آن روز پنهان بود.
بلکه چون هیچ کس نفهمید در حال وقوع است.
همه انتظار داشتند پایان یک عصر با جنگ همراه باشد. با آسمانی سرخ. با زمینی شکافته. با فریاد خدایان و سقوط ستارگان.
اما پایان عصر نخستین، آرام تر از آن بود که در افسانه ها جا بگیرد.
در آن زمان، میلیون ها سال از آفرینش گذشته بود.
سرزمین دیگر شبیه روزهای نخستین نبود.
جنگل ها کهنسال تر شده بودند.
رودها مسیر خود را عوض کرده بودند.
تمدن هایی متولد شده بودند که الهه هرگز در ساختنشان نقشی نداشت.
و برای نخستین بار، جهان چیزی فراتر از یک آفریده بود.
به موجودی زنده تبدیل شده بود.
الهه این را می دید. و همین او را می ترساند. نه از آن رو که جهان در حال نابودی بود.
بلکه از آن رو که جهان دیگر به او نیاز نداشت.
در آغاز، هر تغییری با اراده او رخ می داد.
اما حالا کودکی متولد می شد، بی آن که او نامش را بداند.
شهری ساخته می شد، بی آن که او سنگ نخستش را گذاشته باشد.
جنگی آغاز می شد، بی آن که او فرمانش را داده باشد.
و عشقی شکل می گرفت که حتی خالق جهان نیز از آن خبر نداشت.
در ابتدا این موضوع او را آزرده کرد. سپس غمگین.
و سرانجام باعث شد حقیقتی را بپذیرد که قرن ها از آن گریخته بود.
سرزمینش بزرگ شده بود. و هیچ فرزندی تا ابد در گهواره نمی ماند.
در کهن ترین نسخه های این روایت آمده است که الهه سال ها در سکوت به تماشای جهان نشست.
نه دخالت کرد. نه فرمانی داد. فقط تماشا کرد.
و هر چه بیشتر تماشا کرد، بیشتر متوجه شد که بسیاری از زخم های جهان را خود او به وجود آورده است.
هر بار که تعادل را با دست هایش برقرار کرده بود، چیزی از آزادی را گرفته بود.
هر بار که مانع سقوط شده بود، مانع آموختن نیز شده بود.
هر بار که راهی را نشان داده بود، هزار راه دیگر را نادیده گرفته بود.
و آن روز فهمید که حضورش، هرچند از روی عشق، به قفسی نامرئی تبدیل شده است.
پس تصمیم گرفت کاری انجام دهد که هیچ خدایی پیش از او انجام نداده بود.
از قدرتش چشم پوشی نکرد. نابود نشد. نمرد. بلکه کنار رفت.
در آخرین روز عصر نخستین، بر بلندترین قله سرزمین ایستاد.
همان جایی که میلیون ها سال پیش نخستین طلوع را دیده بود.
می گویند باد آن روز آرام بود.
آسمان صاف بود.
و جهان، بی آن که بداند چه چیزی در شرف تغییر است، به زندگی ادامه می داد.
آنگاه الهه آخرین فرمان خود را صادر کرد.
و آن فرمان، فرمانی برای اطاعت نبود.
برای آزادی بود.
گفته می شود سخنانش بر سنگ ها حک نشد، زیرا هیچ سنگی توان نگهداری تمام آن ها را نداشت.
تنها بخشی از آن تا امروز باقی مانده است:
«از امروز، سرنوشت این سرزمین را من نخواهم نوشت. اگر شکوهی در آینده باشد، از آن شماست. اگر فاجعه ای در راه باشد، از آن شماست. اشتباه کنید. سقوط کنید. دوباره برخیزید. اما این بار، به انتخاب خودتان.»
و سپس رفت.
نه به آسمان.
نه به جهان مردگان.
نه به جایی که نامی برایش وجود داشته باشد.
فقط رفت.
چنان دور که حتی افسانه ها نیز نتوانستند رد پایش را دنبال کنند.
بعضی می گویند هنوز در جایی فراتر از ستارگان زنده است.
بعضی می گویند به همان سکوتی بازگشت که پیش از آفرینش در آن زندگی می کرد.
و بعضی معتقدند هیچ گاه وجود نداشته و تمام این روایت ها تنها تلاشی از سوی موجودات فانی برای معنا بخشیدن به جهان بوده است.
اما همه روایت ها در یک نکته اتفاق نظر دارند:
پس از رفتن او، عصر خدایان پایان یافت.
و برای نخستین بار، تاریخ واقعی آغاز شد.
زیرا از آن روز به بعد، هیچ کس نبود که جهان را نجات دهد.
و هیچ کس نبود که جهان را نابود کند.
سرنوشت سرزمین، به دست ساکنانش افتاد.
و این، بزرگ ترین هدیه ای بود که یک خالق می توانست به آفریدگانش بدهد.
و شاید بی رحمانه ترین هدیه نیز.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: TAAHA
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 4)
عقب
بالا پایین