پاکت نامه [ پاکت نامه اختصاصی| پناه ]

°•°به‌نامه یزدان پاک°•°


img_dca85727_1781210603.webp


د‌ل‌های ما که به هم نزدیک باشد دیگر چه فرقی می‌کند که کجای این جهان باشیم؟
دور باش اما نزدیک! من از نزدیک بودن‌های دور می‌ترسم...!



🔹️🔸️🔹️

پی‌نوشت : نامه یک پیام نوشتاری‌ست. نامه معمولاً برای برقراری ارتباط بین دو فرد که در مکان‌های جغرافیایی مختلف هستند به کار می‌رود.

🔺️این تاپیک اختصاصی @پناه. می‌باشد؛ لطفاً از ارسال هرگونه پیام خودداری کنید.🔺️

«مدیریت بخش ادبیات»
 
«به خودم، در تاریکی شب»
امشب که سکوت، تمام اتاق را پر کرده و جهان کمی دورتر از همیشه به نظر می‌رسد، می‌خواهم چیزی را به تو یادآوری کنم:
تو از تمام شب‌هایی که گمان می‌کردی توان عبور از آن‌ها را نداری، گذشته‌ای. زخم‌هایت هنوز داستان مقاومتت را روایت می‌کنند، نه شکستت را. اگر امروز خسته‌ای، حق داری؛ اگر دلگیر و سردرگمی، باز هم حق داری. اما فراموش نکن که ارزش تو هرگز با روزهای سختت کم نشده است.
شب‌ها عادت دارند دردها را بزرگ‌تر نشان دهند و امید را کوچک‌تر؛ اما حقیقت برعکس است. امید، حتی وقتی دیده نمی‌شود، در گوشه‌ای از قلبت روشن مانده است.
پس امشب عجله نکن برای یافتن همه پاسخ‌ها. کافی است نفس بکشی، دوام بیاوری و به خودت مهربانی کنی. سپیده‌دم همیشه از دل تاریک‌ترین ساعت‌های شب عبور می‌کند.
«با احترام، خودی که هنوز به تو ایمان دارد.»
 
گاهی ترس، آرام و بی‌صدا کنارم می‌نشیند فریاد نمی‌زند، تهدید نمی‌کند، فقط در گوشم زمزمه می‌کند که «اگر این بار نتوانی چه؟» و عجیب است که خطرناک‌ترین صداها، همان‌هایی هستند که با صدای خودمان حرف می‌زنند. امشب تصمیم گرفته‌ام به ترسم گوش بدهم، اما فرمان زندگی‌ام را به دستش ندهم.
 
می‌دانم که گاهی بار سنگین بایدها‌ و چراها بر شانه‌هایت سنگینی می‌کند؛ اما امروز می‌خواهم فقط یک چیز را به تو یادآوری کنم: تو برای اینکه لایق دوست داشته شدن باشی، نیازی به اثبات هیچ‌چیز نداری.
همین که در جهانی که گاهی بی‌رحمانه پیش می‌رود، هنوز قلبی داری که برای زیبایی‌ها می‌تپد، هنوز به دنبال درک عمیق قصه‌ها هستی و هنوز برای خودت وقت می‌گذاری تا رشد کنی، ستودنی است.
به خودت سخت نگیر. آن بخش‌هایی از وجودت که فکر می‌کنی هنوز کامل نشده‌اند، همان‌هایی هستند که تو را انسان و منحصربه‌فرد می‌کنند. تو در حال طی کردن مسیری هستی که فقط مختص خود توست؛ پس با خودت مهربان‌تر باش.
امروز به آینه‌ نگاه کن و به آن کسی که آن‌سوی شیشه است بگو:
«ممنونم که تا اینجا کنارم بودی و برای ادامه دادن، هنوز هم می‌جنگی.»
تو ارزشمندترین همراه خودت هستی.همیشه همین‌قدر عمیق و دوست‌داشتنی بمان.
 
الان که این سطرها را می‌نویسم، میان اتاقی ایستاده‌ام که بوی رفتن گرفته است. ساک نیمه‌بسته‌ات گوشه‌ی اتاق است. چیزی که در حالت عادی فقط یک کیف چرمی است،حالا برای من شبیه به جعبه‌ای‌ست که تمام دارایی من را در خودش جای داده.
دست‌هایم می‌لرزد. نه اینکه فکر کنی برای اینکه نگران وسایل توام، نه... دست‌هایم می‌لرزد چون با هر لباسی که تا می‌کنم و توی ساک می‌گذارم، بخشی از «حضور» تو را از این اتاق و از کنار خودم برمی‌دارم. انگار دارم تکه‌های وجودت را می‌چینم تا تو را برای دنیایی آماده کنم که دیگر دست من به آن نمی‌رسد.
سخت است؛ سخت‌تر از آنچه فکرش را می‌کردم. هر زیپی که می‌کشم، صدای فاصله‌ای است که دارد میان ما کشیده می‌شود. دلم می‌خواهد همه چیز را محکم نگه دارم؛ اما می‌دانم که این سفر، همان چیزی است که باید بروی
و می‌دانم که این سفر با صدها سفری که بی‌من رفتی فرق دارد.
می‌خواهم بدانی که حتی وقتی این ساک بسته شود و تو از این در بیرون بروی، من اینجا، لابلای همین فضای خالی اتاق، ردپای تو را پیدا می‌کنم. لرزش دست‌هایم از سر ضعف نیست، از سر دلتنگی و نگرانی اتفاقات آینده است.
برو؛ اما یادت باشد که در این سفر فقط وسایلت همراهت نیست، تمام دعاهای من و تمام تکه‌های دلم هم همراه توست. هر جا که رسیدی، هر وقت که ساکت را باز کردی، میان تمام آن لباس‌ها، دنبال گرمای حضوری بگرد که فرسنگ‌ها دورتر، فقط برای بازگشت تو، سالم برگشتنت، لحظه‌شماری می‌کند.
سفرت به سلامت، نور چشمم.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین