دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات فاطیما تانیا ]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع دستان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
من اصلا گریه نمیکنمم g59743_
 
اکنون پله هارا با شوق می‌گذرانم. حتی از آسانسور هم استفاده نکردم.
این اولین مسابقه والیبال من است که تنهایی به آن می‌روم.
خیلی استرس دارم زیرا با هر اشتباه همه اعضای تیمم را به زیر می‌کشانم.
حالا که توی ماشینم، استرسم بیشتر شده‌.
ایشالا سر افکنده نشوم.
 
آخرین ویرایش:
اکنون پله هارا با شوق می‌گذرانم. حتی از آسانسور هم استفاده نکردم.
این اولین مسابقه والیبال من است که تنهایی به آن می‌روم.
خیلی استرس دارم زیرا با هر اشتباه همه اعضای تیمم را به زیر می‌کشانم.
حالا که توی ماشینم، استریک بیشتر شده‌.
ایشالا سر افکنده نشوم.
تا الان 2 تا بازی داشتیممم
اولیور باختیم دومینو بردیم
هم‌همه سالن و صدای تشویق با هم قاطی شده
 
آخرین ویرایش:
فردا ساعت ۱۰ کلاس زبان دارم
تیچرمون چهارشنبه گفته بود که کیک درست کنیم و فردا بیاریم
مامانمینا چهارشنبه داشتن یه سر میرفتن بیرون دور بزنن
بهشون گفتم که میخوام کیک درست کنم
مامانم و بابام با خنده گفتن:
«خب همون پچ‌پچ های تو یخچالو ببر دیگه.»
منم به شوخی گرفتم و وسایلای کیکو دادم تا بخرن
مامانم گفت مثل همیشه کل خونه رو جارو برقی بکشم و ظرفارو بشورم
منم با کلی ذوق اینکارو کردم
آیفون صدا داد و من در رو باز کردم
اونا اومدن...
ولی وسیله ای برای کیک دستشون نبود....
 
فرداش شد
من دوباره یاد آوری کردم
کل بچه های کلاس پولدار بودن
نمیخواستم جلوی همه بدون کیک باشم و خجالت زده شم
مامانم گفت فردا میخریم
فردا شد، یعنی امروز
ساعت 5 مامانم گفت بریم خونه مامان بزرگم
گفتم کیک باید درست کنم، گفت تا 8 میایم
رفتیم و ساعت 11 و نیم برگشتیم
مامانم گفت حوصله داریا! همین کیک آماده از شیرینی فروشی نخریم؟
داشتم از بغض میترکیدم و سعی کردم گریه نکنم
چون میدونستم گریه کنم همون کیک اماده هم نمیخرن
 
گفتم همه قراره خودشون درست کنن
مامانم گفت وای حوصله داریا
رفتیم سوپر مارکت ولی جایی باز نبود
اون یکی دو جا هم نداشتن
مامانم یه پودر کیک خرید
تا شاید فردا وقت کنه و درستش کنه
حالم از این زندگی بهم میخوره
 
چرا همه بد شانسی ها سر منه؟
بابام گفت باید زودتر میگفتی
مگه من نگفتم؟
مگه من نگفتم و شماها مثل همیشه به چپتونم نگرفتید؟
فکر میکنین شوخیه؟
دوست دارین جلوی همه ضایعم کنین؟
مگه دست منه که بدنیا اومدم؟
بچه اوردین پس مث آدم باهاش رفتار کنین
میگین چرا کلا تو اتاقم پای لپتاپم؟
بیام بیرون به غرغراتون گوش بدم یا کلفتیتون رو کنم؟
سر همچی بحث میکنین
برای بار صدم میگم:
باهم کنار نمیاین طلاق بگیرین
 
امروز برای بار هزارم بهت میگم خدا جونم
تروخودا التماست میکنم
به این عذاب تمومی بده
آرزوی همه از جمله خودمو محقق کن
منو بکش
میدونی خودم میترسم
پس تو این لطفو کن و این لکه ننگ رو پاک کن
 
چرا دیر میخوابم و زود بلند میشم؟
چون شبا تا دیر وقت از این دنیا خداحافظی میکنم
صبحم وقتی بیدار میشم تا بعد از ظهر میگم چرا چشمام باز شد؟
چرا خوابم ابدی نبود؟
تنها سرگرمیم گوشی لپتاپ و کتابه
من یادم نمیره
یک هفته کامل منو از گوشی، تبلت، تلویزیون، نقاشی، کتاب و... منع کردید
هیچوقت یادم نمیره جلوی جمع چقدر ضایم کردین
هیچوقت فراموش نمیکنم مامان، من فقط 8 سالم بود، وقتی مامان دوستام بهم میگفتن میخواستیم ازت شکایت کنیم، تو زدی تو سرم گفتی خاک تو سرت چرا گریه کردی؟
وقتی تو نبودی گوشی بود
 
وقتی تو نبودی
گوشی بود، گوشیو گرفتی کتاب بود
کتابام رو حفظ شدم همرو
شاهنامه رو کامل حفظم
حتی اون 4 تا کتابم که توشون حکایتای کوتاه داره، هر 60 حکایتو از رو اسمش حفظم
دیگه انقدر خوندم خسته شدم رفتم سراغ نقاشی
الان نقاشیم از هم سن و سالام بهتره
نویسندگیم از هم سن و سالام بهتره
من امتحان رو نمیخونم 19 و نیم میشم
پس چرا هیچ وقت بهم افتخار نمیکنی؟
 
عقب
بالا پایین