دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات فاطیما تانیا ]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع دستان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
بعد کلی گریه و زاری میخوام داستان اولین پسری که بهم اعتراف کرد رو بگم
 
معلوم نیست بتونم کامل بگم یا نه
پس اگه کامل نشد فردا میگم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
بزارید اول از پست زمینه بگم
اسمش از یادم رفته اما چهره اش...
در ذهنم حک شده
پسری با موی سفید و چشم و موی قهوه‌ای
یک سال ازم بزرگتر بود و 11 ساله بود
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
خیلی خب
مامان من ناخن کاره
اون موقع تو آزادگان 6 مغازه داشت
منم کلا پیشش ولو
تو اون کوچه چنتا دختر و پسر میومدن بازی میکردن
منم 10 سالم بود و خب رفتم با همه دوست شدم
ولی با پسرا زیاد نه چون اونا همش کانتر بازی میکردن تو گوشی
تو سن بودم که پسرارو مثل داداش میدیدم همرو
از عشق و عاشقی هم هیچی سرم نمیشد
یه پسری بود که ازم یکسال بزرگ تر بود
یه داداش کوچیکتر هم داشت
با اون خیلی دعوام میشد
خاک رو سر هم میریختیم، در این حد
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
یادمه من روبیک داشتم بعد تو 5 سالگیم از مشهد خریده بودیم
هیچوقت درست نمیشد
همون پسره اومد با اعتماد به نفس گفت من بلدم
روبیکو گرفت گفت، باید برم خونه درستش کنم اینجا تمرکز ندارم
رفت درست کرد اومد
بعد ها فهمیدم تو با اپلیکیشن گوشی درستش کرد
بماند که چقد سرش جیغ جیغ کردم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
حتی یادمه سالنمون 2 طبقه بود
طبقع دوم مختصر من بود
قبلا کلاس رقص بود
سه تا آینه با یه آینه چراغ دار داشت با چنتا صندلی
تم صورتی سفید بود یادش بخیر
به بچه ها گفتم بیاین بریم طبقه دوم سالنمون
گفتن نه، منم الکی گفتم اونجا کلی عروسک دارم
وای خداا به چی فکر میکردمم؟
8 الا 9 نفرو بردم
بهشونم دروغ گفتم
رفتیم دیدن
عروسک کوووو؟ نیست
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
بعد یکسال
دوستای همون پسره که باهاش دعوام میشد(بهش بگیم پسر1)
یجا جمع بودن و پسر1 هم پیششون
صدام کردن منم رفتم
دوستاش گفتن این تورو دوست داره
قشنگ یادمه به ماشینم تکیه داده بودن
سرش پایین بود و با انگشتاش بازی میکرد
منم مثل همیشه هیچی نمیدونستم
گفتم: این؟ برو بابا این احمق منو دوست داره؟
اونم سرشو اورد بالا گفت: آره، اصلا چرا باید تورو دوست داشته باشم؟
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
گذشت و گذشت تا 1 ماه بعد میخواستیم بریم ازونجا
شب آخر(یاد شب آخر حامیم افتادم) ساعت 12 بود پسر1 اومد دنبالم
فرداش میخواستیم اسبابمونو ببریم و داشتیم تا نصفه شب وسیله جمع میکردیم
کوچه اینجوری بود که یه خط صاف بود، از وسطش یه کوچه دیگه هم بود

ته کوچه خونه پسره کوچه دوم(تهش بن‌بسته سالن ما سر کوچ

زفتیم تو اون کوچه بعد هیچچچچکس هم نبود،دستامو گرفت و گفت:
من جدی جدی عاشقتم
منم پرام ریخته بود
از سر اینکه قلبشو نشکنم گفتم منم دوست دارم و اونشب تا 1 که بریم حرف زدیم
من حالا فهمیدم جدی جدی دوستش داشتم
ولی خب...
اون پسر جزو معدود پسرایی هست که چهرش رو دوست دارم
مایه دارم بود Dandoon
خلاصه دیگه... بد چیزی از دستم در رفت
نمیدونم چرا شمارمو بهش ندادم Lagh2
 
  • broken heart
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
عقب
بالا پایین