گذشت و گذشت تا 1 ماه بعد میخواستیم بریم ازونجا
شب آخر(یاد شب آخر حامیم افتادم) ساعت 12 بود پسر1 اومد دنبالم
فرداش میخواستیم اسبابمونو ببریم و داشتیم تا نصفه شب وسیله جمع میکردیم
کوچه اینجوری بود که یه خط صاف بود، از وسطش یه کوچه دیگه هم بود
ته کوچه خونه پسره کوچه دوم(تهش بنبسته سالن ما سر کوچ
زفتیم تو اون کوچه بعد هیچچچچکس هم نبود،دستامو گرفت و گفت:
من جدی جدی عاشقتم
منم پرام ریخته بود
از سر اینکه قلبشو نشکنم گفتم منم دوست دارم و اونشب تا 1 که بریم حرف زدیم
من حالا فهمیدم جدی جدی دوستش داشتم
ولی خب...
اون پسر جزو معدود پسرایی هست که چهرش رو دوست دارم
مایه دارم بود
خلاصه دیگه... بد چیزی از دستم در رفت
نمیدونم چرا شمارمو بهش ندادم
