در حال ویرایش رمان میراثم از عشق| نویسنده تهمینه ارجمندپور

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Arjmand
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
آرام از اتاق بیرون آمدم و راه آشپزخانه را پیش گرفتم. کلافه دست بردم و دکمهٔ بالای بلوزم را باز کردم چون هوای بیشتری برای نفس‌کشیدن لازم داشتم.
کتایون مشغول ریختن چای بود.
تا مرا دید دست از کار کشید و گفت:
«خوبی؟»
کلافه گفتم:
«نه.»
صدایش را پایین آورد و گفت:
«ببین میراث از سر شب چطور داره نگات می‌کنه. معلومه دلش برات تنگ شده. بشینید با هم حرف بزنید.»
چطور می‌توانستم توضیح بدهم که کار از دلتنگی گذشته است؟ تا خواستم حرفی بزنم معده‌ام بیشتر بهم پیچید. دستم را روی دهانم گذاشتم. سریع از سرجایم بلند شدم و با قدم‌هایی عجولانه از پله‌ها بالا رفتم. تا به اتاق رسیدم، دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. خم شدم و حالت تهوع امانم را برید.
آبی به دست و صورتم زدم. خسته و بی‌جان روی زمین نشستم. تمام توانم از تنم بیرون کشیده شده بود. صدای باز شدن آرام درب آمد. قبل از اینکه سر بلند کنم، فهمیدم چه کسی است. میراث درب را پشت سرش بست و چند قدم به طرفم آمد. نگاهش روی صورت رنگ‌پریده‌ام ماند.
کنارم زانو زد. آرام خم شد و چند تار موی پریشان روی صورت و گردنم را کنار زد.
«خوبی؟ فردا می‌ریم دکتر.»
جوابش را ندادم چون هنوز از او دلگیر بودم. کف دستم را به زمین زدم و بلند شدم. به تراس رفتم تا حالم سر جایش بیاید. پشت سرم آمد و کنارم نشست.
سکوت را شکست و آهسته گفت:
«یه توضیح کوتاه بهم بدهکاری.»
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. در کمال پررویی هر طور که دلش می‌خواست رفتار می‌کرد، تازه توضیح هم می‌خواست.
گوشی را برداشت و شماره‌ای را گرفت.
«شروین، بیا تراس. یه دقیقه کارت دارم.»
چند لحظه بعد، شروین سر رسید. نگاهش را بین ما چرخاند.
میراث با تکان سر به او اشاره کرد و گفت:
«ماجرای نورا رو بهش بگو.»
همان یک اسم کافی بود تا معده‌ام دوباره بهم گره بخورد. شروین صندلی را عقب کشید و نشست.
«خواهر سادهٔ من، واقعاً برای چندمین بار گول این خانوادهٔ کلاش رو خوردی؟ وقتی دیدیم جواب تماس‌های شوهرت رو نمی‌دی، نشستیم فکر کردیم که کجای کار می‌لنگه؟ آخرش رسیدیم به نورای مریض که دست از اذیت و آزار برنمی‌داره. دو روز وقت گذاشتم تا ته‌توش رو درآوردم. حتی باهاش حرف زدم. بارداریش درسته؛ ولی از دوست‌پسر خودش.»
گوشی‌اش را درآورد و صفحه‌ای را جلویم گرفت.
«خودت ببین. تو پیجش، رسماً اعلام کرد. هم بارداریش رو هم ازدواج رو. بلاگره دیگه، از همین مزخرفات نون درمیاره.»
بلند شد و گوشی را در جیبش گذاشت.
با خنده رو به میراث گفت:
«دادا، یه عذرخواهی کن آشتی کنید، تموم بشه. پیرمون کردید.»
وقتی بیرون رفت من ماندم و میراث، با حقیقتی که سنگینی تمام آن یک ماه را روی سینه‌ام حس می‌کردم. حداقل خیالم از بابت نورا راحت شد.
میراث شروع کرد به حرف‌زدن:
«تو چرا به همه اعتماد می‌کنی جز من؟ کجا بهت دروغ گفتم؟ هرچی توی گذشته بوده، بین مامانم و ملوک‌خانم…»
بین حرفش پریدم و گفتم:
«نمی‌خوام گذشته رو مرور کنم.»
دستم را گرفت و بوسه‌ای آرام روی بند انگشت‌هایم نشاند.
«حواسم بود پسره برات ماهی آورد. یقهٔ لباستم زیادی بازه. حلقه هم نداری.»
خیره به چشم‌هایی بود که از پشت عینک دورمشکی‌اش زل زده برایم نطق می‌کرد. بغض کرده از سرجایم بلند شدم. تا داخل اتاق دنبالم کشیده شد. ناگهان بغلم کرد.
با لبخند بی‌حالی روی لبم گفتم:
«ولم کن.»
آرام گفت:
«یه ماهه و خورده‌ای که منتظرم دوباره بغلت کنم الان کجا فرار می‌کنی؟»
حرفی برای گفتن نداشتم. دستانش محکم دورم حلقه شده بود.
ادامه داد و گفت:
«پس تنبیه می‌شی. امشب جمع می‌کنی، بریم خونه. خانم خوشگله، من دیگه خسته شدم.»
سرم را پایین انداختم. چه‌طور آن دو خط قرمز تست را برایش توضیح می‌دادم وقتی هنوز خودم در شوک بودم.
آرام گفتم:
«فعلاً نمی‌شه.»
بوسه‌ای روی لب‌ها نشاند.
بعد کنجکاو پرسید:
«چرا؟»
نگاهم را دزدیدم و گفتم:
«چون کار دارم.»
«پس منم می‌مونم. از این به بعد یه لحظه هم ولت نمی‌کنم.»​
 
آخرین ویرایش:
آخر شب، مهمان‌ها یکی‌یکی خداحافظی کردند. از تمام ماجرای خواستگاری فقط همین را فهمیدم که شیما جواب مثبت داده است.
میراث و شروین در پذیرایی غرق تماشای فوتبال بودند و صدای گزارشگر با همهمهٔ آرام خانه درهم آمیخته بود.
کتی که تازه موضوع را فهمیده بود بغلم کرد و صورتم را بوسید.
بعد‌ با نگرانی گفت:
«میراث حق داره بدونه.»
نگاهم را به فنجان چای دوختم و گفتم:
«تصمیمم رو گرفتم. نمی‌خوام فعلاً چیزی بفهمه.»
با ناباوری گفت:
«پدر بچه‌‌اته باید حقیقت رو بهش بگی.»
نفسم را آهسته بیرون دادم و گفتم:
«نمی‌دونم. تا ببینم چی می‌شه.»
شیما گفت:
«خیلی خب. صبح یه سر می‌ریم دکتر، ببینیم دقیقاً چی به چیه. بعد هر تصمیمی خواستی، می‌گیری.»
آهسته سر تکان دادم.
صبح قبل از آنکه کسی بیدار شود، همراه شیما و کتی از خانه بیرون زدم. هوای خنک سحر، سرحالم کرد؛ ولی هنوزم ته دلم دلشوره داشتم.
کتایون با یک دستش لیوان قهوه را گرفته بود و با دست دیگرش تکه‌ای کیک تعارفم می‌کرد. بوی خوشایند قهوه، برخلاف همیشه نه هوسی در من بیدار می‌کرد و نه حتی اشتهایم را قلقلک می‌داد.
دوباره اصرار کرد:
«بگیر دیگه؟»
دستش را پس زدم و گفتم:
«مرسی، میل ندارم.»
وقتی رسیدیم کتی بیرون منتظر ماند. همراه شیما وارد مطب شدم. نمی‌دانم چرا استرسم بیشتر شد؟ شیما کنار منشی ایستاد و آرام دربارهٔ نوبت ما سؤال می‌پرسید.
روی یکی از صندلی‌های فلزی نشستم. مضطرب، بند کیفم را محکم بین انگشتانم می‌فشردم. بلاتکلیفی که نمی‌دانستم قدم بعدی را چگونه بردارم؟ نفسی عمیق کشیدم و سعی کردم آشفتگی‌ام را پنهان کنم.
درب مقابل باز شد و قامت بلند میراث را دیدم که به سمتم قدم برمی‌دارد. از آرامش دیشب هیچ نشانی در چهره‌اش نبود. بلند شدم و روبرویش ایستادم.
آهسته گفت:
«اینجا چیکار می‌کنی؟»
جوابش طولانی‌تر از آن بود که در یک جمله خلاصه‌اش کنم. پس حرفی نزدم و فقط همه از مطب بیرون زدیم.
شروین با دیدن ما جلو آمد و گفت:
«کتی بهم زنگ زد. قدم نو رسیده مبارک خواهر.»
پس همه خبردار شدند. نفس عمیقی کشیدم. نه راه فراری بود، نه دروغی برای سرهم‌کردن. وقتی سکوت و اخم میراث را دیدند ما را تنها گذاشتند.
به سمت ماشین راه افتادم و کنار میراث نشستم. هنوزم خیره فقط نگاهم می‌کرد تا حرف بزنم. موبایلم زنگ می‌خورد و اسم مادر روی گوشی رژه می‌رفت. بدون پاسخ دادن، گوشی را داخل کیف گذاشتم.
سر حرف را باز کردم و بالاخره کوتاه گفتم:
«من باردارم.»
پلک نزد. منتظر واکنشش بودم. دستم را گرفت.
آهسته پرسید:
«داری راست می‌گی؟»
سر تکان دادم. نفسش را رها کرد. صورتم را میان دست‌هایش قاب گرفت و پیشانی‌ام را بوسید.
«پس من دارم بابا می‌شم.»
چهره‌اش از هم باز شد. پس گفتنش آنقدرها هم وحشتناک نبود. به خانه که رسیدیم، مادرم اولین کسی بود که بغلم کرد و کنار گوشم گفت:
«مبارک باشه، دخترم.»
موقع صبحانه خوردن خانه پر از صدای تبریک و خنده شد. میراث تمام مدت لبخندی گوشهٔ لبش نشسته بود که قصد رفتن نداشت.
لقمهٔ اول را نزدیک دهانم نگه داست. از دستش گرفتم.
«خیلی بی‌معرفتی. تا کی می‌خواستی پنهانش کنی؟
بغض کرده گفتم:
«ببخشید.»
لقمهٔ بعدی در دستش آماده بود. دوباره همان معلم دوست‌داشتنی مقابلم قرار داشت که تذکر داد:
«از این به بعد گریه‌ کردن، نداریم. چون دیگه یه خانوادهٔ سه نفره شدیم.»

پایان.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد و عَجِّل فَرَجَهُم»
 
آخرین ویرایش:
img_07a1d2fc_1787933212.jpg

سپاس از شما برای به اشتراک گذاشتن رمان زیباتون در انجمن کافه نویسندگان.🌹
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین