همگانی گفتگو با طعم کتاب | چشم‌هایش و سمفونی مردگان

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت تمامی کاربران انجمن کافه نویسندگان
مفتخریم که اولین دوره چالشِ کتابخوانی | سفر به دل شاهکارهای ادبیات را برگزار کنیم.


شرکت‌کنندگان:
@AsemoonAsemoon عضو تأیید شده است.
@.YEGANEH.
@پناه.
@.بَهاران..بَهاران. عضو تأیید شده است.
@سنجاقک
@شیوانقش
@Cheat
@:)MAHAK
@سارا مرتضویسارا مرتضوی عضو تأیید شده است.
@شکوفـہ بـھـاری
@روناک
@ریحان🌿
@Mansi
@~راوـــی~
@EsperaEspera عضو تأیید شده است.



قوانین و شرایط:

* اول کتاب چشم‌هایش مطالعه خواهد شد. بعد کتاب سمفونی مردگان
  • هر سه روز یکبار قسمتی برای مطالعه مشخص خواهد شد. بعد مطالعه تو همین تاپیک اعلام کنید
  • در نهایت به بهترین تحلیل و حضور مستمر 50سکه اهدا خواهد شد. بنابراین در این تاپیک فعال باشید
  • جهت اطلاع از روند مطالعه این تاپیکو اشتراک بزنید تا نوتیفش براتون ارسال شه.
  • اگر در نظرسنجی حضور نداشتید و اولین بارتونه، میتونید با مطالعه تا آخرین صفحه‌ی مشخص شده حضور خودتونو ثبت کنید.
  • کسانی که دوبار پشت سرهم حضور نداشته باشن، از لیست شرکت‌کننده‌ها حذف میشن.



 
خیلی خوشحالم که این دو تا اثر انتخاب شده. بخصوص درباره‌ی چشم‌هایش، واقعا دلم میخواد ببینم نظر بقیه درباره‌ی شخصیت‌ها چیه. خودم هنوز تصمیم نگرفتم، میتونستم با هر دو طرف همذات‌پنداری کنم. چند سال پیش یه بار خوندمش و اونقدری که شایسته‌اش بود روش وقت نزاشتم. یه نفر رو می‌شناختم که میگفت: حتی اگه زیاد کتاب میخونی، با چندتایی شون زندگی کن. تا باهاشون زندگی نکنی نمی‌فهمیشون.
(دارم کم‌کم مثل مادربزرگ‌های پرحرف میشم.😂)
 
خطر! متن حاوی اسپویل
با خواندن دوباره ی این اثر قلبم به درد میاد. همه اش یاد اون جمله ی آخر میافتم، وقتی فرنگیس یه همچین چیزی میگه: این تابلو را بردارید ببرید آقا. این چشم ها چشم های من نیستند! تراژدی غم انگیزیه. و واقعا نمیدونم دلم برای کدومشون بیشتر میسوزه. اگه تو بودی چه کار میکردی؟ معشوقت رو به دست مرگ میدادی وقتی به بهای "خودت" میتونستی زندگیش رو بخری؟ فرنگیس یه زن بدکاره بود که به بهانه ی نجات استاد، ازش دست کشید و خودش رو در دامن مرد دیگه ای انداخت، یا یک زن احمق بود که نمیتونست بفهمه استاد با همچون شخصیتی که داشت مرگ رو هزار بار به زندگی‌ای که توش فرنگیس با مرد دیگه ای همراه شده ترجیح میده، یا شاید فقط زنی بود که نمیتونست مرگ استاد رو ببینه و حاضره هر کاری بکنه تا زنده نگهش داره، بدون این که بدونه از دست دادن خودش برای استاد بدتر از مرگه. هی! این داستان واقعا منو آزار میده. اگرچه لحن قدیمیش، توضیحات زیادیش و جانبدارانه بودن سیاسیش روی اعصابمه ولی هنوز به نظرم یه شاهکاره.
 
درود و وقت بخیر 🌹
دوستان عزیزم قبل از هر نظری که بخوام مربوط به رمان چشمهایش از بزرگ علوی بنویسم دوست‌دارم اینو بگم که من تا الآن فرصت به اشتراک گذاشتن نظر و شوق‌ و شورم دربارۀ یک کتاب، رمان، شخصیت‌ها رو نداشتم و الان بیشتر از هر چیزی خیلی خوشحالم که با شما در این تاپیک همگانی شرکت کردم ❤️🌹
 
رمان چشم‌هایش برای من همیشه اون کتابی بود که دلم می‌خواست یه روزی بخونمش. جملاتی پراکنده از کتاب‌های بزرگ علوی خونده‌بودم اما این اولین کتابیه که از ایشون می‌خونم و دوباره بگم خوشحالم که اولین تجربه خوانش چشمهایش در کنار شما دوستان عزیزم هست.
اول کتاب یک تصویر واضح و بزرگ رو برای من ترسیم کرد با جملاتی مثل:
«شهر تهران خفقان گرفته بود.»
«خانواده‌ها از کسانشان می‌ترسیدند.»
تماماً برای من قابل لمس بود. کنجکاوی من از صفحهٔ۶ زمانی که در سال ۱۳۱۷ استاد ماکان درگذشت، شروع شد و رفته رفته با توصیفات و شناخت شخصیت استاد و درگیری‌ها با دستگاه دیکتاتوری، استاد ماکان برای من همون شخصیت مهم داستان معرفی شد. و این جملهٔ عوام:
«عشق زنی او را از پا درآورد.» و تعبیر فهمیده‌ها که:«عشق به زندگی او را تا پای مرگ کشاند.»
برای من این معنی رو داشت که استاد ماکان چیزی که نشون میده نیست و همینطور که مشتاق بقیهٔ رمان رو خوندم و شخصیت استاد تو دار و راز پنهان کن معرفی شد و در ادامه به این جمله‌ها درباهٔ انتخاب اسم چشم‌هایش برای نقاشی رسیدم و گفتم وای... !🥺😢
(طوری که دوبار پاراگراف رو خوندم. معما اینجا قوی‌تر شد.)
«چشم‌هایش، یعنی چشم‌های زنی که استاد به او نظر داشته پس طرف توجه صاحب چشم‌ها بوده، نه خود چشم‌ها.»
(یعنی چه زنی می‌تونسته استاد ماکان رو که انقد پنهان‌کار بوده، آنقدر درگیر خودش کنه؟ اگه چشم‌هایش رو برای گفتن چیزهای ناتمام کشیده پس، مطمئنم که همه چیز از صاحب چشم‌هایش شروع شده و یا شروع میشه.) حدس دومم کجا قوی‌تر شد؟ چند خط پایین‌تر که:
«شاید هم بتوان تصور کرد که اگر این زن در زندگی خصوصی استاد دخالتی نداشته و نمی‌توانسته است داشته باشد، اقلا در زندگی اجتماعی او که به تبعید وی در کلات و مرگش منتهی شده‌است مؤثر بوده است.
بفرما همینه (البته با خودم گفتم.) ما هنوز نمی‌دونیم چه خبره و استاد تا چه حد جلو رفته و چکار کرده که منجر به تبعیدش شده.
(لازم به ذکره اولین باره دارم این رمان رو میخونم و خیلی برام جذابه دوستان چون بنده هنوز از ۵۴ صفحه فراتر نرفتم.)
نکته جالب اینه که صفحهٔ بعد نویسنده می‌گه ده‌سال گذشته رژیم واژگون شد و بحران او زمان برطرف شد اما معمای چشم‌هایش معلوم نشد.
 
من از دنیای کتاب و فرنگیس و استاد و سرگذشت آقا رجب و تهران در اون زمان خیلی خوشم اومده و حس می‌کنم چشم‌هایش از اون دسته‌اس که دلم تنگ میشه براش و حداقل سالی یه بار باید بخونمش.
 
تا اینجای داستان قشنگیه استاد اینه با این که به کمک احتیاج داشته و مجبور به تحمل نامردی های حکومتی بوده با این وجود به التماس تمام رجال جواب رد می‌داده تا یکدونه از صورت‌هاشون رو نکشه اما بارها آقا رجب همدانی رو در حالت مختلف کشیده(حدود ۲۱طرح کشیده) آشنایی آقا رجب و زن و دو بچه‌اش با استاد جالب بود خیلی برام باور پذیره و اینکه بعداً در جایگاه فراش اما همه کارهٔ مدرسه و مسائل مربوط به استاد بوده نشون میده واقعاً معتمدش بوده.
بعد از اینکه استاد شیفتهٔ خیل تاش شد و بعد ماجراها و غیظ خیل تاش و جر دادن پردۀ ناتمام نقاشی صورتش توسط استاد، همۀ حرف‌ها اومدم یه نظر دیگه بدم دیدم خود نویسنده (راوی) بهتر نوشته:
«وقتی حوادث زندگی استاد را حلقه حلقه بهم زنجیر می‌کنیم، می‌بینیم که سِری در زندگیش نهفته است. این حوادث پیوسته و یکدست نیستند. با وجود این پیداست که رشتهٔ اسرارآمیزی از میان همهٔ آن‌ها می‌گذرد و تا این رشته کشف نشود نمی‌توان این حلقه‌ها را بهم پیوند داد.»
 
عقب
بالا پایین