تا اینجای کتاب، بیشتر از همه بازم خودِ راوی برام پررنگ بود؛ حس میکنم آدمها رو از زاویهی کمبودها و حسرتهای خودش میبینه.
یه چیز دردناک برام فرنگیس بود، اینکه وقتی کنار آدمای بالاتر از خودش قرار میگیره، یه جور احساس ضعف میکنه. جالبه که نگاه راوی هم قبل و بعد دیدن فرنگیس کلی تغییر میکنه. انگار ما آدما رو اونجوری که هستن نمیبینیم، بلکه حال و شرایطِ خودمون تعیین میکنه چطور به بقیه نگاه کنیم.
کلاً این بخش برام بیشتر نشوندهنده این بود که چطور آدما همدیگه رو از پشتِ ترسها و کمبودهای خودشون تماشا میکنن.