همگانی گفتگو با طعم کتاب | چشم‌هایش و سمفونی مردگان

خیلی ضایع است ولی حس می‌کنم نصف مشکلات شخصیتی این فرنگیس بخت‌برگشته رو دارم، بدون این که حتی یکی از مزایای اجتماعی-بیولوژیکی که باهاشون متولد شده رو داشته باشم.😂
 
خدا قوت همگی
نظراتتون واقعا خوب بود و برخی به نکاتی اشاره کردین که خود من تا حالا بهشون دقت نکرده بودم!


بسیار خب
میریم سراغ دور جدید؛
قسمت مورد مطالعه: از صفحه 55 تا 109 کتاب
تایم: 3 روز
 
تا اینجای کتاب، بیشتر از همه بازم خودِ راوی برام پررنگ بود؛ حس می‌کنم آدم‌ها رو از زاویه‌ی کمبودها و حسرت‌های خودش می‌بینه.
یه چیز دردناک برام فرنگیس بود، اینکه وقتی کنار آدمای بالاتر از خودش قرار می‌گیره، یه جور احساس ضعف می‌کنه. جالبه که نگاه راوی هم قبل و بعد دیدن فرنگیس کلی تغییر می‌کنه. انگار ما آدما رو اون‌جوری که هستن نمی‌بینیم، بلکه حال و شرایطِ خودمون تعیین می‌کنه چطور به بقیه نگاه کنیم.
کلاً این بخش برام بیشتر نشون‌دهنده این بود که چطور آدما همدیگه رو از پشتِ ترس‌ها و کمبودهای خودشون تماشا می‌کنن.
 
امشب، سر صفحه‌ی ۱۴۹ به خودم لرزیدم. انگار واقعا می‌فهمم چی می‌گه. برام عجیبه که وقتی چند سال قبل میخوندمش این حس رو نداشتم.
 
عقب
بالا پایین