نمیدونم چرا هر وقت علاقهم به خودم و کارهای شخصیم بیشتر میشه، از اونور علاقهم رو به آدمها از دست میدم.
مثل کرم ابریشم دور خودم پیله میپیچم و ارتباطم رو با همه قطع میکنم و از این سکون و خلوت لذت میبرم.
درست همون وقتی که از دید بقیه شبیه یه آدم افسرده و منزویِ عجیب و غریب و نافهمیدنی به نظر میام، احساس میکنم شونههام داره از وزن بالهایی که در حال ساخته شدنه درد میگیره.
اما مسلما وقتی بخوام این حس رو به بقیه توضیح بدم، این که انزوا و دوری از اونا و تلاشهای بیصدا چطور بهم رویای پرواز میده، با دید بدتری نگاهم میکنند.
دقیقا شبیه همون آدم افسرده و منزویِ عجیب و غریب و نافهمیدنی...
روزهایی هم بود که من اون کسی بودم که ذوق و اشتیاق داشت. به تکتک جزئیات و ثانیهبهثانیههامون اهمیت میدادم ولی هیچ جوابی جز ناامیدی نگرفتم…
اما حالا، که خیلی دیر شده، در وجود من دنبال ذوق و اشتیاقه، دنبال امید به آیندهست، چیزهایی که خیلی وقته توی من مرده.
راستش حس میکنم در عوض اینطوری آرامش بیشتری دارم!