چالش ~ تمرین نویسندگی | 20 ~

ورود برای عموم آزاد است.


همراه شما هستیم با سری بیستم تمرینات نویسندگی؛

به عنوان نویسنده چطور میگید "دلش شکست" بدون اینکه به طور مستقیم بیانش کنید؟
 
-در نگاهش چراغی خاموش شد.

-در قفسه‌ی سینه اش جای خالی چیزی را حس کرد که کمی قبل‌تر آنجا بود
 
امیدش بی‌صدا ترک برداشت.
 
به مه نمناک چشم‌هایش نگریستم و ندانستم صدای صاعقه‌ای که می‌شنیدم از باران است یا قلب او؟.
 
انگار کسی بی‌صدا، آخرین چراغ خانه‌ی درونش را خاموش کرد. چند لحظه فقط نگاهش کرد؛ بعد چشم‌هایش را دزدید، انگار دیگر هیچ‌چیز ارزش دیدن نداشت.
 
قلبش را از ریشه‌ حیات برکند و در دستان بی‌تفاوت سرنوشت به غباری کدر بدل ساخت و به باد نابودی سپرد.
 
خواست بی‌تفاوت بماند، اما صدایش موقع گفتن «باشه» کمی لرزید.
 
خوب می‌خورد و خوب می‌خوابد، اما انگار همهٔ این‌ها را از سر اجبار انجام می‌دهد؛ هیچ اشتیاقی در او باقی نمانده. زندگی‌اش شبیه سوزی شده که بعد از بارش برف، آرام و بی‌صدا از میان استخوان‌ها عبور می‌کند.
 
درست هنگامی که آخرین قدم‌هایش را، بدون حتی لحظه‌ای مکس و با‌ بی‌تفاوتی تمام بر می‌داشت.صدایی از وجودم بر خواست و به آوای نفس نفس زدن‌هایم هنگام اشک ریختن ریتم بخشید.
 
حتی دیگر خوردن قهوه هم نتوانست تکه‌های پخش شده‌ی قلبش را کنار هم بچسباند.
 
عقب
بالا پایین