بهترین کتاب جناییای بود که خوندم هم بابت پیرنگ و شخصیتپردازی هم فضاسازی مکانش
با پایان غیرقابل حدس.
(بماند که تا پنجاه صفحه اول فکر میکردم یاسوکو اسم پسره و باورام در هم شکست )
خلاصه:
یاسوکو هانائوکا، مادری مجرد است که فکر می کرد بالاخره از شر همسر سابق خود، توگاشی، خلاص شده است. اما وقتی یک روز سر و کله ی توگاشی برای گرفتن پول و اخاذی پیدا می شود و هم یاسوکو و هم دختر نوجوانش، میساتو، را تهدید می کند، شرایط خیلی سریع به خشونت کشیده می شود و اتفاقی تراژیک رقم می خورد. همسایه ی یاسوکو، مردی میان سال به نام ایشیگامی است که در دبیرستان، ریاضی تدریس می کند. ایشیگامی که سر و صدای دعوای یاسوکو با همسر سابقش را می شنود، پس از پایان ماجرا به کمک یاسوکو می آید تا هر طور که شده، ماجرای این اتفاق تراژیک را از نگاه پلیس پنهان نگه دارند. کارآگاه کوساناگی مسئولیت این پرونده را به عهده می گیرد و هر کدام از این شخصیت ها تلاش می کنند تا ماجرای رقم خورده در خانه ی یاسوکو را آن طور که می خواهند، روایت کنند.
یک رمنس گوگولی، صورتیه که چون اتفاقات باورنکردنی توش زیاده، امکان نداره بالای یک روز این رمان رو تموم نکنین
(بماند که چند روز برای بار پنجم خوندمش و واقعاً حالم باهاش خوب شد و من سم رکستون میخوام )
خلاصه:
تصور کنید در عرض چند روز آینده قرار است با مرد رویاهایتان ازدواج کنید؛ مردی که بهشدت خوش قیافه است، دکتر موفق و باشخصیتی است، و در خانوادهای بسیار موفق و سطح بالا به دنیا آمده و بزرگ شده. به نظر میرسد هیچ آرزوی دیگری از خدا نداشته باشید؛ زندگی دارد با خوشحالی به شما لبخند میزند. حالا تصور کنید خانوادهی باکلاس و دهنپرکنی که آغوششان را به روی شما به عنوان عروسشان باز کردهاند، حلقهی نامزدیای به شما هدیه دادهاند که قدمتش به چند نسل قبلی خانواده برمیگردد و حالا شما دقیقاً همان حلقه را گم کردهاید. دیگر اوضاع به شیرینی و سادگی قبل به نظر نمیرسد نه؟
اولین کتابی که خوندم و حقیقتاً علاوه بر وایب کلاسیک بودنش، حس عشق رو به خوبی ازش فهمیدم و راستش چندبار وسطش خواستم ول کنم ولی آخراش تادا شدم:)
خلاصه:
نیک، جوانی از قشر مرفه است که به تازگی وارد لانگآیلند شده و در همسایگی مردی زندگی میکند به نام جی گتسبی. آقای گتسبی یکی از ثروتمندترین افرادی است که نیک در زندگی دیده است. او هر روز مهمانیهای با شکوهی برگزار میکند. در ابتدا نیک علاقهای به این مهمانیها نداشت و از آنها ناراحت بود، تا اینکه شخصیت گتسبی بزرگ و ماجرای ثروتمند شدن او برای نیک جالب میشود...
کتاب جنایی جاذاب با پایانی غیرقابل حدس (از اونا که آخرش میگی ایبابا:/)
خلاصه:
بی ای پاریس در این رمان ما را با «آلیس» و «لئو» همراه میکند. وقتی این دو به خانهای تازهبازسازیشده در محلهای کوچک با تنها ۱۲ خانه نقلمکان میکنند، به آرزوی خود رسیدهاند، اما ظاهر میتواند فریبنده باشد! درحالیکه آلیس برای آشنایی با همسایگان جدید خود یک مهمانی ترتیب میدهد، رازی ویرانگر را درمورد گذشتهٔ تاریک این خانه کشف میکند. آلیس با مردی غریبه آشنا میشود که بر روی پروندهٔ قتل دختری به نام «نینا» کار میکند؛ دختری که یک سال پیش در همین خانه بهطرز فجیعی کشته شده است. آیا به همین دلیل این خانه نسبت به بقیهٔ خانهها ارزانتر بود؟ چرا لئو به آلیس چیزی نگفته بود؟ چرا علاقه نداشت که آلیس به همسایهها نزدیک شود؟ همسایگان او رازهایی را پنهان میکنند و همهچیز آنقدرها هم که به نظر میرسد عالی نیست. راز چیست؟
طولانیترین جناییای که خوندم اونم تو یک روز ولی خب هرکی این کتاب رو خونده به دو قسمت میشه یکی خوشش میاد و یکی خوشش نمیاد چرا؟
چون مثل پروندهی جنایی اطلاعات و اسکرینشات چت و تایملاین اتفاقات موجود هست که خب برای من جاذاب و متفاوت بود. بعضیا فقط دنبال متن هستن که خب مطلقاً خوششون نمیاد.
خلاصه:
داستان درباره پرونده قتل لوک رایدر است که سال 2003 اتفاق افتاده اما پس از گذشته نزدیک 20 سال قاتل پیدا نشده و پرونده قتل حل نشده باقی مانده است. جسد لوک در باغ خانه خانوادگی اش در حومه شهر پیدا می شود اما هیچ مدرکی درباره اینکه چه کسی او را کشته وجود ندارد. سالها بعد پلیسی کارکشته، روانشناسی خبره و خبرنگاری حرفه ای تلاش می کنند تا پرده از قتل مبهم لوک بردارند. پسرخوانده مقتول هم که فیلمسازی معروف شده تصمیم می گیرد مستندی شش قسمتی از قتل پدرخوانده خود برای شرکت نتفلیکس، بسازد و طی آن به بررسی شواهد و مدارک قتل بپردازد. فراخوانی سراسری منتشر شده و از کسانی که درباره قتل لوک اطلاعی دارند درخواست می شود تا برای حضور در فیلم مستند آمادگی خود را اعلام کنند. گای هاوارد، پسرخوانده لوک که هنگام قتل پدرخوانده اش ده ساله بود اطلاعات حیرت انگیزی از قتل لوک به دست می آورد. این در حالی است که سال 2003 همه شاهدان هنگام تحقیقات پلیس قسم خورده بودند که چیزی ندیده اند. تیم تولید دوباره شهادت ها را بررسی می کند، با شاهدان مصاحبه کرده و یک بار دیگر شواهد را بررسی می کند و حقیقت آشکار شده و راز قتل لوک رایدر از میان گفته های شاهدان و تحقیقات دوباره پلیس نمایان می شود.
این کتاب هم چهارپنج بار خوندم:) کلاً از این داستان اجتماعی غمگین خوشم میاد چه برسه به این داستان:)
خلاصه:
پس از گذراندن پنج سال زندان برای یک اشتباه غمانگیز، کنا روآن به شهری بازمی گردد که همه چیز در آن به هم ریخته بود، به امید اینکه دوباره با دختر چهار سالهاش متحد شود. اما بازسازی پلهایی که کنا سوزانده است غیرممکن است. هر کس در زندگی دخترش مصمم است که کنا را کنار بگذارد، مهم نیست چقدر برای اثبات خود تلاش می کند. تنها کسی که در را به طور کامل به روی او نبسته، لجر وارد، صاحب بار محلی است. اما اگر کسی بخواهد بفهمد که چگونه لجر به آرامی به بخش مهمی از زندگی کنا تبدیل میشود، هر دو خطر از دست دادن اعتماد همه افراد مهم برایشان را خواهند داشت. این دو علیرغم فشاری که در اطرافشان وجود دارد با هم ارتباط برقرار میکنند، اما با افزایش عشق آنها، خطر نیز افزایش مییابد. کنا باید راهی برای تبرئه اشتباهات گذشته خود بیابد تا آیندهای را با امید و شفا بسازد.
رمنس با بیماری جدید (البته با وجود آلیس فینی دیگه جدید نیست:/)
اینم یک روزه تموم کردم و برام یکم باگ داشت که شاید مترجم خوب نتونسته به سوالام جواب بده و نمیدونم دیگه
ولی در کل راضیم ازش و باحاله
خلاصه:
سیدی مونتگومری هرگز انتظار اتفاقی را که برایش میافتد، ندارد. یک لحظه در حال جشنگرفتن بزرگترین دستاورد زندگیاش یعنی برگزیدهشدن به عنوان فینالیست مسابقه انجمن پرترهنگاری آمریکای شمالی است و لحظهای بعد روی تخت بیمارستان دراز کشیده و پزشکها تشخیص دادهاند به بیماری «احتمالا موقت» چهرهکوری مبتلا شده است؛ میتواند ببیند، اما هر چهرهای که به آن نگاه میکند به پازل بههمریختهای از اجزای مجزا تبدیل شده و تلاش برای تشخیص آن مثل خواندن کتابی وارونه به زبانی بیگانه است. این واقعیتی است که سیدی اکنون در مواجهه با هر چهرهای با آن روبهرو میشود. ولی درحالیکه او سعی دارد با این مشکل کنار بیاید، رویای هنریاش را حفظ کند، مشکلات خانوادگیاش را حل کند، و از سگ پیر و بیمارش مراقبت کند، عاشق میشود، آن هم عاشق دو مرد کاملا متفاوت. ولی آیا این واقعا عشق است؟ یا تلاشی موقتی برای پرت کردن حواس خودش از مشکلات زندگی واقعی؟
ازون دسته رمنس با پایه قرار فیک و فوق کلیشه ولی حالخوبکُن. دوماه طول کشید سه فصل آخرش رو تموم کنم:) (اگه گفتین چرا؟!)
اولش لنز تاریخ گذشته و آدام کارلسن:) (اگه درست نوشته باشم)
ولی بعد از اتمامش افسردگی گرفتم:)
و البته خبر خوب اینکه بالاخره فیلمش اومد
خلاصه:
عقیده دارم که خودتون باید برین دنبال خلاصهاش
بالاخره باید از بانو فریدا میاوردم یا نه؟ خدایی بدون اون جنایی برام مزه نداره:) (بماند که 89درصد رماناش رو خوندم:/)
این کتاب با موضوع جذابش و یک نوع پیچیدگی مختص فریدا، قابل تقدیره.
(یک مشکلی با فریدا مک فادن دارم که همیشه تاکید میکنه روی یک مرد بینقص و تادا در روند داستان دیگه اون مرد عین اولش نیست)
خلاصه:
داستان درباره روت و همسرش است که پس از تلاشهای ناموفق برای بچهدار شدن، تصمیم میگیرند از یک مادر جایگزین به نام آنا کمک بگیرند. در ابتدا، آنا کاندیدای ایدهآلی به نظر میرسد و با تمایل و اشتیاق خود به زوج کمک میکند، اما با گذشت زمان و پیشرفت بارداری، اتفاقات مرموز و نگرانکنندهای شروع میشود که شک و تردیدهایی را در دل روت ایجاد میکند. او متوجه تغییرات غیرمنتظرهای در رفتار آنا میشود و به تدریج به گذشته مرموز او پی میبرد. رویای والدین شدن آنها کمکم به کابوسی پر از اضطراب و دلهره تبدیل میشود، و روت را به سمت تحقیق در مورد نیتهای واقعی آنا و انگیزههای پنهان او سوق میدهد. همانطور که روت بیشتر در پسزمینه آنا کنکاش میکند، به رازهایی دست مییابد که او را دچار هراس میکند و اراده و اعتمادش را به چالش میکشد. داستان با افشاگریهای تکاندهنده و تغییرات ناگهانی خواننده را از یک بحران روانی به بحران بعدی میبرد، و این سوال را مطرح میکند که آیا در تلاش برای رسیدن به رویاها، افراد ممکن است با خطراتی نابخشودنی روبرو شوند.
رمانی میخواین که آخرش رکب بخورین، این رمان مناسب شماست (تضمینی!)
آخرش تا دوساعت به دیوار زل زدم و گفتم واقعا؟ رمان دختر خوب از ماری کوبینا
خلاصه:
«میا»، دختر یک قاضی برجسته، ناپدید شده است. مادرش و یک کارآگاه هر کاری می توانند، انجام می دهند تا او را پیدا کنند. وقتی «میا» بالاخره بهبود می یابد، تقریبا هیچ چیز از اتفاقاتی را که به سرش آمده، به خاطر نمی آورد. او اعتقاد دارد نامش به جای «میا»، «کلوئی» است. آیا او در نتیجه ی «اختلال اضطراب پس از سانحه»، دچار فراموشی شده است؟