چالش °• نگاشت | چالش ادبی•°

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع حیات۰
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

حیات۰

مدیر تالار ادبیات + خون‌آشام
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مشاور
تیم‌تعیین‌سطح
نوشته‌ها
نوشته‌ها
176
پسندها
پسندها
6,236
امتیازها
امتیازها
298
سکه
653
  • نکته: این موضوع در لیست ویژه آمارگیر قرار دارد.
  • #1
♤به نام یزدان نیک‌خواه♤

c09311_26289808-26IMG-20260708-103729-242.jpg


گاهی یک تصویر..
بیش از هزار واژه حرف برای گفتن دارد..
و گاهی این ماییم که باید ناگفته‌هایش را با قلم زنده کنیم.

در این مسابقه، تصویری پیش روی شما قرار می‌گیرد
و شما قرار است با دل به آن نگاه کنید و با واژه آن را روایت کنید.

هدف این مسابقه، تماشای تفاوت نگاه‌ها و شکفتن احساسات در زبان واژه‌هاست.
• یک دلنوشته در رابطه با تصویر داده شده مینویسد و خلاقیت قلم خود را به نمایش میگذارید.
• میتواند چند پارت جداگانه قرار بدید چون برترین متن انتخاب میشود.


• سعی کنید دلنوشته بین ۵ تا ۱۰ خط باشد.
اعلام آمادگی نداریم شما میتوانید دلنوشته خود را در همین تاپیک ارسال کنید.


• زمان پایان مسابقه: ۴۰۵/۴/۳۰

• پاداش برنده: ۲۰۰سکه


منتظر قلم‌های زیبای شما هستیم🌱
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع دلنوشته :
ded011_26IMG-۲۰۲۶۰۷۱۱-۱۷۴۸۰۷.jpg

 
تقدیم به نگاه مهربان و بزرگوارانه حیات عزیز و همه یاران عزیز دل و جان:
گذر ناکوک زمان را گاهشمار خسته و قدیمی این دخمه تنگ و تاریک، با بی حوصلگی و ناراحتی، مجبور به اعلام است. از در و دیوار این غار وحشت و تنهایی، غم و غصه می بارد. هیچ امیدی نیست و باد موافقی هم نمی وزد. به ناگاه درب کهنه و قدیمی و بد صدای این زندان مخوف متروک در اثر وزش باد های سهمگین رنج افزا به سختی گشوده می شود. سالهاست که پرتوی هیچ آفتابی به این دخمه بدبوی تاریک، نتابیده، انگار آفتاب هم می دانسته که هیچ فایده در تابش به این غار نفرین شده شوم نیست.
دخترک فقیر و رنجور و خسته به چه امیدی، اینهمه پله را پایین آمده؟ معلوم است که سخت پشیمان است. حتی جریان هوا هم برای تنفس نیست. جلوتر که می آید پیانو قدیمی زهوار در رفته را می بیند. با خودش فکر می کند بگذار غم و رنج بی پایان این دخمه تاریک را با قرار دادن سرانگشتانم روی کلاویه ها، بنوازم و قصه پر غصه فقر و فلاکت و گرسنگی و آوارگی را از راه موسیقی، روایت کنم . آری صدای ناله ها و بی قراری های ظلم و جور و ستم روزگار را از دورترین دخمه دنیا با گوش جان، می شنوم...
 
در تالارِ ذهن غبارگرفته‌ی زمان من ، جایی که ثانیه‌ها زیر آوارِ سنگ‌ها دفن شده‌ است.
و من تنها نوازنده‌ی نت‌هایِ خاکستر خاطرات هستم.
که با هر کلید که فشرده می‌شود، طنینِ بلند یک حسرتِ قدیمی در این غارِ سکوت می‌پیچد
آن بالا، نوری که از پلکانِ بی‌انتها می‌تابد، شاید همان فرارِ ابدی باشد، شاید همان راه نجات از درگیری ذهن باشد
اما من در بندِ این پیانوی سیاه، زنجیر شده‌ام.
زمان ایستاده است، نه برای آنکه زندگی آغاز شود،
بلکه تا موسیقیِ تلخِ تنهایی‌ام، تا ابد در این تاریکی جاودانه بماند.
اینجا، جایی میانِ محاسبات عقربه‌ها و وسوسه‌ی نور رهایی ، من خودِ حقیقتم؛
خاموش، سرد و بی‌بازگشت.....
 
در انتهایِ سکوتی که هیچ واژه‌ای توانِ توصیفش را نداشت، دختری نشسته بود و دلش را روی کلیدهای پیانو جا می‌گذاشت.
نه برای آنکه کسی صدایش را بشنود،
برای آنکه خودش زیرِ سنگینیِ ناگفته‌ها فراموش نشود.
هر نت، تکه‌ای از احساسی بود که هرگز به زبان نیامد و هر ملودی، عبورِ آرامِ زخمی که یاد گرفته بود بی‌صدا خون‌ریزی کند.
نور از دور می‌درخشید، اما او به دنبالِ نجات نبود؛
آدم‌های عمیق، همیشه پیش از رسیدن به روشنایی، با تاریکیِ خود آشتی می‌کنند.
او می‌نواخت، با همان شکوهی که گل‌ها پیش از پژمردن می‌شکفند و با همان اندوهی که دریا هنگامِ پنهان کردنِ طوفان‌هایش به دوش می‌کشد.
 
در گوشه‌ای از کوچه پس کوچه های ذهنِ غبارآلودم، دخمه‌ای تاریک و نمور قرار داشت که کسی جز من نشانی از آن نداشت. این دخمه سالیانِ سال متعلق به دختر محزون درونم بود که هرروز با ساز پیانوی افکار، خیره به ساعتِ قدیمی خاک‌گرفته می‌نواخت و می‌نواخت. تا زمانی که انگشتانش از نفس بیفتند و ذهن شلوغم، ناچار به سکوت خاطرات پناهنده شود. سالهاست که وقتی چشم می‌بندم، صدای پیانو وجودم را پُر می‌کند. صدایی که بسته به افکارِ پریشانی که مرا پر کرده بودند، گاه بلند، گاه تند، گاه محزون، گاه شاد، گاه در سکوت نواخته می‌شد و در پسِ افکارم؛ همیشه دلم می‌خواست چشم باز کنم و از کسی بپرسم:《شما هم صدای پیانو را می‌شنوید؟》
 
زمان، زخمی‌ترین دیوارِ این غارِ سربی است؛ و من با انگشتانی خسته، بر پیکرِ سردش نت می‌تراشم تا سکوت، آوازِ خویش را از یاد ببرد.
آن دوردست، شکافی از نور دهان گشوده است؛ اما من فریبِ رهاییِ آسان را نمی‌خورم، زیرا هر صعودی که بهایش خاموشیِ جان باشد، سقوطی دیگر است.
من نمی‌نوازم تا زمان را بازدارم؛ می‌نوازم تا در برابرِ فرسایشِ بی‌امانش، معنایی بیافرینم که از مرگِ ثانیه‌ها نیز جاودانه‌تر باشد.
رهایی، رسیدن به روشنایی نیست؛ شجاعتِ ماندن در ژرفای تاریکی است، آن‌گاه که سنگ‌ها فرمانِ سکوت می‌دهند و تنها یک نغمه، جرئت می‌کند نامِ امید را بر پیشانیِ شب حک کند.
 
می‌گویند زمان همه‌چیز را با خودش می‌برد؛ اما من هنوز در همان لحظه زندگی می‌کنم.
هر بار انگشت‌هایم روی کلاویه‌ها می‌لغزند، عقربه‌های آن ساعتِ فراموش‌شده دوباره جان می‌گیرند.
من برای کسی نمی‌نوازم؛ برای تکه‌ای از خودم می‌نوازم که سال‌ها پیش، میان چند نت جا ماند.
آن درِ روشن همیشه مقابلم بوده، اما هیچ نوری جرئت نکرده مرا از تاریکیِ خاطره‌هایم جدا کند.
شاید سخت‌ترین زندان دنیا، جایی باشد که زمان از حرکت ایستاده، اما تو هنوز نفس می‌کشی.
***
سال‌هاست پشت همین پیانو می‌نشینم؛ نه برای ساختن ملودی، برای زنده نگه داشتن آخرین تکه از خودم.
هر کلاویه، نام زخمی را از بر است که حتی من جرئت صدا زدنش را ندارم.
سکوتِ میان نت‌ها، تنها جایی‌ست که هنوز صدای شکستنِ دلم را می‌شنوم.
هر بار که آهنگ به پایان می‌رسد، می‌فهمم هیچ‌چیز تمام نشده؛ فقط درد، از اول شروع شده است.
شاید بعضی آدم‌ها موسیقی نمی‌نوازند؛ آن‌ها هر روز، اندوهشان را تمرین می‌کنند.
***
بارها نگاهم به آن درِ روشن گره خورده، اما هیچ‌وقت جرئت قدم برداشتن را نداشته‌ام.
می‌ترسم آن‌سوی نور، جایی باشد که دیگر حتی نامت هم در خاطرم نماند.
تاریکیِ این اتاق، سال‌هاست تنها کسی‌ست که هر شب، بی‌صدا پای حرف‌هایم می‌نشیند.
اگر بهای آرامش، فراموش کردن باشد، همان آشوب را به آرامش ترجیح می‌دهم.
بعضی درها راهِ نجات نیستند؛ مرز میان دوست داشتن و از یاد بردن‌اند.
***
مدت‌هاست دیگر چشم‌به‌راه هیچ صدایی نمی‌مانم؛ سکوت، تنها مهمان همیشگیِ شب‌هایم شده است.
این پیانو، تنها شاهد تمام حرف‌هایی‌ست که هیچ‌وقت جرئت گفتنشان را نداشتم.
دیگر برای بازگشت کسی نمی‌نوازم؛ هر نت، تکه‌ای از روحم را با خودش می‌برد.
گاهی فکر می‌کنم بیشتر از آن‌که من در این اتاق زندگی کنم، این اتاق در من نفس می‌کشد.
بعضی خانه‌ها دیوار ندارند؛ از خاطره ساخته شده‌اند و هیچ‌کس راهِ خروج از آن‌ها را پیدا نمی‌کند.
***
امشب، برای اولین بار، انگشت‌هایم را از روی کلاویه‌ها برداشتم و به سکوت گوش دادم.
فهمیدم تمام این سال‌ها، صدایی که دنبالش می‌گشتم از پیانو نبود؛ از زخم‌هایی بود که هیچ‌وقت فرصت التیام پیدا نکردند.
من در انتظارِ بازگشت هیچ‌کس نبودم؛ فقط نمی‌توانستم با نبودنش کنار بیایم.
حالا آن درِ روشن هنوز همان‌جاست، اما دیگر از نرسیدن به آن نمی‌ترسم.
شاید بعضی آدم‌ها هرگز از گذشته عبور نکنند؛ فقط یاد می‌گیرند با آن، آرام‌تر زندگی کنند.
 
در انتظار دست‌های سرد تو کلاویه‌های سیاه و سفید پیانو را آهسته لمس می‌کنم. صدای حزن‌انگیز پیانو که بلند می‌شود، ساعت رنگ و رو رفته‌ی روی دیوار همانند همیشه از سَر حسرت جیغ می‌کشد؛ می‌خواهد مانع از به وجود آوردن صدایی شوم که تو را به یادم می‌آورد و صدای زمخت او را در بحبوحه‌ی خیالِ بوسیدنِ چشم‌هایت، از سرم می‌پراند‌. تنم سیاه‌پوشِ جای‌ خالی‌ات مانده است. غم نبودنت روزگارم را همچون درازای آسمانِ شب، سیاه کرده است. چشم‌هایم بسته می‌شوند، طنین غمناک کلاویه‌ها به صورتم برخورد می‌کند. چشم‌های تو را می‌بینم، زیبا و دوست‌داشتنی هستند. حزن، شدّت می‌یابد. از گوشه‌ی چشم‌هایت می‌بینم که قطره اشکی آرام سُر می‌خورد و بر روی زمین می‌اُفتد. پوست صورتم از حسِ طراوت چشم‌هایت آتش می‌گیرد؛ تو هم می‌توانی خیسی پلک‌هایم را احساس کنی؟ خیال می‌کردم اگر مرگ به سراغم بیاید دیگر دلم برایت تنگ نمی‌شود‌. هنوز هم گاهی از زیر این خاکِ سرد، صدای از بغض بم شده‌ات را می‌شنوم. صدایت که می‌آید دیگر فکر نمی‌کنم که مُرده‌ام و قلبم را نیز موریانه‌های ریز و درشت خورده‌اند. صدایت را که می‌شنوم حس می‌کنم خورشید از زیر خاک طلوع می‌کند.
 
صدای جیغِ ساعت؛ تکه‌ای از عمرِ جامانده‌ام را ورق می‌زند. نمی‌دانم از کِی در این لحظه متوقف شده‌ام. تنها می‌دانم مدت‌هاست نسیمی از این حوالی عبور نکرده است. اما قلب... قلب، سرکش‌تر از آن است که به این خاموشی تن بدهد. کافی‌ست خاطره‌ی انگشتانِ تو بر کلاویه‌ها از جایی دور در جانم بیدار شود؛ آن‌وقت، میانِ این همه سکوت، چیزی آرام در سینه‌ام قد می‌کشد و با پژواکِ نت‌های پیانوی تو می‌تپد؛ گویی آخرین بازمانده‌ی زندگیِ من، هنوز در همان موسیقیِ ناتمام نفس می‌کشد.
 
عقب
بالا پایین