نظارت همراه رمان طوفان شب | ناظر: Alirix

نویسنده عزیز، از اینکه انجمن کافه نویسندگان را برای ارتقای قلم خود و انتشار آثار ارزشمندتان انتخاب کردید، نهایت تشکر را داریم.
لطفا پس از هر پارت گذاری در گپ نظارت اعلام کنید. تعداد مجاز پارت در روز 3 پارت می باشد. در غیر این صورت جریمه خواهید شد.
پس از هر ده پارت، رمان شما باید طبق گفته های ناظر ویرایش گردد وگرنه رمان قفل می شود.
پس از ویرایش هر پستی که ناظر در این تاپیک ارسال کرده است، آن را نقل قول زده و اعلام کنید که ویرایش انجام شده است.
از دادن اسپم و چت بی مربوط جدا خودداری کنید.

 
سلام.
لطفا اول پارت‌ها رو بررسی کنین.
روند پارتگذاری این شکلیه که هر شنبه پارت‌ها رو می‌زارم.
 
خلاصه: فخرالملوک سندی دریافت می‌کند که به او ربطی ندارد، سندی که دربارهٔ یک معامله خطرناک است. حال او به دنبال پیدا کردن حقیقت می‌رود.
  • درباره‌ی
  • پیداکردن(با نیم‌فاصله نوشته میشه)
در این هیاهو، پنهان کردن سخت است،
آن هم سندی که حکم مرگ هرکسی که آن را لمس کند را دارد.
  • جمله دوم رو از حالت بولد خارج کن
  • در این هیاهو، پنهان‌کردن سخت است؛ آن هم سندی که... ( به جای ویرگول از نقطه ویرگول استفاده کن و جمله‌ی بعدی رو هم بلافاصله بعدش بنویس. سطر بعدی نرو )
«خانم جان، بانو میگن لباس‌هاتون آماده‌ست. باید سریع بپوشینشون!»
«باشه، الان میام گل‌بانو. لباس‌ها رو بزار روی تختم.»
«خانم جان... بانو عجله دارن. بهتره سریع‌تر بیاین.»
گل‌بانو که دیگر صبرش تمام شده بود، فریاد زد:
«هرچه خودتان صلاح می‌دانید خانم جان.»
و بعد هم سریع از اتاق فخرالملوک بیرون رفت.
فخرالملوک نفس آرامی کشید و به آب دادن گل‌ها ادامه داد. دوباره حرف پدرش را به یاد آورد که می‌گفت:
«فخرالملوک، آب دادن گل‌ها کار تو نیست که! اصلا در شان تو نیست دخترم!»
پدرش یک سبیل بلند داشت و یک لباس بلند و آراسته که با جواهرات درست شده بود داشت. یک چکمهٔ قهوه‌ای هم می‌پوشید. او همیشه باوقار بود و رئیس خانواده.
  • بذار
  • لباس‌ها رو روی تختم بذار
  • هرچی خودتون صلاح می‌دونید خانم‌جان! ( دیالوگها رو معیار بنویسی و مونولوگها رو ادبی، بهتره )
  • و بعد از اتاق بیرون رفت. ( چون تو جمله‌ی بعدی از فخرالملوک اسم بردی، اینجا به قرینه حذف کن )
  • آب‌دادن
  • آب‌دادن گل‌ها که کار تو نیست!
  • جمله «اصلا در شان تو نیست دخترم!» رو حذف کن. چون بعدش از پدر خونواده به عنوان "باوقار" اسم بردی و این جمله با همچین شخصیتی جور درنمیاد.
  • پدرش همواره لباسی مزین به جواهرات می‌پوشید که سبیل بلندش بر ابهتش می‌افزود و یک جفت چکمه‌ی قهوه‌ای هم ضمیمه‌اش می‌کرد؛ به عنوان رئیس خانواده، همیشه باوقار بود. ( اینجا منظورت از لباس بلند مردانه چیه؟ پوشش خاصی مدنظرته؟ )
هرچه او می‌گفت دخترانش اطاعت می‌کردند، اما فخرالملوک مثل خواهرانش نبود و همین باعث می‌شد که همیشه توسط آن دختران مسخره شود. ترجیح می‌داد وقتش را با آن‌ها نگذراند.
اما امروز هر زنی از این‌طرف به آن‌طرف خانه می‌دوید و آرایش می‌کرد، لباس می‌پوشید، جلوی آینه می‌ایستاد، حنا میزد، به حمام می‌رفت، هرکسی دلش می‌خواست یک خانم زیبا و برازنده باشد. امشب، میهمانی بزرگ شاهزاده بود. فخرالملوک دوست نداشت به این میهمانی برود. قرار نبود هم برود، حتی با وجود اصرارهای مادرش.
فخرالملوک از شاهزاده شاپور منتفر بود، یک مرد ازخود‌راضی و خودخواه. او فقط میهمانی‌های بزرگ برگزار می‌کرد و خانواده‌های با اعتبار را دعوت می‌کرد. هرکسی به میهمانی نمی‌آمد، دیگر جلوی چشم شاهزاده آبرو و اعتبار نداشت. اما برای فخرالملوک دیگر چه فرقی داشت برای او اعتبار داشته باشد یا نه.
فروغ‌السلطنه، خواهر بزرگتر فخرالملوک، فریاد زد:
«فخرالملوک، بلند شو! اونجا چه کاری می‌کنی؟»
فخرالملوک به او جواب نداد، حتی به او نگاه هم نکرد. فروغ‌السلطنه با گفتن‌ «دختر گستاخ» از ایوان رد شد و به داخل خانه رفت.
  • هرچه او می‌گفت دخترانش اطاعت می‌کردند. اما فخرالملوک مانند خواهرانش نبود؛ همین باعث میشد که خواهرانش او را به سخره بگیرند.
  • هرکسی دلش می‌خواست یک بانوی زیبا و برازنده به نظر برسد.
  • قرار هم نبود که برود
  • متنفر
  • از شاهزاده شاپور متنفر بود! مردی ازخودراضی و خودخواه که فقط میهمانی‌های بزرگ در کنار خانواده‌های اشراف و معتبر برگزار می‌کرد. ( فخرالملوک رو از اول جمله حذف کن. اینجا حتی بدون گفتنشم میدونیم فاعل کیه )
  • دیگر نزد شاهزاده آبرو و اعتبار نداشت.
  • اما فخرالملوک این موضوع چندان اهمیتی نداشت.
  • اونجا چی‌کار می‌کنی؟
  • حتی نگاهش هم نکرد.
پدرش نیز وارد بعد از فروغ‌السلطنه وارد ایوان شد و فریاد زد:
«ای بابا... ای بابا! فخرالملوک، تو هنوز اینجایی؟ هر بابای دیگه‌ای بود یک سیلی هم میزد توی گوشت! بلند شو!»

فخرالملوک که تازه در آرامش غرق شده بود، با شنیدن فریاد پدرش از جا پرید و گفت:
«چشم.»
اما با صدایی که خود هم فهمید می‌لرزد. از راه پله‌ها بالا رفت و در را باز کرد. وارد خانه شد و از پنجره بیرون را نگاه کرد. این دفعه مادرش فریاد زد:
«تو هنوز آماده نیستی فخرالملوک؟ بیا دیگه!»
مادرش دستش را گرفت و دنبال خود کشید.
«بیا بریم لباس‌هات رو عوض کنیم اول.»
فخرالملوک سعی کرد دست خود را جدا کند، اما مادرش دستش را محکم‌تر کشید. وارد اتاق فخرالملوک شدند و به سمت تخت رفتند.
«بیا این لباس روی تختت رو بپوش، چقدر هم بهت میاد! من بیرون اتاق منتظرتم.»
و سپس مادرش از اتاق بیرون رفت.
فخرالملوک که کمی عصبانی بود، لباس‌هایش را روی تخت پرت کرد.
بعد از چند دقیقه، فخرالملوک در را باز کرد.
«خوشگله؟»
  • بازم تو دو سه جمله اول تضاد شخصیتی داریم. قبلا از پدر به عنوان فرد باوقار یاد شده و اصولا باید با فرد کاریزماتیکی روبرو بشیم. چون میخوام به سبک خودت بنویسی، برای همین ویرایش قسمتی که بولد کردم رو به خودت میسپرم.
  • با صدایی لرزان، از راه‌پله‌ها بالا رفت و در را باز کرد. وارد خانه شد و نگاهی به پنجره و منظره‌ی بیرونش انداخت. صدای معترضانه مادرش را از پشت سر شنید:
  • «تو هنوز آماده نیستی دختر؟» ( بیا دیگه رو حذف کن )
  • اول بیا بریم لباس‌هات رو عوض کنیم.
  • سعی کرد دست خود را... (فخرالملوک رو از اول جمله حذف کن )
  • اما مادرش مصمم‌تر او را به دنبال خود کشید.
  • این لباس روی تختت رو بپوش... چقدر هم بهت میاد! من بیرون منتظرتم.
  • و سپس از اتاق بیرون رفت.
  • بعد از چند دقیقه در را باز کرد.
 
@گربه خاکستری=))

رمانت رو به این صورت بنویس تا بهتر دیده بشه: دیالوگهای معیار و مونولوگهای ادبی
چون رمان تاریخی هستش، به تبع باید از کلمات و جملات سنگین استفاده کنی ولی خب من تا حدودی با سبک قلمت آشنا هستمو میدونم کلا اینطوری مینویسی. برای همین با نحوه نوشتنت کاری ندارم و سعی میکنم تا جای ممکن قلمت حفظ شه. ولی خودتم دقت کافی رو داشته باش که حال و هوای رمان باید سنت‌گرایانه و کمی سنگین باشه.
بقیه پارتها رو هم بررسی میکنم میفرستم برات
 
@AlirixAlirix عضو تأیید شده است.
سلام چشم، سعی می‌کنم بیشتر از کلمات سنگین استفاده کنم.
مگه درباره‌ی دربارهٔ نشد؟ باز عوضش کردن؟
ویرایشات انجام شد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Alirix
نمی‌دونم آخه ناظر اون رمان دیگه‌ام گفت باید این طوری بنویسم
خب فهمیدم
فکر کردم روی «ه» همزه گذاشتی.
ولی همزه نیست، یک مدل جدید از «ی» هستش به صورت کوتاه. یعنی همون "درباره‌ی" هست ولی با این تفاوت که «ی» روی «ه» نوشته میشه.
( Shift + G )
درسته
 
«خیلی خوشگله!»
بعد دستش را گرفت و دوباره او را دنبال خودش کشید.
«حالا باید بریم آرایش! حموم که نیاز نیست بری، امروز صبح حموم بودی.»
ساعت ۱۳ بعدازظهر شده بود. فخرالملوک داشت در اتاق توسط آرایشگر خانه آرایش میشد.
آرایشگر گفت:
«تموم شد! ببین چقدر قشنگ شدی! حالا هی به اومدنت پشت پا بنداز.»
فخرالملوک با بی‌حوصلگی گفت:
«باشه.»

و سپس بلند شد. لای در را نگاه کرد، مادرش آنجا نبود. آرام در را باز کرد و از آرایشگر به آرامی خداحافظی کرد. صدای بسته شدن در آمد. می‌خواست به سمت اتاقش برود که مادرش ناگهان ظاهر شد.
«بیا فخرالملوک، بیا که دیر شده!»
فخرالملوک آهی کشید.
«لطفا این دفعه دستم رو نکش، خودم میام.»
  • دستش را گرفت و.. ( "بعد" اول جمله رو حذف کن )
  • حالا وقتشه که سراغ آرایش‌کردن بریم! ( دوتا جمله بعدی رو هم حذف کن. اضافه گویی هستش )
  • ساعت از ظهر گذشته بود که آراستن فخرالملوک به اتمام رسید. ( قدیما شغل آرایشگری و خدمات آرایشی خیلی محدود بود و خانوما معمولا خودشون آرایش میکردن: مثلا حمام، سرمه کشیدن و حنا و رنگ کردن مو و... ) پس اون قسمتایی که بولد کردم رو بهتره حذف کنی.
  • «و سپس بلند شد و...» رو اینطوری بنویس: برخاست و از لای در به بیرون نگاه کرد؛ مادرش آنجا نبود.
  • لطفاً
(میهمانی شاهزاده)
شاهزاده در مرکز میهمانی ایستاده بود، سخنرانی می‌کرد.
«مردم عزیز وطنم، لطفا به خبری که به خاطرش این مهمونی رو برگزار کردم توجه کافی داشته باشید، لطفا از هرگونه قبول‌کردن معامله‌هایی که مشکوک و بدون سند هستند، خودداری کنید. گروهی با این معامله‌ها توانسته‌اند از ما دزدی کنند، دزدی از مال و اموالمان. هنوز هویت این دزدهای پلید مشخص نشده است، امیدوارم شما جزوی از آنان نباشید.»
فخرالملوک لبخندی زد و سعی کرد جلوی قهقهه زدن خودش را بگیرد. یک میهمانی مجلل پرجمعیت فقط برای اعلام یک خبر؟ می‌توانست همین را توسط جارچی‌ها و اعلامیه بین مردم پخش کند!
او می‌دانست این میهمانی برای چیزی فراتر از تصور بقیه است، و او درست فکر می‌کرد.
اما شاهزاده تصمیم گرفته بود به حرفش ادامه ندهد، و حواس همهٔ مردم زود پرت شد. دختران نزدیک شاهزاده می‌شدند، خودنمایی می‌کردند. اما فخرالملوک نقشه‌ای دیگر داشت، می‌خواست آبروی شاهزاده مغرور را بگیرد... .
  • شاهزاده شاپور در مرکز میهمانی ایستاده‌بود و سخنرانی می‌کرد.
  • مردم عزیز وطنم!
  • لطفاً
  • قهقهه‌زدن
  • یک میهمانی مجلل و پرجمعیت
  • ( او رو حذف کن )می‌دانست این میهمانی برای مسئله‌ای فراتر از تصور است و درست فکر می‌کرد.
  • شاهزاده تصمیم گرفته بود به حرفش ادامه ندهد( حذف ویرگول ) و حواس همهٔ مردم زود پرت شد.
  • دختران نزدیک شاهزاده می‌شدند و خودنمایی می‌کردند.
  • می‌خواست آبرو و اعتبار شاهزاده مغرور را نشانه بگیرد!
شاهزاده به او نزدیک شد و آرام او را هول داد، طوری که بقیه نفهمند. شاهزاده نیز از فخرالملوک منتفر بود.
فخرالملوک روی زمین افتاد و با نگاهی پر از خشم به او نگاه کرد.
شاهزاده گفت:
«اوه... ببخشید.»
دستش را روی دهانش گذاشت.
«خیلی متأسفم.»
سپس لبخندی موذیانه زد. از کنارش رد شد و دختران پشت سرش یکی یکی به فخرالملوک نگاهی تحقیرانه کردند و ابراز تأسف کردند.
دیگر هیچ‌چیز نمی‌توانست جلوی اجرای نقشه‌اش را بگیرد.
خشم تمام وجودش را گرفته بود. بلند شد و با قدم‌های محکم به سمت گوشه‌ای از سالن رفت.
  • هل
  • طوری که بقیه متوجه نشدند. او نیز از فخرالملوک متنفر بود.
  • و خشمگین به او نگاه کرد.
  • شاهزاده دستش را روی دهانش گذاشت و گفت:
  • «اوه! ببخشید. خیلی متاسفم.»
  • (سپس رو حذف کن) لبخندی موذیانه زد و از کنارش رد شد.
  • سایر دختران به سر تا پای فخرالملوک تحقیرآمیز نگریستند و ابراز تأسف کردند.
 
عقب
بالا پایین