نظارت همراه رمان دیواره‌ها | ناظر: Alirix

نویسنده عزیز، از اینکه انجمن کافه نویسندگان را برای ارتقای قلم خود و انتشار آثار ارزشمندتان انتخاب کردید، نهایت تشکر را داریم.
لطفا پس از هر پارت گذاری در گپ نظارت اعلام کنید. تعداد مجاز پارت در روز 3 پارت می باشد. در غیر این صورت جریمه خواهید شد.
پس از هر ده پارت، رمان شما باید طبق گفته های ناظر ویرایش گردد وگرنه رمان قفل می شود.
پس از ویرایش هر پستی که ناظر در این تاپیک ارسال کرده است، آن را نقل قول زده و اعلام کنید که ویرایش انجام شده است.
از دادن اسپم و چت بی مربوط جدا خودداری کنید.

 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mhi_azi
مقدمه: شجاعت، نترسیدن نیست؛ ادامه دادن است، وقتی دیگر هیچ اطمینانی به راه، به دیگران، یا حتی به ذهن خودت نداری.
  • مقدمه خیلی کوتاهه. باید بین 3 الی 8 خط بنویسیدش


یک سوال؛
شما رمان رو به صورت سیال ذهن نوشتید؟
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mhi_azi
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Alirix
سلام
یک پارت جدید قرار داده شد.
 
بسیار خب.

در ابتدا چند نکته کلی میگم که اگر بهشون دقت کنید، هم تو جذب مخاطب و هم تو ارتقای تگ فرعی کمکتون میکنن.

1. پاراگراف بندی کنید و پشت سر هم ننویسید.
2. تو تکنیک سیال ذهن درسته که پرش زیاده ولی در هر صورت یه ارتباطی بین افکار راوی هستش. سعی کنید رو این ارتباط بیشتر فوکوس کنید و شفافش کنید. پرش زیاد ممکنه اون نقطه اتصال خواننده با متن رو کور کنه.
3. اصطلاحات و عباراتی که ممکنه مخاطب متوجهشون نشه رو داخل پاورقی بنویسید. نحوه نوشتن پاورقی:


قبلش یه خط افقی درج میکنید.
بعد زیر این خط شروع میکنید به توضیح دادن معانی و مفاهیمی که ممکنه خواننده متوجهشون نشه. مثل:
چهار وجه
جهان کانونی
بُعد شش
و...
دقت کنید که مطالب پاورقی با سایز ریز نوشته میشن.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mhi_azi
سرم رو به موت است، دیگری پایم را می‌کشد. از چهار وجه رد می‌شوم و در جهان کانونی فرود می‌آیم. یکی بالای سرم شیون می‌کند، دیگری پایین پایم. مثل قسم‌خوردگان، باید زنده بمانم. زندگی قسم من است. بُعد شش، مثل ایستگاه اتوبوس اعلامش می‌کند.کرخت، چند ثانیه به چاقوی توی تنم نگاه می‌کنم و بله... «رویا» زورش درست بوده. ساعت زار می‌زند. یک لنگه جوراب روی زمین مانده و زیر کیک بلوبری خاموش نشده. این بار هم توانستم زیر یک دقیقه تشخیص بدهم کدام به کدام است. صرفِ وضعیت، حالم خوب است. شصت ساعت زمان دارم و بیست و پنج ساله هستم. این نفرین نیست. من به این جهانِ سازگاری پرتاب شده‌ام. روی تخت لاک‌پشتی می‌نشینم و به گذشته فکر می‌کنم. تا الان چهار موقعیت درست را پشت سر گذاشتم. چاقوی جیبی‌ام در حمله ناجوانمردانه دیشب، موقع کرختی‌ام، جا ماند. من واقعی نیستم؟ من رویا هستم؟ یا تو رویایی و من واقعی هستم؟ تشخیص بین این دو جمله زور می‌خواهد. دفعه‌ی یک دقیقه پیش که خوب بود. دمپایی‌های بنفشم صدا درمی‌آوردند. مرا به سمت آشپزخانه ببرید. کیک سوخته را در زباله می‌اندازم. امیدوارم این آخرین امتحان امروز بوده باشد. لعنت به تو، ساحت مقدس... و خانم ویوین. مثل آدامسی در دهان می‌چرخانم و تف می‌کنم. موهایم شانه نشده، ولی از منِ قبلی بلندتر شده. شانزده سالم بود که به این ماتریکس دعوت شدم. در روز، حداقل سه بار، یا کمتر و بیشتر، در کابوسم یک اتفاق، یک آدم که نمی‌دانم واقعی است یا ساختگی. شصت ساعت زمانم باقی مانده و از شروع هر کابوس تا بدو پایان، عاجزم. باید تشخیص بدهم کی به کی و چی به چیست. گاهی آن‌قدر تحت فشارم و آن شخص ترسناک است که عقلم گم می‌شود. آشغال را درون سطل سر کوچه می‌اندازم و تازه متوجه فردی که تمام مدت دنبالم می‌کرده می‌شوم. ذهنم در حالت آماده‌باش است. سرنخ یک: او قطعاً عادی راه نمی‌رود.
  • جهان کانونی یا جهان کنونی؟
  • یکی بالای سرم شیون می‌کند، دیگری پایین پایم » یکی بر سرم شیون می‌کند، دیگری از آن ته.
  • این‌بار( نیم‌فاصله )
  • دفعه‌ی یک دقیقه پیش که خوب بود » یک دقیقه پیش که اوضاع خوب بود.
  • شانزده‌سالم ( نیم‌فاصله )
می‌شود. آشغال را درون سطل سر کوچه می‌اندازم و تازه متوجه فردی که تمام مدت دنبالم می‌کرده می‌شوم. ذهنم در حالت آماده‌باش است. سرنخ یک: او قطعاً عادی راه نمی‌رود. چندان هم غیرعادی نیست. قوس پای چپش بیشتر از پای راستش قوس برمی‌دارد. سایه ندارد. لبخندی ندارد. انگار روحش مرده. همین الان هم یک دقیقه‌ام رو به پایان است. به سمتش می‌دوم و داد می‌زنم: «به نظرت شغل من چیه؟ شغل تو چیه؟» جواب می‌دهد: «شغل نیست، ندارم.» حقِ دروغ ندارد. نفهمیده چه می‌گویم، نه؟ یا اشتباه متوجه شده؟ به گور پدرم بخندم اگر دوباره برای آشغال از خانه خارج شوم. خانه امن‌تر است. داد زدم: «تو واقعی نیستی، من واقعیم.» و دیدم که ناپدید شد، عوضی. تپ‌تپِ صدای پایم با چکمه‌ها روی گودال‌های آب موزون بود. صورت گردم بیش از پیش در سرما یخ زده بود؛ جوری که سر بینی گوشتی و متوسطم هاله‌ی قرمز افتاده بود. روی در خانه نوشته بودم: «A21».
رمزی بین من و من، تا خانه را گم نکنم و هیچ سایه‌ای هم به پلاک خانه شک نکند. تا صبح خوابیدم، چون زمانی که خواب بودم، کسی نمی‌توانست نفوذ کند. «تمپلتون روزی از چاقی مفرط می‌میرد.» پدرم می‌گفت و می‌خندید. تمپلتون موهایش را می‌کند و روی کیک تولد، مثل شمع، قرار می‌داد. عوق زدم و یک کلاف از موی تمپلتون را بالا آوردم. اه... چه رویای کثیفی. آب زدم به صورتم، بعد هم با حوله‌ی زردِ مادرمرده خشکش کردم. صدای در بلند شد. چهره‌ام تیره شد. «من از فروشگاه اومدم، دستکش‌تون رو جا گذاشتید! »در را باز نکردم. این سریش هر صبح دلش می‌خواست وارد خانه شود و به‌راحتی مرا بخورد. دست از سرم هم برنمی‌داشت، اما هر بار با یک سؤال من گول می‌خورد و هیچ‌وقت جوابش را نمی‌دانست. امروز دستکش را، که من اصلاً دستکش نمی‌پوشم که بخواهم گمش کنم، بهانه کرده بود. « تخم‌مرغ با نون تست خورده می‌شه یا با پنیر؟» گفت: «پنیر.» خلاقیتش را خوب دانستم. قدرت حدس پایینی داشت و نصف سر کچلش از پنجره دیده می‌شد. دماغ خوکی‌اش هم کمی پیدا بود. « تو واقعی نیستی، من واقعیم.» در همان ثانیه محو شد. محتاط راه افتادم. بدون نیاز به پول، وارد فروشگاه خالی شدم؛
  • قوس پای چپش بیشتر از پای راستش قوس برمی‌دارد » حذف "قوس" ابتدای جمله. به جاش بنویسید: انحنای ( البته قبلش بهم بگید منظورتون از قوس پا چی هستش؟ )
  • «A21». نقطه رو حذف کنید. نیازی بهش نیست
  • «من از فروشگاه اومدم، دستکش‌تون رو جا گذاشتید! » بین جمله و گیومه نباید فاصله باشه.
  • سریش یا سیریش؟
  • هربار( چسبیده )
  • « تخم‌مرغ با نون تست خورده می‌شه یا با پنیر؟» اینجا هم بین گیومه اول و جمله بعدیش نباید فاصله باشه.
  • بدون نیاز به پول، وارد فروشگاه خالی شدم؛ » اگر پارت بعدی رو در نظر بگیریم، اینجا استفاده از نقطه ویرگول درسته. ولی چون پارت به آخر رسیده، پس به جاش نقطه بذارید.
فروشگاهی که نمی‌دانم چه کسی قفسه‌هایش را پر می‌کرد. تنها خاصیت این دیواره‌ها این بود که من زنی مستقل بودم؛ مستقل، به معنیِ بدون کار کردن و پول درآوردن. تنها زندگی می‌کردم، هر چه می‌خواستم می‌خوردم و می‌پوشیدم. بین قفسه‌ها چرخیدم. یک محصول جدید وجود داشت؛ آب‌نبات جرقه‌ای. قبلاً از برند دیگری خورده بودم. لیمویی‌اش محشر است... شما هم امتحان کنید. بدون اینکه کسی کارتم را بخواهد، از فروشگاه خارج شدم؛ مثل همیشه با سبدی پر. اما این بار بد شد. ده دقیقه از شصت ساعتِ باقی‌مانده‌ی عمرم میان دیواره‌ها کم شد و برایم پنجاه‌ونه ساعت و پنجاه دقیقه ماند. خدایا... همیشه رایگان بود. از این به بعد قیمتی شده؟ از عمرم کم می‌کند؟ یا فقط به خاطر این بسته آب‌نبات جرقه‌ایِ بی‌مصرف، ده دقیقه‌ام را گرفتند؟ بسته را باز کردم. «پیدا کردن یک دوست.» عنوان متن بود و آدرسی هم داشت. ظاهراً قرار بود مرا به یک انسان دیگر در دیواره‌ها برساند. حالا که از زاویه‌ای دورتر به موضوع نگاه می‌کنم، ارزشش را داشت. کلاه هودی را روی سرم انداختم و سوت زدم. روی آسفالت خیابان، با اسپری صورتی، علامتی دیدم. شبیه همان علامت‌هایی بود که موقع ورود دیده بودم. چند خانه‌ی عجیب را رد کردم و بعد رسیدم به خانه‌ی دوست. تق... تق... با استرس پرسید. صدایش بم بود؛ مرد بود. دوستی خوبی با جنس مذکر ندارم، مخصوصاً
تازه‌واردش.« در رو باز کن، من یه آدمم.» گفت: «نفر قبلیم هم همینو می‌گفت. از کجا بفهمم که درست می‌گی؟» تردید در صدایش مثل بچه‌ننه‌ها بود. خوشم نیامد. کاش می‌شد به بسته‌ی لیمویی بگویم یک دوست دیگر برایم پیدا کن؛ این یکی ننر است. «تا حالا شده رو نیمکت مدرسه نشسته باشی و بی‌هدف توی دفترت خط‌خطی کنی، چون بچه‌ها دارن بهت اشاره می‌کنن و می‌خندن؟» ساکت شد. داشت به حرفم فکر می‌کرد. در باز شد. پسری جوان بود، شاید حدود بیست و چهار یا بیست و پنج ساله. شبیه آلترناتیوها لباس پوشیده بود؛
  • استفاده کلمات خارجی مثل برند، آلترناتیو و... ممنوعه. لطفا از جایگزین فارسیشون استفاده کنید.
  • لیمویی‌اش محشر است! ( علامت تعجب به جای سه نقطه )
  • از فروشگاه خارج شدم؛ مثل همیشه با سبدی پر. » به جای نقطه ویرگول، نقطه بذارید
  • این‌بار
  • از این به بعد قیمتی شده؟ » جدیداً قیمت‌گذاری کرده‌اند؟
  • جمله‌ی بعد "مخصوصا" رو دقیقا بعدش ادامه بدید. از سطر بعدی ننویسید.
استایلی اغراق‌شده. کمبود محبت، کمبود توجه... این‌ها دید اولیه‌ی من نسبت به او، در جایگاه یک روان‌پزشک، بود. مثلاً داشت آنالیزم می‌کرد. بیچاره بلد نبود چیزی به من نسبت بدهد و مرا هشتاد درصد ناامن می‌دید.« بیا داخل.» بالاخره. بین دو پنجره‌ی تزئینی، تندیسی از عیسی مسیح قرار داده بود. خوش‌خیالانه فکر می‌کرد قرار نیست کسی به او آسیب بزند، چون آن تندیس آنجاست. دو پرده‌ی خاکستری، بی‌روح اما حجیم؛ شاید که شب‌ها حرکت ترسناکی از آن سایه‌ها نبیند. «بشین.» دستوری حرف نمی‌زد. می‌ترسید دلم بخواهد بیشتر در وسایلش سرک بکشم. هرچند حالا هم برای دیدن این خانه‌ی راکستاری هیجان داشتم. سازهای مختلفی با نقش‌ونگارهای زیبا داشت.«بلدی ساز بزنی؟ یه نت آرامش‌بخش بزن.» چشم‌هایش آبی روشن بود. موهایش مشکیِ تیره، صاف و برهنه روی پیشانی‌اش ریخته بود. هیکل خوبی داشت. شرط می‌بندم حداقل هفته‌ای یک یا دو بار باشگاه می‌رفت.« بلدم، می‌خوای واست بزنم؟» گفتم:« نه، الان حوصله ندارم. از کی اینجایی؟» مکث کرد. یک قطره عرق را، در خیال، دیدم که از انحنای کمرش پایین چکید. «اینجا چه خبره؟ یادم نمیاد چی شد. یهو دیدم تو این جهانم. یه صدا پخش شد، یه زن جوون توضیحاتی داد و بعد دیدم اینجام.» حس برتری داشتم.« اینجا اسمش دیواره است. توی دیواره‌ها گیر کردیم. یه چیزی مثل جهان‌های موازی. هیچ جوره هم نمی‌تونیم بیرون بیایم، مگر اینکه ساعت عمرمون تموم بشه. من تموم خیابون پایینی رو رفتم. تهش به یه دره رسیدم که با یه پل خیلی بلند به پایین وصل می‌شد. بالا رو ندیدم، اما از یه نفر شنیدم یه هاله‌ی نیم‌دایره‌ی آبی هست که وقتی بهش دست بزنی، تو رو توی خودش می‌کشه و تو یه فضای کوچیک گیر می‌کنی.» شوقش مرد. از چشم‌هایش معلوم بود چیز دیگری در ذهنش بوده. می‌توانستیم با هم باشیم؛ حداقل به عنوان یک دوست، حتی اگر با سبک زندگی عجیب‌وغریبش مخالف بودم. کف سرامیکی چند قطره خون داشت.
  • وقتی از سه نقطه استفاده می‌کنید، بعدش فاصله بدید و یه نقطه بذارید. یعنی اینطوری ... .
  • این‌ها دید اولیه‌ی من نسبت به او، در جایگاه یک روان‌پزشک، بود. » ویرگول بعد روان‌پزشک رو حذف کنید.
  • مثلاً داشت آنالیزم می‌کرد » مثلاً داشت بررسیم می‌کرد.
  • راکستاری » اینو میتونید بذارید همینطور بمونه ولی تو پاورقی توضیحش بدید
  • دوبار( چسبیده )
  • واست » برای‌ تو
  • چه‌خبره؟
  • چی‌شد
  • دیواره‌ست ( بهتره مونولوگها به صورت ادبی و دیالوگها به صورت معیار نوشته بشن. )
  • هیچ‌جوره
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mhi_azi
تازه دیدم خراش بزرگی روی دست راستش افتاده. سعی کرده بود یکی از آن عاجزها را بکشد. از روی همان زخم کم‌عمق فهمیدم.« دیگه سعی نکن باهاشون زورآزمایی کنی. اونا نمی‌میرن، فقط هر بار که ضربه می‌خورن تکامل پیدا می‌کنن.» تو چرا داری بهم کمک می‌کنی؟ نگاهش این را زودتر از زبانش گفت. «چرا نباید بهت کمک کنم؟ مگه توی مسابقه‌ی دو هستیم که هرکی اول بشه برنده باشه؟ می‌تونیم با هم زنده از اینجا بریم بیرون. چند ساعت از عمرت مونده؟» اوایل، صد تا صد و بیست ساعت زمان داری؛ اما وقتی گفت پنجاه، دهانم باز ماند و با تعجب سر تکان دادم. «چرا انقدر کم؟ مگه تازه به این جهان نیومدی؟ نکنه حدسم اشتباه بوده؟» جمله‌ی آخر را فقط در ذهنم گفتم. لب تر کرد و دوباره خواست روی مبل بنشینم، روی مبل نشستم. «چطوری؟» گفت: « زمان زیادی رو از دست یکیشون فرار کردم، چون زمانی که قوانین داشت گفته می‌شد، خواب و بیدار بودم و چیز زیادی نفهمیده بودم. وقتی به خودم اومدم، یادم افتاد باید چیکار کنم.» مبل زرد خردلی، با لکه‌های رنگ مشکی که احتمالاً موقع رنگ‌آمیزی یکی از سازها ایجاد شده بود، نرم نبود؛ سفت بود. تفنگم را روی سرش گرفتم، نگاه تهدیدآمیزی کردم و گفتم: «چی توی مبله؟» چشم‌هایش گرد شد. حتماً داشت از خودش می‌پرسید چطور فهمیدم و چرا سفتی مبل را به حساب جنسش نگذاشته‌ام. اما چون کمی ترسو بود، فوراً مبل را برایم پاره کرد. تکه‌های گوشت یک انسان آنجا بود.« چرا این کارو کردی؟ تو یه عاجزی؟» نه... نه... «گوش کن. منم یکی از اون آب‌نبات‌های جرقه‌ای گرفتم برای پیدا کردن یه دوست. بعد راه این خونه رو نشونم داد. وقتی سعی کرد یه چیزی بهم تزریق کنه و دیدم رنگ چشم و تقاطع نفس‌هاش عادی نیست، کشتمش.» دیگر حس خوبی نسبت به او نداشتم. فقط تردید بود و «چرا؟»های بی‌شماری که به سرم کوبیده می‌شد. « امتحانش کنی؟ خودت می‌دونی.» دوید و به سمت هاله‌ها رفت.
  • هربار( چسبیده )
  • بهم» به من( شکسته‌نویسی ممنوعه )
  • بهت» به تو
  • باهم( چسبیده )
  • می‌تونیم با هم زنده از اینجا بریم بیرون » می‌تونیم باهم زنده از اینجا بیرون بریم
  • چی توی مبله؟ » توی مبل چیه؟
  • منم یکی از اون آب‌نبات‌های جرقه‌ای گرفتم برای پیدا کردن یه دوست » من هم یکی از اون آب‌نبات‌های جرقه‌ای رو برای پیداکردن یک دوست گرفتم.
درون هاله کشیده شد و پودر شد. چشم‌هایم گشاد شد. مرد؟ پا عقب گذاشتم؛ مثل پشیمان‌ها، نادم. انگار بغضی بود و مرگی که دلیلش من باشم. شاید باید بیشتر هشدارش می‌دادم یا جلویش را می‌گرفتم. طبیعتاً مقصر بودم. آن شب خوابم نبرد. دلیلش مرگ آن دو دقیقه آشنایم نبود. دلیلش این بود که چرا امروز هیچ عاجزی نیامد؟ نکند هر بار که جعبه‌ی آب‌نبات را باز می‌کنم و دنبال یک دوست می‌گردم، آن روز هیچ عاجزی به من نزدیک نمی‌شود؟ البته ارزشش را ندارد. هر بار ده دقیقه از عمرم به خاطر یک احمق گرفته شود؟ روی تخت جیرجیرکننده پخش شدم. چشم بستم. آن‌قدر غرق خواب بودم که همان‌جا خوابم برد. در خواب دیدم کنار رودخانه‌ای نشسته‌ام و اطرافم خوشه‌های گندم است. دختر کوچکی نزدیکم می‌شود و دستم را می‌گیرد. قاصدکی در دستم می‌گذارد. موهایم را نوازش می‌کند.
همان لحظه صدایی پخش می‌شود: «رویا یا واقعیت؟» گیجم. کنترلی روی خودم ندارم. «یعنی چی؟» صدا دوباره تکرار می‌کند. به خوابم هم نفوذ کردند. از این به بعد راحت خوابیدن هم برایم ممنوع شده. پتوی سرمه‌ای، مچاله، پایین تخت افتاده بود. پنجره کمی باز بود و چه شانس خوبی که حداقل عاجزی داخل نشده بود. چه شانس بهتری که از خواب پریدم، چون نمی‌توانستم آن معصومیت را عاجز بدانم؛ اما از طرفی، چون آن روز عاجزی ندیده بودم، به عاجز بودنش شک داشتم. سرفه‌ی خیسی کردم و به سمت دستشویی رفتم. صورت گردم استخوانی شده بود. حالا شدیداً برای جیمز می‌سوختم. اگر جیمز را در جهان نرمال و عادی می‌دیدم، می‌توانستم درمانش کنم. اضطرابش را... برایش چند قرص تجویز می‌کردم و... از خودم خشمگین بودم. مشت را به دیوار کنار آینه کوبیدم. وداعی تلخ با خودم کردم و تیشرت آبی را با یک پولوشرت سبزِ مغزپسته‌ای عوض کردم. شلوار گشادم را هم با شلواری گشادتر و آبیِ کاربنی تعویض کردم و از خانه بیرون زدم. می‌خواستم امروز راست را ببینم. چپ را ببینم. راست و چپ را ببینم، شاید بهتر بفهمم.
  • نرمال » طبیعی
  • اضطرابش را... » اضطرابش را،( ویرگول به جای سه نقطه )
از درِ زنگ‌زده و بی‌دروازه‌اش گذشتم و چند وسیله‌ی بازی خراب دیدم. پایان سمت راست فقط یک بن‌بست و شهربازی بود؟ سرم گیج می‌رفت و شدیداً پشیمان بودم. چراغ گوشی موبایلم را روشن کردم، نیمکتی پیدا کردم و نشستم. وداع تلخ است. دوست داری بمیری؟ دوست داری و عرضه نداری. ترسویی. تا صبح همان‌جا ماندنی نیستم. از الان بگویم که بعداً گیج نشوید؛ شارژ موبایلم رو به اتمام است و حدود پانزده درصد بیشتر نمانده. اگر یک عاجز اینجا به سمتم بیاید، در این تاریکی قطعاً می‌میرم، چون می‌تواند بدون نشان دادن خودش به من نزدیک شود. پانزده درصد شارژ هم آن‌قدر زیاد نیست که بتوانم فرار کنم و به چهارچوب امنم برگردم. داشتم می‌گفتم که سرم رو به موت است. حالا یک میت فرضم کنید، چون هیچ امیدی ندارم. انسان بدون امید یعنی میت. پیچاندن سخن کار من نیست. ما مرده‌ایم. صدای خس‌خس می‌آید. چیزی نزدیک می‌شود. جسم که نه... دودی. عاجز است. نور را مستقیم توی چشمش می‌اندازم. جیغی گوش‌خراش می‌کشد و می‌رود. نمی‌دانم کی خوابم برد، کی صبح شد و چطور هنوز سالمم. شهربازی به راه افتاده بود. ظاهراً صبح‌ها کار می‌کند. می‌چرخد. با اینکه دیشب شبیه وسایلی بود که حداقل دو سال خراب و بی‌استفاده گوشه‌ای مانده باشند، حالا می‌چرخیدند. اسب‌های دنبال هم موسیقی انگلیسی پخش می‌کردند. چرا این شهربازی بی‌خود و بی‌جهت روشن است؟ دلم خواست مثل کودکی‌ها سوار چرخ‌وفلک شوم. روی صندلی صورتی‌رنگش نشستم و موهایم را از روی صورتم کنار زدم. با هر دو دست، میله‌ی محافظ را گرفتم. ناگهان چرخید. تند می‌چرخید، اما خوب بود. احساس رهایی و نزدیکی به آسمان داشتم. وقتی به بالاترین نقطه رسیدم، دوردست‌ها دیده می‌شد. دورتر از دیواره‌های بسیار بلندِ شهربازی، شهری را دیدم. انسان بودند یا آدم‌کوتوله، یا فقط از این فاصله شبیه کوتوله‌ها به نظر می‌رسیدند، نمی‌دانم. جمعیت زیادی آنجا بود. ماجراجویی امروزم هم شروع شد. این دختر سرشار از شگفتی است و این‌طور به خودش روحیه می‌دهد. فقط دیگر نمی‌داند چطور از این وسیله‌ی بازیِ بی‌توقف پایین بیاید. به تاب خوردن ابدی محکوم شده. وسیله‌ی بازی دارد سریع‌تر می‌چرخد، یا این از سرگیجه‌ی من است؟ بیشتر از این بالا بمانم، دستم ول می‌شود و می‌میرم. باعث خنده‌ی عاجزها نمی‌شوم. ارتفاع زیاد است. اگر بپرم، دست و پایم می‌شکند. اما شن است، مقدار زیادی شن. اگر روی شن فرود بیایم، شاید با توجه به نرمی‌اش نمیرم. با صدای «گرومپ» روی زمین می‌افتم. گردنم به پشت کج شده. قاتلم عاجز نباشد، بلکه یک اسباب‌بازی مسخره باشد؟ امکان ندارد. به سمت دیوار بلند می‌روم. آن‌قدر صاف است که انگار با خط‌کش کشیده شده باشد.
  • چند وسیله‌ی بازی خراب‌شده
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mhi_azi
به این نکته دقت کنید:


«(فاصله)دیگه سعی نکن باهاشون زورآزمایی کنی. اونا نمی‌میرن، فقط هر بار که ضربه می‌خورن تکامل پیدا می‌کنن.» این غلطه
درستش اینه که بین گیومه و "دیگه" فاصله نباشه.
گاها به چشمم میخورد که گیومه اخر دیالوگ رو بافاصله نوشتید. اینم غلطه. کلا کلمه بعد گیومه اول و کلمه قبل گیومه آخر نباید بافاصله از گیومه‌ها نوشته بشن.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mhi_azi
بالا رفتن از این حصارِ بلند کار هر کسی نیست. کار هیچ‌کس نیست. جایی برای دست و پایم ندارد. یک کشتی اژدها آنجا بیکار مانده است. شاید بتوانم از آن بالا بروم. پس دوباره به حس درونی‌ام میدان می‌دهم و از روی آن بالا می‌روم. در این میان تف بر ذاتش، خانم ویوین همیشه بین بچه‌ها فرق می‌گذارد، یک‌بار نقاشیم را چون غیرواقعی و فانتزی بود پاره کرد. شهری پر از آدم‌های کوتوله. تمام تنم نبض شده بود. همه به من نگاه می‌کردند. جمعیت، همگی، به سمتم سوق پیدا کرده بودند؛ بی‌حرکت. هیچ‌کدام کوچک‌ترین حرکتی نمی‌کردند.آب دهانم خشک و کویری بود. تصمیم گرفتم به آن طرف دیوار نروم. انگار آن آدم‌کوتوله‌ها با نگاهی محافظه‌کارانه نگاهم می‌کردند. نمی‌توانستم بین آن همه آدم عجیب بپرم. از کشتی پایین پریدم و از لای سوراخ ریزِ دیوارِ بلندِ آبیِ متمایل به طوسی، دوباره مخفیانه تماشایشان کردم. هنوز به جای خالی من نگاه می‌کردند. این توجه غریبشان باعث شد فکر ماندن در سمت راست را فراموش کنم. شهری پر از آدم‌های کوتوله. تمام تنم نبض شده بود. همه به من نگاه می‌کردند. جمعیت، همگی، به سمتم سوق پیدا کرده بودند؛ بی‌حرکت. هیچ‌کدام کوچک‌ترین حرکتی نمی‌کردند.آب دهانم خشک و کویری بود. تصمیم گرفتم به آن طرف دیوار نروم. انگار آن آدم‌کوتوله‌ها با نگاهی محافظه‌کارانه نگاهم می‌کردند. نمی‌توانستم بین آن همه آدم عجیب بپرم. از کشتی پایین پریدم و از لای سوراخ ریزِ دیوارِ بلندِ آبیِ متمایل به طوسی، دوباره مخفیانه تماشایشان کردم. هنوز به جای خالی من نگاه می‌کردند. این توجه غریبشان باعث شد فکر ماندن در
سمت راست را فراموش کنم
. «من گم شدم... می‌ترسم!» لبخندش به غم و اضطراب چشم‌هایش نمی‌خورد. چشم‌هایش فرار می‌کردند. لبش آن‌قدر گشاد باز شده بود که انگار از دو طرف جر خورده باشد. از دیوار فاصله گرفتم. از او هم فاصله گرفتم.« تو انسان نیستی، درسته؟» لبخندش محو شد. نگرانی هنوز در چهره‌اش بود. با صدایی پایین گفت:« می‌ترسم...» چیزی نگفتم. همین حالا هم فقط بیست ثانیه از زمانم مانده بود. داد زد: «انتخاب کن! کدوم از ما واقعیه؟»
  • مانده‌است
  • غریب‌شان
  • قسمتی که بولد کردم تکراریه و قبلا( قسمتی که زیرش خط کشیدم) تایپ شده. حذفش کنید.
  • من گم شدم... .
  • از دو طرف جر خورده باشد » از دو طرف پاره شده باشد
  • کدوم از ما واقعیه » کدوم یک از ما واقعیه
دوباره همان ترکیب؛ چشم‌های مضطرب و سفیدیِ رفته‌ی چشم‌هایش. چشمانم را بستم و دعاهای مقدس را از سر گرفتم.« تو واقعی نیستی، من واقعیم!»
خدای من... انگار اجلش رسیده بود که فریاد بلند و جانکاهش را هنگام مرگ شنیدم. جهان بی‌دفاعی داریم. شاید نخواهد، اما هر حیوان و موجودی روی آن زندگی می‌کند. راستِ شلوارم دو درز داشت. خانمِ ویوین می‌گفت: «انسان‌ها تا زمانی که دور بمانند، خطرناک نیستند.» و درست می‌گفت. زمانی که من روان‌پزشک شدم، خانمِ ویوین چندان خوشحال نشد. آب‌پرتقالش در گلویش گیر کرد و گفت: «وضعیتت داره بدتر می‌شه.» من هم دسته‌ای از گیسش را دور دستم پیچیدم و کندم. خیلی جیغ و داد کرد و حراست ما را از هم جدا کرد. آن‌قدر از اینکه مدرک روان‌پزشکی‌ام را گرفته بودم و او را یک اسکیزوئید می‌دانستم، عصبانی شد که از آن به بعد در بخش انفرادی بیمارستان ماندم. خانمِ ویوین وقتی اطرافمان خالی بود، کتکمان می‌زد و می‌گفت: «باید به خودتون بیاید.» بستنیم را می‌لیسم و به اینکه درِ خانه باز است، اهمیتی نمی‌دهم. دیدید؟ شما هم قضاوت‌گرید. حتماً از حالا به بعد دیگر حرف‌هایم را باور نمی‌کنید. می‌گویید راوی دیوانه است و هرچه دیده، توهم بوده. قسم هم بخورم فایده ندارد، دیگر به من اعتماد نمی‌کنید. چرا همه با من مشکل دارند؟ حتی پسر قدبلند و خوش‌هیکلی که از چهارچوب در وارد شد هم طلبکار نگاهم می‌کرد. انگار صاحب این خانه بود و من، مثل پدرم، نتوانسته بودم اجاره را بپردازم. نه... نکند پدر این هفته هم پرداختش نکرده؟ خیر سرش، کار که دارد. هرچه هوس کنم، پشت گوش می‌اندازد. می‌دانی، این جهان یک مزیت فوق‌العاده دارد. می‌توانم هرچه می‌خواهم بخورم، بپوشم و داشته باشم. جانسون هم قرار نیست در خانه را محکم بکوبد. مادر، مرا آن‌قدر سفت در آغوش نمی‌فشارد که استخوان‌هایم صدا بدهند.
  • سفیدیِ رفته‌ی چشم‌هایش » سفیدی محوشدۀ چشم‌هایش ( ۀ : shift + G )
  • خدای من! (علامت تعجب به‌جای سه نقطه)
  • راستۀ شلوارم
  • خیلی جیغ و داد کرد » جیغ و داد راه انداخت
  • آن‌قدر از اینکه مدرک روان‌پزشکی‌ام را گرفته بودم و او را یک اسکیزوئید می‌دانستم، چنان عصبانی شد که از آن به بعد در بخش انفرادی بیمارستان ماندم(حذف کلمات قرمز و اضافه کردن کلمات سبز)
  • پیشنهاد میکنم "اسکیزوئید" رو در پاورقی توضیح بدین.
  • اطراف‌مان
  • کتک‌مان
  • بستنی‌ام
  • می‌دانی؟(علامت سوال به‌جای ویرگول)
  • داشته‌باشم
پلکم لرزید. «زنی که همه‌ی این‌ها رو با هم تجربه می‌کنه.» هرچه سعی کرد حواسم را پرت کند تا چاقو را از روده‌هایم بیرون بکشد، موفق نشد. «باشه، خوبه، داریم خوب پیش می‌ریم. حالا به این سوالم جواب بده. کدوم زن خوشبخت‌تره؟ زنی که عشق زندگیش کنارش باشه، زنی که هر چیز مالی‌ای که می‌خواد داشته باشه، زنی که بیهوده و با کوچک‌ترین مسئله‌ها خوشحال می‌شه، یا زنی که مستقله و کسی درباره‌ی رفت‌وآمدش بهش گیر نمی‌ده؟» بالاخره دستش به دسته‌ی چاقو رسید و با یک حرکت آن را بیرون کشید. همان‌طور که چهره‌ام از درد جمع شده بود و درد در بدنم پخش می‌شد، سرم سنگین بود و هشدار قرمز صادر می‌کرد، گفتم: «زنی که عشق زندگیش کنارش باشه، یه برد داشته. زنی که هر چیز مالی‌ای که می‌خواد داره، طبیعتاً می‌تونه عشقش رو هم بخره. ولی مگه چیزی تو این نظم لعنتی اختلال ایجاد می‌کنه؟ چی می‌شه اگه همه‌ی زن‌ها همه‌ی گزینه‌ها رو با هم داشته باشن؟» لایه‌لایه‌ی آفتابِ بازنده روی صورتم می‌رقصید. نور چشمانم را سوزاند و نشستم. نرفته بود. میزی هم برایم چیده بود.
کاش دیشب با او آشنا نمی‌شدم. حالا مثل خانمِ ویوین درباره‌ام فکر می‌کرد. شد چهار نفر که مجبورم قانعشان کنم دیوانه نیستم. از حضورش خشنود شدم. «اسمت رو نپرسیدم.» با صدایی کنترل‌شده گفتم: «رِتینا.» گفت: «هِنری.» از این تشابه اسمی جا خوردم. تمام حس‌های خوبم با لطافتِ محبت و عشق تلفیق شدند. متوجه شد، اما گرمی لبخندش را از دست نداد. «احتمالاً هجده یا نوزده سالته، درسته؟» سر به زیر گفتم: «بیست‌وچهار.» نه عصبانی شد، نه حتی مخالفت کرد. «باشه. کارت چیه؟» با یک «به تو ربطی نداره» پشت میز غذا نشستم. تا آن روز چنین رنگارنگی‌ای ندیده بودم. غذاهای من هیچ‌وقت چنین بویی نمی‌دادند. اشتهایم باز شد و تمام سفره را زیر نیم ساعت هورت کشیدم. از اشتهای من ذوق‌زده شد. بعد هم کمکم کرد چاقوی خونی را از روده‌ام بیرون بکشم.
  • داشته‌باشه
  • نرفته‌بود
  • چیده‌بود
  • قانع‌شان
  • نیم‌ساعت
  • یه سوال برام پیش اومد؛ بالاتر که بولد کردم نوشتید هنری چاقو رو بیرون کشید. پایین هم دوباره اشاره کردید جوری که انگار دوبار این اتفاق افتاده. چرا؟
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mhi_azi
در بین راهنمایی‌ها، یک سری سوالات هم پرسیدم که اگر جوابشون بدید بهتر میتونم راهنمایی کنم و ابهامات برای خودمم شفاف میشه.
و لطفا هر سری بعد رفع ایرادات گفته‌شده، حتما تو همین تاپیک اعلام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mhi_azi
عقب
بالا پایین