نظارت همراه رمان او هرگز نمی‌میرد | ناظر: Asemoon

نویسنده عزیز، از اینکه انجمن کافه نویسندگان را برای ارتقای قلم خود و انتشار آثار ارزشمندتان انتخاب کردید، نهایت تشکر را داریم.
لطفا پس از هر پارت گذاری در گپ نظارت اعلام کنید. تعداد مجاز پارت در روز 3 پارت می باشد. در غیر این صورت جریمه خواهید شد.
پس از هر ده پارت، رمان شما باید طبق گفته های ناظر ویرایش گردد وگرنه رمان قفل می شود.
پس از ویرایش هر پستی که ناظر در این تاپیک ارسال کرده است، آن را نقل قول زده و اعلام کنید که ویرایش انجام شده است.
از دادن اسپم و چت بی مربوط جدا خودداری کنید.

 
آخرین ویرایش:
می‌گويند عشق جاودانه است. اما هیچ‌کس نگفته که اگر عشق، دیوانه‌ات کند، چه باید بکنی. حقیقتی که از اعماق یک ساحل نورماندی، از لابه‌لای یک تابستان گمشده، و از دل یک جنونِ شیرین سر برآورده است. این داستانِ مردی است که در پی یک عشق گمشده، تکه‌تکه‌های زندگی‌اش را باخت؛ مردی که در پیِ بازسازی یک خاطره، جهان پیرامونش را آتش زد؛ و حالا، در این دادگاه، تنها سوالی که باقی مانده این است:
آیا می‌توان کسی را که دیوانه‌وار و با تمام وجود عشق ورزیده، به جرمِ عشقش محکوم کرد؟
  • جهان پیرامونش را آتش زد و حالا در این دادگاه، تنها سوالی که باقی‌مانده این است ( نقطه ویرگول و ویرگول اضافی رو حذف کنید. )
سالن انتظار، انبوه از آدم‌هایی بود که هرکدام درگیر سرنوشت دیگری بودند. بوی عرق در هوا سنگینی می‌کرد و صدای پچ‌پچ‌ها، مثل مگس‌های مزاحم، دور سر هانس می‌چرخید. اما او در میان این شلوغی، تنها بود. انگار هیچ‌کس او را نمی‌دید.
برای هانس، نتيجه‌ی دادگاه دیگر اهمیتی نداشت. نه اینکه بی‌گناه باشد یا ناامید؛ بلکه چیزی فراتر از این حرف‌ها در دلش غوغا کرده بود. او مدت‌ها بود که از خودش هم نگذشته بود. چند باری در دل آروزیِ «ای کاش» را زمزمه کرده بود؛ ای کاش آن شب را به گونه‌ای دیگر رقم می‌زد، ای کاش دستش را رها نمی‌کرد، ای کاش... اما تقدیر، که انگار از همان ابتدا نقشه‌اش را کشیده بود، هرگز به او فرصتِ جبران نداد.
هوای سالن، مخلوطی از نفس‌های گرفته و بوی فلزِ دستبندها، ریه‌هایش را می‌فشرد. نگاهش را به مچ دستش دوخت؛ فلز سردی که یادآورِ حقیقتی بود که نمی‌توانست از آن فرار کند. سربازی که کنارش ایستاده بود، چشمانش را از او برنمی‌داشت. هانس لبخند تلخی زد؛ انگار قرار بود همین یک نفر، جلوی تمام گذشته‌ی او را بگیرد.
چشم‌هایش را روی جمعیت چرخاند تا اینکه روی پسرکی در گوشه‌ای از سالن قفل شد. پسرک، با چشمانی اشک‌آلود و اندامی که زیر لباس‌های گشادش گم شده بود، شبیه یک پرنده‌ی زخمی در میان کلاغ‌ها بود. چند مرد با چهره‌های خشن دورش حلقه زده بودند و داد می‌زدند:
-‌ مجرم باید تقاصش رو پس بده!
مردی که انگار پدر یا یکی از نزدیکان پسرک بود، با التماس می‌گفت:
-‌ از قصد نبوده، لطفاً کوتاه بیایین... .
اما انگار کلماتش در دیوارِ خشم آن مردها رخنه نمی‌کرد. هانس نگاهش را برگرداند. جایی برای ترحم در دلِ انباشته از گناهش نمانده بود. چرا که تقاصِ خودش، از تقاصِ آن پسرک هم سنگین‌تر بود.
  • دور سر هانس می‌چرخیدند؛ اما او در میان این شلوغی تنها بود.
  • این جمله رو شفاف‌سازی کنید و بگید منظورتون چیه؟ «او مدت‌ها بود که از خودش هم نگذشته‌بود.»
  • از کسره خیلی استفاده نکنید. اعراب‌گذاری زمانی مناسب هستش که مخاطب ممکنه تلفظ یک کلمه رو درست متوجه نشه.
  • شبیه یک پرنده‌ی زخمی میان کلاغ‌ها جلوه می‌کرد.
  • دیالوگها باید داخل گیومه « » نوشته بشن. از خط تیره استفاده نکنید.
بعضی‌ها روی صندلی‌ها منتظر بودند، بعضی پشت درهای بسته دادگاه قدم می‌زدند، و یک پیرزن با دستانی لرزان، گوشه‌ای نشسته بود و بند کفش‌هایش را بی‌هدف گره می‌زد. همه درگیرِ سرنوشتِ کسی بودند، به جز هانس. او سرنوشتش را سال‌ها پیش، در لبه‌ی یک صخره در نورماندی، جا گذاشته بود.
مغزش دیگر کششِ فکر کردن نداشت. احوالش میل به گسستن داشت. مرز میان خیال و واقعیت، هر روز نازک‌تر و شفاف‌تر می‌شد. این زندگیِ خنثی، تهوعی دائمی در گلویش ایجاد کرده بود.
ناگهان، نفسی گرم کنار گوشش پیچید. آلفردو، وکیل پیرش، سرش را به سمت او خم کرد و با زمزمه‌ای گفت:
-‌ آماده باش، به‌زودی وارد میشیم. فقط سعی کن به حرف‌هام گوش بدی. اجازه بده من کارم رو بکنم.
هانس نگاهش را از صندلی خالیِ مقابل برنداشت و بی‌آنکه پلک بزند، گفت:
-‌ می‌خوای دروغ بگی، آلفردو؟
وکیل مکثی کرد. لب‌هایش را به هم فشرد.
-‌ می‌خوام نجاتت بدم... .
-‌ چرا؟ من که نمی‌خوام نجات پیدا کنم.
سکوت سنگینی میان‌شان افتاد. آلفردو با کلافگی ادامه داد:
-‌ پس چی کار می‌خوای بکنی؟ تسلیم محکومیتِ ابد بشی؟
هانس این‌بار، چشمانش را از صندلی خالی برداشت و به چشمان آلفردو دوخت. لبخندی عجیب و دیوانه‌وار روی لب‌هایش نشست.
-‌ نه، آلفردو. من می‌خوام راستشو بگم. برای اولین بار در زندگیم، می‌خوام همه‌چيز رو بگم. بسه هرچی که تا الان پنهان کاری کردم.
قبل از اینکه وکیل بتواند جواب دهد، درهای اتاق محاکمه به آرامی باز شدند. بوی زندان از آن فضا بیرون می‌زد. هانس از جایش بلند شد و مطیعانه، پشت سر آلفردو راه افتاد. هر قدمش، با صدای تق‌تق کفش‌هایش روی کفِ سنگی، طنینِ یک اشتباه را در ذهنش زنده می‌کرد.
  • قدم می‌زدند(حذف ویرگول) و یک پیرزن با دستانی لرزان،
  • او سرنوشتش را سال‌ها پیش، در لبه‌ی یک صخره در نورماندی جا گذاشته‌بود.
  • بی‌آنکه پلک بزند گفت:
  • می‌خوای دروغ بگی آلفردو؟
  • چی‌کار
  • هانس این‌بار چشمانش را از صندلی خالی برداشت
  • نه آلفردو!
  • راستش رو
  • اولین‌بار
  • پنهون‌کاری ( بهتره که دیالوگها به صورت معیار نوشته بشن و مونولوگها به صورت ادبی )
  • منظور از «بوی زندان» چیه؟ بهتره شفاف‌سازی کنید یا از تشبیه دیگه‌ای استفاده کنید چون این عبارت خیلی گنگه.
 
عقب
بالا پایین