نظارت همراه رمان هیچ‌کس تکرار من نخواهد شد | ناظر: پناه

نویسنده عزیز، از اینکه انجمن کافه نویسندگان را برای ارتقای قلم خود و انتشار آثار ارزشمندتان انتخاب کردید، نهایت تشکر را داریم.
لطفا پس از هر پارت گذاری در گپ نظارت اعلام کنید. تعداد مجاز پارت در روز 3 پارت می باشد. در غیر این صورت جریمه خواهید شد.
پس از هر ده پارت، رمان شما باید طبق گفته های ناظر ویرایش گردد وگرنه رمان قفل می شود.
پس از ویرایش هر پستی که ناظر در این تاپیک ارسال کرده است، آن را نقل قول زده و اعلام کنید که ویرایش انجام شده است.
از دادن اسپم و چت بی مربوط جدا خودداری کنید.

نویسنده: @Maghsoodeh7073
ناظر: @پناه.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه.
@Maghsoodeh7073
درود و وقت بخیر.
خوشحالم از همراهی با شما دوست عزیز.
ممنون میشم بعد از پارت گذاری همینجا اعلام کنید. هر سوال هم داشتید در خدمتم.🌹
 
آخرین ویرایش:
قبل از اینکه بخواهیم به نکات نگارشی و نظارت برسیم، باید بگم که در پارت اول یه مشکل بزرگ هست که بهش توجه نکردی و اون لحن رمانت هست. باید مشخص کنی که میخوای لحن مونولوگ‌ها ادبی باشن یا محاوره.
در قسمت اولِ پارت اول، مونولوگ‌ها ادبی هستن، البته بگم که درش تداخل هم دیده میشه؛ اما در قسمت دوم ِ پارت اول، هم مونولوگ و هم دیالوگ، همه محاوره هست.
قبل از هرچیزی این باید اصلاح بشه تا نکات بعدی رو براتون ارسال کنم.
 
نکته اول: «هیچ» اگر در ترکیب با واژه‌هایی که مرکب هستن تشکیل بشه با نیم فاصله نوشته میشه.
هیچکس❌ هیچ‌کس✅
پس توی عنوان رمان این موضوع رو اصلاح کنید.

نکته دوم: در نوشتن، سطربندی خیلی مهمه. بعد از هر جمله نیازی به سطربندی نیست.

«مقدمه»

نویسنده:مقصوده بخشنده❌
نویسنده: مقصوده بخشنده✅
(بعد از : یک فاصله باید ایجاد کنی)
می‌کند. اما❌ می‌کند؛ اما✅ (نقطه ویرگول (؛) در انتهای جملات تمام شده و ضمن مکث برای جمله‌ی بعد به کار میره)
هم‌زمانی آن با❌ هم‌زمانی با✅ (ضمیر «آن» مبهم و حذف بشه بهتره)
جنگ های ❌جنگ‌های✅ (های جمع با نیم‌فاصله نوشته میشه)
 
آخرین ویرایش:
مقدمه:
باورت بشود یا نه، روزی می‌رسد که دلت برای هیچ‌کس به اندازه‌ی من تنگ نخواهد شد!

برای نگاه کردنم، خندیدنم و حتی اذیت کردنم...برای تمام لحظاتی که کنار هم داشتیم.

روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره‌ی من خواهی بود.

می‌دانم، روزی که نباشم، هیچ‌کس تکرار من نخواهد شد...

چون من میدانم کدام قسمت از نقطه قلبت را هدف قرار داده ام.
فاصله‌ی بین خطوط باید رعایت بشه.
نخواهد شد...❌ نخواهد شد. ✅ (جمله تموم شده و باید علامت نقطه قرار بگیره)
میدانم❌ می‌دانم✅ نیم‌فاصله بذار.
قرار داده ام❌ قرار داده‌ام✅

شروع رمان:

همه از جنگ حرف می‌زدند.
از موشک‌ها، از حمله‌های جدید و از اینکه این جنگ با جنگ‌های قبل فرق دارد و هیچ‌کس نمیدونست قراره دانشگاه تعطیل بشه یا نه، اصلا فردا قراره چه اتفاقی بیفته!

اما ذهن من جای دیگری بود.
نمیدونست❌نمی‌دونست✅
اصلا❌ اصلاً
بیفته! اما❌ بیفته؛ اما✅ سطری که ایجاد شده رو حذف کن و علامت نگارشی نقطه ویرگول بذار.
لحن ادبی و محاوره در نوشته‌ات به وضوح تداخل داره، لطفاً لحن رو یکدست کن.


وقتی وارد کلاس شد، با صدای بلند سلام داد. همه به احترامش از جا بلند شدیم و کلاس در سکوت فرو رفت.

نگاهمان به هم گره خورد و من سریع چشم دزدیدم.
همان لحظه، برای اولین بار صدای آژیر در دانشگاه پیچید.
دستم را روی قلبم گذاشتم.
صدای جیغ و فریاد بلند شد.
کیان به عنوان استاد سعی می‌کرد همه را آرام کند و به سمت خروجی هدایت کند.
زمانی که دو فعل یکسان پشت سر هم قرار می‌گیره، درصورتی که به متن آسیب نمی‌زنه و برای خوانش روان‌تر فعل اولی رو حذف می‌کنیم.
همه را آرام و به سمت خروجی هدایت کند.✅

و من برای چندمین بار، بدون اینکه حتی بفهمم چه می‌گوید، فقط نگاهش می‌کردم.
حتی حذف میشه.
وسط آن همه شلوغی، تنها چیزی که فکر میکردم این بود، که کنارش برم و بپرسم چرا؟
می‌کردم✅
همه چیز در چند ثانیه به هم ریخت.
صدای دویدن...
صدای کشیده شدن صندلی‌ها روی زمین...
صدای فریاد دانشجوها...
و او هنوز هم سردتر از دفعه اول نگاهم می‌کرد.
و من، میان اون همه ترس و آشوب، فقط به این فکر می‌کردم که نکنه دیگه نشه، حرفاشو گوش بدم.
انگار اون هم می‌خواست اما مطمئن نبود.
از سه نقطه افراطی استفاده شده.
دفعه‌ی اول✅
حرف‌هاش رو✅
می‌خواست؛ اما✅

با صدای بلند گفت:

ـ سریع حرکت کنید!

مریم دستمو گرفت و کشید.

اما من هنوز چشمم به کیان بود.

نمی‌دونم چرا قدم هام یاریم نمیکرد...

فقط یادمه که همون لحظه، با صدای انفجاری مهیب، دنیا مقابلم تار شد...
برای دیالوگ از «» استفاده کن.
دستمو❌ دستم رو✅
قدم هام یاریم نمیکرد❌ قدم‌هام یاری نمی‌کرد.✅
جمله‌ی «دنیا مقابلم تار شد.» زیاد مناسب نیست. دنیا مقابل چی تار شد؟
جمله‌ی « دنیا پیش چشمم تیره و تار شد.»
کلمه‌ی «مقابل» در جملات محاوره زیاد کاربرد نداره.

یک سال قبل:
باورم نمی‌شه ترم اول رو با موفقیت گذرونده بودم. یادم میاد چقدر مامان و بابا اولش مخالفت داشتن، ولی این تصمیم خودم بود… می‌دونستم اگه بخوام تو کارم پیشرفت کنم، باید دوباره برگردم به دانشگاه.
امروز اولین روز ترم دوم بود و ته دلم فقط اینو می‌خواستم که این ترم هم زودتر تموم بشه.
هوای کلاس پر از همهمه و حرف‌های پراکنده بود. داشتم با مریم حرف می‌زدم که صدای سلام استاد اومد و یه‌ دفعه همه‌چی قطع شد.
همه نگاه‌ها رفت سمت در.
قبل از پرش زمانی از ***استفاده میشه.
مخالفت داشتن❌ مخالف بودن✅
فعل آخر جمله قرار می‌گیره مگر در مواقع خاص. افعال رو به آخر جمله ببر.
اینو❌ این رو✅


مردی با قد بلند، نگاه جدی ولی آروم وارد شد. یه لبخند خیلی کم‌رنگ هم داشت که همون اول کلاس رو ساکت کرد.
همه بلند شدیم.
نگاه جدی با اون لبخند گوشه‌ی لب تناقض داره، یا باید جدی و اخمو باشه یا آروم و خنده‌رو.
لبخند زد و گفت: «سلام به همه. امیدوارم ترم خوبی داشته باشیم. من کیان علیان هستم، استاد درس کنترل کیفیت مواد غذایی. امیدوارم این ترم، با هم کلی تجربه خوب داشته باشیم.»
گفت:
«سلام...✅
دیالوگ از مونولوگ با خطی فاصله، تفکیک میشن.

شروع کرد درباره درس، نمره‌ها، میان‌ترم و پایان‌ترم توضیح دادن. صداش آروم بود، ولی اون‌قدری جدی که ناخودآگاه گوش می‌دادی.
ناخودآگاه مجذوبش می‌شدی.✅
از حرف بچه‌هایی که قبلاً باهاش کلاس داشتن شنیده بودم که می‌گفتن اگه بخونی، الکی کسی رو نمی‌ندازه.
کلمه‌ی «حرف» اضافه‌ست.
وقتی توضیحاتش تموم شد گفت: «خب حالا نوبت شماست. خودتون رو معرفی کنید؛ اسم، رشته و یه چیز کوتاه درباره خودتون.»
این‌جا هم باید توی خط بعدی دیالوگ رو بنویسی.
یکی‌یکی شروع کردیم به معرفی کردن، ولی من حواسم هنوز هم درگیر حرفای استاد بود.
همون جلسه اول فقط یه بخش ساده از درس رو شروع کرد.
سعی می‌کردم دقیق گوش بدم، ولی راستش از همون اول می‌دونستم باید خیلی بیشتر از بقیه تلاش کنم. من پنج سال از درس دور بودم… خیلی چیزا برام سنگین‌تر از بقیه بود.
چیزها✅
بعد از کلاس، یه وقفه‌ی یک‌ساعته داشتیم.
با بچه‌ها رفتیم سلف ناهار خوردیم و کلاس بعدی یک ساعت بعد شروع شد.
از دانشگاه مستقیم برگشتم خونه.
هفته‌ی اول بود و هنوز خبری از پروژه‌های سنگین استادها نبود.
استاد علیان هم فقط گفته بود از هفته‌ی بعد هرکس یه موضوع برای مقاله انتخاب کنه و توی گروه بفرسته.
خسته بودم. همون‌طور با لباس‌های بیرون خودمو انداختم روی تخت.
خودم رو✅
چشم‌هام هنوز کامل بسته نشده بود که خوابم برد.
وقتی بیدار شدم، هوا گرگ‌ومیش بود. صدای زنگ تلفنم توی خونه پیچید.
با صدای خواب‌آلود جواب دادم:
ـ الو؟
مامان بود.
طبق معمول دلش برام تنگ شده بود و با کلی اصرار می‌پرسید چرا این مدت نرفتم خونه‌شون.
ـ مامان، فردا باید برم کارخانه...
این جواب همیشگی من بود.
من مسئول فنی کارخانه کنسرو ماهی چیکاوند بودم.
کاری که با سلامت آدم‌ها سر و کار داشت و کوچک‌ترین اشتباه توش می‌تونست دردسر بزرگی درست کنه.
برای همین هم به هیچ قیمتی حاضر نبودم از دستش بدم.
صبح پنجشنبه با صدای آلارم تکراری موبایلم بیدار شدم.
چند لحظه به سقف خیره موندم و بعد یاد آخر هفته و کلی کار عقب‌افتاده افتادم.
از تخت بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه.
قهوه‌ساز قدیمی‌م مثل همیشه وفادارانه مشغول دم کردن قهوه بود.
لیوانم رو برداشتم و همزمان لباس فرم سرمه‌ای رنگم رو پوشیدم؛ همون فرمی که آرم کارخانه «چیکاوند» روی سینه‌اش دوخته شده بود.
جلوی آینه ایستادم و چند لحظه به تصویر خودم خیره شدم.
«خانم مهندس رستا رادمنش... بالاخره موفق شدی.»
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
اما خیلی زود محو شد.
زیر لب گفتم:
ـ اما...
در دیالوگ از «کارخونه»استفاده کن. وقتی با مادرت صحبت می‌کنی که نمیگی «دارم میرم کارخانه»
قبل از اما ؛ بذار.
دیالوگ داخل گیومه می‌ره.
یه نکته هم هست و اون اینه که اکثرا رما‌ن‌ها، دیالوگ محاوره‌ست و مونولوگ ادبی؛ اما شما که داری تمام رمان رو یکدست محاوره می‌نویسی باید خیلی دقت کنی، یکیش هم همین فعل‌هاست. در مونولوگ افعال آخر جمله قرار می‌گیرن ولی در مونولوگ که مثل صحبت کردن هرروزه‌ی خودمون می‌مونه، نه.
 
کارت ورود رو می‌زنم و وارد کارخانه می‌شم.
لباس فرمم رو با روپوش سفید آزمایشگاه عوض می‌کنم و مستقیم میرم سمت آزمایشگاه.
مستقیم به سمت آزمایشگاه میرم. (به جایگاه فعلی دقت کن.)
کمی به همکارم کمک می‌کنم و فرم مربوط به آزمایش امروز رو پر می‌کنم و بعد راهی اتاقم می‌شم...
چند دقیقه بعد، در زده می‌شه.
آقای رحیمی با یه لیوان چای خوشرنگ وارد می‌شه و با لبخند می‌زارتش روی میزم.
_ «ممنون آقای رحیمی.»
می‌شم...❌ میشم✅
می‌شه❌میشه✅
می‌زارتش❌می‌ذاره✅
و با لبخند روی میز می‌ذاره✅
ــــ «❌علامت شروع دیالوگ گیومه هست.
خوشرنگ❌ کلمه‌ی «خوش» وقتی با کلمات دیگه ترکیب میشه و صفت تشکیل میشه، با نیم‌فاصله نوشته میشه مثل: خوش‌رنگ، خوش‌طعم، خوش‌بیان و ... .

آقای رحیمی: «نوش جان خانم مهندس. بهتر شدی باباجان؟»
لبخند می‌زنم: «خداروشکر، خوبم. راستی... کی عروسی دخترتونه آقای رحیمی؟ پس کی قراره شیرینی بخوریم؟»
آقای رحیمی لحظه‌ای مکث می‌کنه. اشک توی چشمش حلقه می‌زنه، ولی لبخند از لبش نمیره:
«آخر همین ماهه خانم مهندس... حتما واست کارت می‌دم باباجان. خدا خیر بده آقای مهندس رو، خودش تالار رو گرفته برای دخترم...»
با خوشحالی زیر لب گفتم:
«خداروشکر...»
دیالوگ باید سطر جدا داشته باشه.
حلقه زدن اشک توی چشم پیرمرد افراطی به نظر می‌رسه. می‌تونی با لرزش صدا یا یه مکث این قسمت رو تأثیرگذارتر جلوه بدی تا اشک.
بعد از دخترم و خدا رو شکر «...»گذاشتی. سه نقطه برای مکث، بریده شدن و یا کامل نشدن جمله و غیره به کار می‌ره.
اکثرا در مونولوگ استفاده نمیشه مگر در مواقع خاص؛ اما شما هر جایی که تونستید ازش استفاده کردی. این مورد هم نوشته‌ی خودتون رو نازیبا می‌کنه هم اشتباه محسوب میشه و در نقد رمان هم بازخورد خوبی نمی‌گیره.
خداروشکر❌بدون فاصله نوشتید «خدا رو شکر» صحیحه✅

افعال چهار حرفی بدون فاصله و چسبیده نوشته میشن، مثل: میشه، میره،میگه، می‌زد و از این قبیل افعال.
آقای رحیمی با لبخند از اتاق بیرون رفت و منو با فکرام تنها گذاشت.
من رو با افکارم تنها گذاشت✅
به بخار چای خیره شدم... به بخاری که آروم‌ آروم بالا می‌رفت، درست مثل خاطراتم که ناخواسته سر بلند می‌کردن.
آروم‌آروم✅
یاد روزایی افتادم که با شوق و عجله، دنبال کارای عروس شدنم بودم...
روزهایی✅
لبخندم یخ زد، یه غم بی‌دلیل نشست روی دلم...
صداش توی سرم پیچید...
«تو فکر می‌کنی از من جدا بشی خوشبخت می‌شی؟»
«تو بدبخت می‌شی!»
«تو بدون من نمی‌تونی زندگی‌تو بچرخونی...تو همیشه به یه نفر وابسته بودی، رستا...»
نفسم سنگین شد...دستم ناخودآگاه رفت سمت فنجون چای...گرماش هنوز بود، درست مثل اون داغی‌ای که روی دلم جا خوش کرده بود.
و من، برای هزارمین بار، از خودم پرسیدم... واقعاً نمی‌تونم؟
و درست همون لحظه که داشتم توی ذهنم با گذشته کلنجار می‌رفتم، صدای زنگ تلفن اتاقم توی فضا پیچید.
با یک "بله؟" کوتاه گوشی رو برداشتم.
صدای آقای سعیدی، مدیرعامل، توی گوشی پیچید:
– خانم مهندس رادمنش، اگه ممکنه یه سر به خط تولید بزنید، بچه‌ها یه موضوع فنی دارن که کمک شما لازمه.
کوتاه جواب دادم:
– حتماً، الان میام.
سریع چایم رو سر کشیدم، برگه‌ها رو مرتب کردم و روپوش آزمایشگاه رو تنم صاف کشیدم.
مسیر همیشگی بین آزمایشگاه تا سالن تولید رو با قدم‌هایی تند طی کردم.
هوا بوی ماهی، قلع و حرارت می‌داد...
همون بویی که اولش بدم می‌اومد، ولی حالا برام عادی شده بود.
یه غم، ناخواسته روی دلم سنگینی کرد✅
میشی✅
زندگیت رو✅
دیالوگ بره داخل«»
موضوع فنی❌ مشکل فنی✅
برای هر جمله یه سطر اشتباهه.
... عملاً جای تمام علائم نگارشی رو گرفته.

یکی از اپراتورها بهم نزدیک شد:
– خانم مهندس، خط دو، کنسروها خوب سیل نمی‌شن. یکی از دستگاه‌ها انگار مشکل داره.»
رفتم جلو و عملکرد سیمر را بررسی کردم. چند قوطی را جدا کردم و دوخت دربشان رو چک کردم. به نظر می‌رسید یکی از هدهای دستگاه درست تنظیم نشده است.
مطمئن گفتم:
ـ این قسمت رو بررسی کنید. احتمالاً تنظیم رول دوم به هم خورده یا هد دستگاه از کالیبراسیون خارج شده. برای همین دوخت قوطی کامل انجام نمی‌شه.
با دقت به حرفم گوش می‌کردند.
_ایول خانم مهندس، هد دستگاه از کالیبراسیون خارج شده.
«»
قوطی را❌ قوطی رو✅ جمله محاوره‌ست.
دوخت دربشان را ...(در این جمله تداخل لحن داری و «درب» برای درهای بزرگ استفاده میشه. بهتره از « در» استفاده کنی)
می‌کردند❌ می‌کردن✅
ایول خانم مهندس؟ ( چرا باید یه کارگر با خانم مهندس این قدر صمیمی باشه؟ می‌تونی به جای ایول از کلمه‌ی مناسب‌تری استفاده کنی مثل دست مریزاد یا ...)
برای کلماتی که با گوش خواننده آشنا نیست پاورقی بنویس.

لبخند زدم، هنوز فراموش نکردم چی یاد گرفتم...
کمی در خط تولید همراه با مدیرعامل، درباره مشکلات احتمالی آینده صحبت کردیم.
بحث رسید به خط تولید جدید برای کنسرو قلیه‌ماهی... از تصور گرفتن پروانه‌ی ساخت جدید و آغاز یک فرآیند تازه، ذوق‌زده شدم و قول دادم هرچه سریع تر پیگیری کارها را شروع کنم.
بعد از وارد کردن اطلاعات محصول جدید در برگه صدور پروانه تولید نگاهی به ساعت انداختم؛ نزدیک پایان شیفتم بود.
لباس فرمم را عوض کردم، کیفم را برداشتم و از اتاقم خارج شدم. خط تولید همچنان مشغول بود، به مسئول فنی شیفت بعدی سپردم و به سمت خانه راه افتادم.
همراه حذف بشه.
درباره‌ی، پروانه‌ی، برگه‌ی (ی نکره برای روان‌خوانی الزامی هست.)
را❌ رو✅
گاهی جملات دارن گزارشی میشن. مخاطب گزارش کار نمی‌خواد یه داستان شسته و رفته‌ می‌خواد، اگه از توصیف و فضاسازی استفاده کنی جای گزارش دادن مسیر رو یکنواخت پیش نمی‌بری.

خداروشکر فردا جمعه بود! با مریم دیروز قرار گذاشته بودم، منو به باغ پدریش دعوت کرده بود و با خنده گفته بود: فامیلای پدریش هم هستن... از اون مدل آدمایی که واسه هر کاری اول یه پشت چشم نازک می‌کنن، بعد مثل ربات، حساب‌شده و بی‌نقص انجامش میدن، مبادا یه وقت کلاسشون پایین بیاد!»
- حتماً به خودت برس... شاید یکی هم مغزش جابه‌جا شد و تو رو پسندید!»
از یاداوری حرفش لبخند به لبم نشست...
برای اینکه توی اون مهمونی سرپا بمونم، حتماً به یه لیوان قهوه‌ی غلیظ نیاز داشتم.
با مامان تماس گرفتم و یادآوری کردم که امشب خونه‌ی مریم دعوتم.
و طبق معمول، با یه غر شروع کرد:
«تو اصلاً نمی‌خوای یه سر به ما بزنی؟ پدرت همش سراغتو می‌گیره!»
و من که مجبور به قول دادن شدم که فردا حتماً میرم خونشون.
جلوی آینه ایستادم و نگاهی به خودم انداختم.
تلخندی به خودم زدم...
خدا رو شکر✅
دیروز رو بیار اول جمله.
منو❌ من رو✅
آدم‌هایی✅
یاداوری❌یادآوری✅
سراغت رو✅
و من مجبور به قول دادن شدم❌ و من مجبور شدم قول بدم✅
خونه‌شون✅
...❌.✅

ـ «چشات زیادی خوشگله. به چشمای کسی نگاه نکن، خوب؟»
ـ «بله چشم همسرم! فقط به تو نگاه می‌کنم!»
با چشمای لوچ‌شده نگاهش کردم و گفتم:
ـ «به بقیه این‌طوری نگاه می‌کنم!»
صدای خنده‌هامون پیچید، همدیگه رو بغل کردیم...
ـ «مسخره‌ی زشت!» گفت و پیشونیمو بوسید.
چشمات✅
پیشونیم رو✅
«»✅
...❌

بغض گلویم را گرفت و قبل از اینکه اشکم سرازیر شود، به سمت کمد رفتم.
بیلر مشکی‌ام را بیرون کشیدم و سریع لباسم را عوض کردم.
به سمت قهوه رفتم و با آرامش، آن را به وجودم تزریق کردم...
نگاهی به گوشی‌ام انداختم.
سوییچ ماشین و کلید خانه را برداشتم و از خانه خارج شدم.
را❌رو✅شود❌بشه✅
بیلر❌ بولیز✅
آن❌ اون✅
وقتی به باغ پدری الهه رسیدم، یک میس‌کال برایش انداختم و نگهبان باغ، در را باز کرد و با صمیمیت بهم خوش‌آمد گفت.
باغ‌شان اون قدر سرسبز و زیبا بود که همان لحظه عاشقش شدم.
و با صدای جیغ‌جیغ مریم، خنده‌ام گرفت و تمام حس و حالم عوض شد...
همدیگه رو محکم بغل کردیم و اون کنار گوشم گفت:
– حالا من گفتم به خودت برس دختر، نه انـقدر!
تک زنگ✅(تا جایی که امکان داره از معادل فارسی کلمات استفاده کن)
در را❌ در رو✅
باغ‌شان❌باغ‌شون✅
همون لحظه✅

«»✅
انــــــــقدر❌این قدر✅ ( کشیده نویسی کلمات مجاز نیست)
همین‌طور که با هم میومدیم سمت درب ورودی سالن گفتم:
می رفتیم✅
– چیکار کنم دیگه، من خوشگلم، یه کم به خودم برسم بقیه فنا می‌شن... حتی فامیلای رباتی شما!
الهه قهقهه‌ای زد و گفت:
– فامیلای رباتی؟!
با صدای بم پسری، خنده‌هامون قطع شد.
نگاه مریم، با خجالتی که ازش بعید بود، به روی کفشاش افتاد.
منم ناخودآگاه خجالت کشیدم و سریع گفتم:
– سلام!
با لبخند گفت:
– سلام، رستا خانم. خوب هستین؟ من امیرم، پسرعمه‌ی مریم جان.
با تعجب از اینکه اسمم رو می‌دونه، گفتم:
– ممنون، شما خوبید؟ خوشبختم... مثل اینکه قبلاً مریم جان منو به شما معرفی کرده!
و مریم...
سکوتی کرده بود که ازش بی‌سابقه بود.
امیر با لبخندی صمیمی گفت:
ـ بله، مگه نمی‌دونی مریم‌جان چقدر خوش‌صحبته؟ وقتی تعریفاش شروع می‌شه، دیگه پایانی نداره. مرده و زنده‌ی اون طرفم برات تعریف می‌کنه!
با خنده دستم رو دور کمر مریم میزارم و می‌گم:
«»✅
چی کار✅
میشن✅میشه✅
میزارم❌ می‌ذارم✅
میگم✅
توی فیلمنامه نویسی حتما باید اسم کاراکتر قبل از دیالوگ بیاد؛ اما در رمان و داستان نویسی مخصوصاً زمانی که در یک صحنه تعداد شخصیت‌ها کمه، باید مونولوگ اونقدری قوی باشه که بتونه این این مورد رو پوشش بده، طوری که مخاطب بدون ذکر نام بتونه تشخیص بده گوینده کیه، و این نوشته‌ی شما رو پخته نشون میده. سعی کن به این مورد توجه کنی.

ـ مریم مثل اسمش پاک و ساده‌ست.
امیر نگاه خاصی به مریم میندازه و می‌گه.
نیم‌فاصله در«می»افعال رعایت بشه.
ـ صددرصد.
مریم پشت چشمی نازک می‌کنه و دوباره خودِ واقعی‌شو پیدا می‌کنه و با لحنی شیطنت‌آمیز می‌گه:
ـ خوبه خوبه، هندونه نخواستم! بریم که الان صدای مهری‌جون درمیاد.
به لحن بامزه‌ای که برای مامانش به کار برد، خندیدیم. همین‌طور که امیر در رو برامون باز می‌کرد، گفتم:
ـ مریم! چقدر لباست بهت اومده، همونه که گفتی تازگیا خریدی؟
مریم با صدایی آروم و مهربون گفت:
تازگی ها✅
ـ مرسی دوست جونم، آره همونه.
امیر زیر لب زمزمه کرد:
ـ فقط بلده دلبری کنه...
من ناخودآگاه شنیدم و با ذوقی پنهونی دست مریم رو فشردم.
با آرنجش زد به پهلوم و گفت:
ـ مرض! تو چته؟
خنده‌م رو خوردم و رفتم برای سلام و احوال‌پرسی با خانواده‌ی رباتی!
اکثر ایرادات تکراری و نکات ریز هستن، میشه با کمی دقت برطرف کرد.
پارت‌ها بلند هستن لطفا کوتاه‌تر بشن.
 
سلام وقت بخیر
یا ابلفضل چقدر ایراد🤣🤣
یه ده سال طول میکشه تا من درستشون کنم.
فقط کوتاه کردن پارت ها🙏😉
 
  • Haha
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه.
تقریباً با همه یکی‌یکی آشنا شدم. خانواده‌ی پدری مریم با پدرش و پسرعمه‌اش فرق داشتن. شاید دلیلش مهری‌جون بود؛ زنی کاملاً مهربون و خودمونی، که حضورش روی پدر و دخترش هم تأثیر گذاشته بود. شاید همین تفاوت باعث شده بود که دل پسرعمه هم برای دختر این خانواده بره...
پدر و پسر عمه‌اش✅
پدر و دخترش❌ همسر و دخترش✅
...❌.✅

در کل، دوره‌همی خوبی بود. من به‌خاطر شغلم تونسته بودم بین خانم‌ها حرفی برای گفتن داشته باشم. اطلاعات تخصصی‌م باعث شد جمع رو جذب کنم. حتی یکی از عمه‌های مریم بهش گفت:
ـ چرا مثل رستا دنبال یه شغل مرتبط با درست نمیری؟
دوره‌همی❌دورهمی✅ (غلط املایی)
«»✅

ولی مریم اهل مسئول فنی بودن نبود. بیشتر علاقه‌مند به تدریس بود و از همون اول، به قول خودش، برای استاد بودن آفریده شده بود.
الهه با ناز همیشگی‌اش گفت:
ـ عمه‌جان چند بار بگم، من استاد می‌شم. علاقه‌ای به این‌همه زحمتی که رستا می‌کشه و آخرش کسی قدرشو نمی‌دونه ندارم.
چشم‌هامو براش گرد کردم و گفتم:
ـ وا! چرا این‌طوری می‌گی مریم جان؟
با خونسردی گفت:
ـ دروغ می‌گم؟ آخرش غذا و دارو برای کارفرما خم و راست می‌شه. اگه یه اتفاقی بیفته، تویی که مسئولی.
حقوقت دست کارفرماست...
هوای همه رو باید داشته باشی. حواست به همه‌چی باشه. اگه خدای نکرده کسی هم یه چیزی بشه، بازم مقصر کیه؟ مسئول فنی.
کار ما مسئولیت بالایی داره، ولی هیچ‌کس نمی‌گه اگه یه کارخانه از نظر بهداشت و سلامت غذا رتبه داره، به خاطر حضور مسئول فنی‌هاست...
مریم اهل ❌ مریم آدمِ مسئول فنی✅
استاد بودن❌ استاد شدن✅
میشم✅
این همه✅
قدرش رو✅
میگی✅میگم✅میشه✅
...❌
«»✅
در دیالوگ نویسی سطربندی نداریم، وگرنه تداخل بین دیالوگ و مونولوگ پیش میاد و ممکنه مخاطب دچار سردرگمی بشه.

خودمم این حرف را قبول دارم.
با نگاهی مهربون گفتم:
ـ درست می‌گی مریم جونم... اما هر کسی این شغل رو انتخاب می‌کنه، به خاطر علاقه‌ست، از جونش مایه می‌ذاره برای حفاظت از جون مردم...
«»✅
میگی✅
مریم جون؛ اما✅
...✅

غذا چیزی نیست که بی‌اهمیت باشه. مردم هر روز باهاش سروکار دارن و اگه خطری داشته باشه، می‌تونه جون خیلی‌ها رو تهدید کنه....
یه مکث کردم و لبخند زدم:
ـ به نظرم وجدان کاری، توی کار ما از همه‌چی مهم‌تره.
ولی خب... استاد هم که هستی بازم یه سری هستن که این همه زحمت را نادیده میگیرن، البته ناگفته نماند که دانشجو همچنان باید دنبالت بدوه برای نمره، تا بلکه پاس بشه و یه روزی مهندس!
تا شاید قبول شه و یه روزی مهندس بشه✅
همه با حرفم خندیدن و مریم هم با عشوه‌ ادای اساتید دانشگاه رو درآورد و گفت:
ـ بنده شب خوبی رو براتون آرزومندم!
و با شیطنت اضافه کرد:
ـ باید برم کمک مهری‌جون، چون حس می‌کنم یه کتک حسابی در انتظارمه!
دوباره خنده‌ جمع بلند شد که امیر سریع از جا پرید و گفت:
ـ من کمکت می‌کنم مریم‌جان.
و با لبخند همراهش رفت به سمت آشپزخونه.
من هم با ذوق نگاهشون میکردم که صدای پچ‌پچ عمه‌ مریم با خواهرش و زن‌دایی امیر ـ توجهم رو جلب کرد.
نگاهشون دنبال امیر و مریم بود و آهسته چیزی میگفتن.
از اون نگاه‌های معنا‌دار و نیم‌لبخندها که انگار یه ماجرایی پشتش خوابیده باشه...
با خودم گفتم:
«»✅
خنده‌‌ی✅
جاگیری درست فعل❌
میکردم❌ می‌کردم✅
عمه مریم❌عمه‌ی مریم✅ (با نذاشتن ی نکره، امکان اشتباه پیش میاد که عمه‌ی مریم منظورت بوده، یا خود مریم عمه‌ست)
زن‌دایی امیر - توجهم❌ زن‌دایی امیر توجهم✅
می‌گفتن✅
نکته‌ی مهم: تمام افعالی که با «می» و «نمی» شروع میشن، شامل نیم‌فاصله هستن.
مثال: می‌گفت✅ می‌گذرد✅ می‌آید✅ می‌کرد✅ نمی‌رود✅
میگفت❌ میگذرد❌میاید❌میکرد❌ نمیرود❌


«اوهوم... این دو تا حسابی زیر نظرن!»
شب خوبی بود، ولی حسابی خسته بودم و به خواب نیاز داشتم.
مریم کلی غر می‌زد که بخوابم، این موقع شب چرا می‌خوای بری؟!
مریم گلی غر می‌زد:
« همین‌جا بخواب. این وقت شب کجا می‌خوای بری؟»✅

اما من به حرفش گوش نکردم چون باید برمی‌گشتم خونه و استراحت می‌کردم، فردا قرار بود برم خونه‌مون و خانواده‌مو ببینم.
وقتی رسیدم خونه، ساعت دو نصف شب بود. لباس‌هامو عوض کردم و خیلی زود به یه خوابِ عمیق فرو رفتم.
خانواده‌م رو✅
وقتی به خونه رسیدم، ساعت دوی نصفه شب بود.✅
لباس‌هام رو✅
به خواب عمیقی فرو رفتم✅

نورآفتاب توی چشمام بود دیشب یادم رفته بود پرده ها را بکشم چشمامو با بی میلی بازکردم هنوز هم مریم برام یه توضیح مفصل بدهکاره راجب خودش و امیر با این فکر لبخندی روی لبهام نشست.
نور آفتاب با فاصله نوشته میشه.
توی چشمام بود❌ به صورتم می‌خورد،✅ (جمله‌‌ی مناسب‌تر برای این قسمت)
پرده‌ ها❌ پرده‌ها✅( ها و های جمع با نیم‌فاصله قرار می‌گیرن.)
بی میلی❌ بی‌میلی✅
بعد از «باز کردم» علامت نقطه گذاشته میشه.
برام❌ بهم✅
راجب❌ راجع‌به✅
مریم یه توضیح مفصل راجع‌به خودش و امیر بهم بدهکاره✅( گاهی با ترکیب دو جمله با هم و قرارگرفتن یک فعل، به خوانش روان و زیبایی ظاهری داستان کمک می‌کنی.)
لب‌هام✅

با کش و قوسی از تختم بلند شدم و نگاهی به گوشیم انداختم ساعت ۱۱ظهر بود یه میسکال از مامان و یک پیام از مریم که نوشته بود:خوبی؟ بیداری؟ پاشو که کلی غیبت داریم مامانمم گیر داده هی ازت سوال میپرسه.
نکته: تمام مرکب‌های اتباعی (با واو یا بدون واو) با نیم‌فاصله یا بدون فاصله نوشته میشن.
مثال: کش‌وقوس✅دک‌ودهن✅چاله‌چوله✅قاتی‌پاتی✅دم‌ودستگاه✅
ساعت یازده ظهر،✅(عدد یه حروف و ویرگول )
میسکال✅(نکته‌ی اول: میس کاس با فاصله نوشته میشه. نکته‌ی دوم: همیشه از معادل فارسی کلمات استفاده کن، مگر در مواقع خاص که اون هم بسته به شرایط شخصیتی و محیطی متفاوته)
مامانم هم✅
می‌پرسه✅

جواب دادم:خوبم، تازه بیدار شدم..‌‌.آخجون دسر مهمونی دیشب بود امروز میخوریم.
خواستکار پیدا شده؟ و اخر جمله ام یه شکلک چشمک گذاشتم.
به‌محض سین خوردن پیامم، اسم مریم روی گوشیم افتاد، با همون عکس دلبری که دیشب توی حیاط باغشون ازش گرفتم.
با صدای گرفته جواب دادم:
— جانم مریم؟
با هیجان گفت:
— سلام تنبل خانم، بلاخره جواب دادی؟ بابا مردم از بس این همه حرف تو دلم نگه داشتم!
بلند می‌زنم زیر خنده و می‌گم:
— بگو تا نمردی!
«خوبم. تازه بیدار شدم... آخ‌جون✅ می‌خوریم✅
خواستکار❌ خواستگار✅
جمله ام❌جمله‌ام✅
سین خوردن❌ دیده شدن✅
نکته: گاهی برای شروع دیالوگ از - یها ــــ و گاهی هم از «»استفاده می‌کنی. برای یک دست شدن و رعایت قوانین ویراستاری انجمن باید از گیومه فقط استفاده کنی.
بلاخره❌ بالاخره✅
میگم✅

— مامانم کلی درباره‌ت پرسید. ببخشید، از بس گفت ازدواج نکردی،ازدواج کردی؟ مجبور شدم بگم جدا شدی! یعنی گفت: «تو رو برای پسرعمو خواستگاری کردن»، منم گفتم لازم نیست به عمو و زن‌عمو چیزی بگه، فقط بگه تو قصد نداری و می‌خوای از ایران بری.
اما وای به خودش که گفتم... حالا یکی بیاد مامان منو جمع کنه! کلی برات اشک ریخت، هی چپ می‌رفت و راست می‌اومد، می‌گفت: «حیف این دختر! انگور زرد باید دسته شغال بیفته؟!»
نکته: یک‌دفعه و ناگهانی بدون توضیح و یا واکنشی از مریم، لحنش هیجانی یا متاسف میشه. شما اگه قبل از این تغییر یه توضیح کوتاه در مونولوگ بدی که قبل از ادامه‌ی حذف مریم، احساساتش رو نشون بدی عالی میشه.
هم مخاطب باهات همراه میشه و هم توی توصیفات هم نقش داری.
«»✅
ازدواج کردی،ازدواج نکردی❌ ازدواج کردی یا نکردی✅ (نکته‌ی اول: تکرار دو کلمه به دنبال هم، نامتعارف هست، می‌تونی جمله رو با یه حرف ربط به هم متصل کنی و یکی از کلمات تکراری حذف بشه. نکته‌ی دوم: درمورد ارتباط و دوستی مریم و رستا و مدت اون اشاره نکردی، و بلافاصله هم مشخص میشه که مادر مریم نمی‌دونه رستا قبلاً یه ازدواج داشته، دو حالت داره: یا دوستی این دو نفر مدت کوتاهی هست که شکل گرفته (اون طور که مشخصه این فرضیه نقض میشه) یا اینکه خوب توضیح داده نشده درمورد شخصیت‌ها، و این باعث میشه حس باورپذیر مخاطب قلقلک داده بشه. متوجه منظورم هستی؟
خواننده توی ذهن تو نیست، پس برای اینکه همراهیت کنه باید چیزی رو که لازمه به طور واضح و دقیق نگارش بشه که مخاطب تو رو همراهی کنه، این مورد رو خیلی دقت کن.

منم یه نگاه به تیپ و شکل مهری‌جون مینداختم، می‌گفتم: «پنجاه سال که بیشتر نداره، چرا حرف زدنش شبیه مادربزرگم شده؟!»
کمی بهم ریخته بودم. طبق معمول صحبت جداییم وسط اومده بود. با این حال فقط نگران بودم که نکنه مادرش دیگه نخواد باهام در ارتباط باشه.
سکوت کرده بودم و فقط گوش می‌کردم. به آخر حرفش که رسید، تند پرسیدم:
— یکم صبر کن دختر، پشت سر هم!
یه لحظه سکوت کرد و گفت:
— بِمیرم الهی، ناراحت شدی؟ ببخشید، واقعاً این حرفی نیست که بخوام بزنم، اما یهو آدرس می‌گرفتن، می‌اومدن خواستگاری. مهری‌جون رو که می‌شناسی، حرف اول رو خودش می‌زنه.
با لحن بی‌تفاوتی گفتم:
— نه، ناراحت نشدم... فقط هنوز باهاش کنار نیومدم. تازه سه سال که گذشته.
مینداختم❌ می‌نداختم✅
بزنم؛ اما✅
حرف اول رو خودش می‌زنه❌(۱- حرف، حرف خودشه. ۲- حرف اول و آخر رو خودش می‌زنه)✅ یکی از این جملات رو می‌تونی جایگزین کنی.
سه ساله✅
نکته: پارت اول یه پرش زمانی داشتیم به یک سال قبل، که میشه زمان حال، که داره روایت میشه. حالا هم رسیدیم بله جایی که گفته شده سه سال قبل طلاق گرفته شده. این گنگ بودن سردرگمی ایجاد کرده. لطفا حرف رو سر جای اصلی خودش بذار که تکلیف منه خواننده مشخص باشه. همون پارت اول می‌تونستی این مشکل رو برطرف کنی.

یه مکث کردم و اضافه کردم:
— خوب کاری کردی گفتی، لازم نیست خودتو سرزنش کنی.
فقط امیدوارم به ارتباط‌مون آسیب نزنه.
مریم شتاب زده جواب داد:
— وا دیوونه! تو مهری‌جون ما رو اینطوری دیدی؟ اون ماهه! اصلاً این‌طور نیست. تو چرا این فکرای غلط می‌کنی؟ مگه عهد قجره؟
می‌خندم و خیالم راحت می‌شه.
— راستی، برام نگفته بودی یار غار داری؟ یادت باشه توضیح بهم بدهکاری!
خودت رو✅
دیالوگ‌ها بدون سطربندی بنویس.❌
شتاب‌زده✅ نیم‌فاصله داره.
این طوری✅میشه✅
یه توضیح✅

مریم با مکثی گفت:
— می‌خوام برات بگم، ولی باید مفصل حرف بزنم.
بعد از کلاس علیان با هم تنها شدیم، موقع ناهار صحبت می‌کنیم.
— اوووه! انگار قراره راجع به یه موضوع حیاتی و حساسی صحبت کنیم که باید این‌همه مسائل امنیتی رعایت بشه!
بلند می‌خنده و یه "زهرمار!" نثارم می‌کنه.
اوه!✅(تکرار حروف و کشیده نویسی مجاز نیست.)
راجع‌به✅(نیم فاصله)
حساسی❌ حساس✅

بعد از خداحافظی، زود آماده میشم و به سمت خونه پدری حرکت می‌کنم.
خانواده‌م رو با همه وجود بغل می‌کنم.
پدرم مشکل قلبی پیدا کرده و دکتر گفته باید حتماً عمل قلب باز انجام بده.
همه‌مون تو چشم‌هامون غم داریم و از عملش ترسیده‌ایم.
خونه‌ی پدری✅همه‌ی وجود✅
ترسیده‌ایم❌ ترسیدیم✅

با برادرزاده‌م بازی می‌کنم، کلی می‌چسبونمش به قلبم و خوشحالم که النا انقدر باهام صمیمی شده و دیگه غریبی نمی‌کنه.
پدرم حرف از برگشت می‌زنه و می‌خواد که برگردم خونشون. ولی من با کمی انعطاف، فقط به‌خاطر قلبش، محترمانه پیشنهادش رو رد می‌کنم.
مامانم ناراحت می‌شه و خودشو با چای ریختن سرگرم می‌کنه.
از پشت بغلش می‌کنم و روی گونه‌شو می‌بوسم.
— مامان جان، شما که می‌دونید من اینطوری راحت‌ترم... چرا با بابا اصرار می‌کنید؟
مامان:
— تو هم می‌دونی ما راحت نیستیم. حرف مردم... نگرانی خودمون...
با حرص می‌گم:
— مامان، گور بابای حرف مردم! من کلی عمرم رفت برای حرف مردم! الانم اصلاً برام مهم نیست.
اگه هم برای نگرانی خودتونه، که خب یا سر کارم یا دانشگاه. بعدش هم می‌رم خونه‌م، می‌خوابم.
خونه‌شون؛✅
میشه✅
خودش رو✅
روی گونه‌شو❌ گونه‌شو✅این طوری✅
حرف مردم، نگرانی خودمون...✅
میگم✅
کلی❌کل با همه‌ی✅
«»✅

اون خونه‌م هم آپارتمان منطقه خوبیه، هم همسایه‌های خوبی داره، خودتون که دیدین.
جمله‌ی مناسب: «خونه‌ی خودم که توی منطقه‌ی آرومیه، ساختمون خلوتی داریم؛ تازه، همسایه‌هاش هم آدم‌های خوبی هستن.»
با کلمات بازی کن

مامان با چشمای اشکی گفت:
— من نمی‌دونم کی شما رو چشم زد. شما که با هم خوب بودین...
چشامو می‌بندم و باز می‌کنم.
— مادر قشنگم... واقعاً اینا چشم خوردن نیست. دوتا آدم بالغ به این نتیجه رسیدن که واقعاً با هم سازش ندارن، با هم متفاوتن.
لطفاً، خواهش می‌کنم این بحثا رو کشش ندین. بذارین منم یکم خوشحال باشم، به این موضوع فکر نکنم... بذارین فراموشش کنم...
برادرم با حرص وارد آشپزخونه می‌شه و به مامانم می‌گه:
— مادر من، رستا خوبه، خوشحاله، در حال پیشرفته. اجازه بدید علی فراموش بشه. واقعاً سه سال گذشته. شاید قسمت هردوشون تو آینده، بهتر از این باشه.
متعجب نگاهش می‌کنم، و خوشحال می‌شم که حداقل یه نفر منو درک می‌کنه.
زن‌داداشم وارد می‌شه، منو بغل می‌کنه و می‌گه:
— حرص نخور عزیزم، همه‌چی به‌مرور درست می‌شه.
بابا بی‌حرف از کنارمون رد می‌شه... و من دلم برای مرد بودنش، برای ساکت‌بودنش، برای غمش، غمگین می‌شه...
بحثا❌بحث✅
کشش❌ کش✅
میشه و میگه✅
ساکت بودنش✅(نیم فاصله)
...❌.✅
 
سلام وقت بخیر
یا ابلفضل چقدر ایراد🤣🤣
یه ده سال طول میکشه تا من درستشون کنم.
فقط کوتاه کردن پارت ها🙏😉
سلام عزیزم.
وقت شما هم بخیر.
به نکاتی که گفتم دقت کن. پارت‌ها بله باید کوتاه‌تر بشن. از سه نقطه خیلی کم استفاده کن. از گیومه هم برای نوشتن دیالوگ به کار ببر.
سطربندی خیلی زیاد شده، فکر کنم بعد از پایان هر جمله یه فاصله گذاشتی. 😁
 
آخرین نگاه رو به آینه انداختم، عطر مخصوصم رو زدم و از خونه بیرون زدم. آهنگ "حامیم" توی ماشین پخش می‌شد و منم باهاش بلند بلند می‌خوندم.
ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و به سمت کلاس رفتم. به بچه‌ها سلام کردم و کنار مریم نشستم.
از همون اول صبح شروع کردیم به حرف زدن و گاهی هم خندیدن. با ورود استاد و سلامش، کلاس دوباره ساکت شد، اما پچ‌پچ من و مریم همچنان ادامه داشت. یه شیطنت ریز توی لحنمون بود که هردومون رو به خنده می‌نداخت.
درحال انفجار بودیم که نگاه استاد بهمون افتاد. سریع خودمون رو جمع‌وجور کردیم، ولی برای یه لحظه، لبخند محوی روی صورت استاد دیدم.
میشد✅
بلندبلند✅(نیم‌فاصله)
ساکت شد؛ اما✅
ببین مقصوده جان، خیلی از جملات گزارشی شدن، خیلی این ریز نوشتارها توی متن کمکت نمی‌کنه، فقط داری داستان رو بلندتر می‌کنی. گاهی می‌تونی با جملات خلاقانه، یه مسیر خوب رو نشون بدی که خواننده مشتاق بشه داستان رو بخونه .

مریم زیر لب گفت:《 وای رستا، آبرومون رفت!》
من که از خنده خفه شده بودم، فقط دست مریم رو فشردم.
«» علامت دیالوگ و خط جدا. (دیالوگ باید از مونولوگ خط جدا داشته باشه)
جمله‌ی « من که از خنده خفه شده بودم» می‌تونی با یه جمله‌ی دیگه جایگزین کنی.

استاد دوباره شروع به درس دادن کرد و این بار من و مریم ترجیح دادیم ساکت بمونیم.
وقتی درسش تموم شد و خواست حضور و غیاب کنه، با صدای دل‌نشینش گفت:《 بچه‌ها، هرکسی که اسمش رو خوندم، موضوع مقاله‌اش رو پیدا کنه و توی گروهی که امروز تشکیل می‌دم، همراه با اسم و فامیل و عنوان مقاله برام بفرسته... اگه ایرادی داشته باشه، خودم بهتون می‌گم.》
یکی‌یکی اسم‌ها رو خوند، تا اینکه رسید به اسم من:
《 خانم رستا رادمنش!》
سرم رو بالا آوردم:《 بله استاد.》
لحظه‌ای توی چشمهام مکث کرد. نمی‌دونم چرا، ولی ضربان قلبم یهو بالا رفت، سعی کردم بی‌تفاوت خودم رو نشون بدم.
استاد با لحن جدی ولی آروم گفت:
برام بفرسته... اگه❌برام بفرسته؛ اگه✅
میگم✅
چشم‌هام✅
جدی، ولی آروم✅ (رعایت ویرگول)

《شما نقش ترکیبات زیست‌فعال در بهبود کیفیت محصولات لبنی رو بررسی کنید.》
سرم رو تکون دادم و گفتم:《چشم استاد.》
وقتی رفت سراغ اسم بعدی، یه نفس عمیق بیرون دادم. مریم با آرنج به پهلوم زد و آروم توی گوشم گفت:《 رستا خانم این باهامون لج کرد، حالا ببین!》
با تعجب به سمتش برگشتم و مثل خودش پچ زدم:
《چرا؟》
مریم گفت:《 مگه ندیدی چه مکثی کرد؟ هفته بعدی حرف بزنیم، شوت می‌شیم بیرون!》
با یه «خسته نباشید، استاد» وسایلمونو جمع کردیم و از کلاس بیرون زدیم.
مریم گفت:《رستاجونم، بریم ناهار؟ معده واسم نمونده!》
وسایلمونو❌ وسایل‌مون رو✅
با لحن خودش جواب دادم:《 بریم مریم‌جونم، منم مثل خودت یه شکموام!》
همزمان که به سمت بوفه‌ی اسنک دانشگاه می‌رفتیم، زیر لب گفتم:《امشب باید شیفت شب کارخانه رو قبول کنم... اصلاً هم حسش رو ندارم.》
با تعجب گفت:《وای چرا؟ دختر نمی‌ترسی؟》
شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:《 اوایل چرا، ولی بعدش فهمیدم که، تا وقتی خودم مرزها رو مشخص می کنم قرار نیست اتفاقی بیفته... بعدش هم مجبورم دیگه، با خانم رحمانی شیفت عوض می‌کنم. اون مسئول فنیِ شیفت شبه، ولی گاهی که من مرخصی می‌خوام، اونم برام جابه‌جا می‌کنه. خلاصه کلی بهم بدهکاره!》
هم‌زمان✅(نیم فاصله داره)
کارخونه✅
اونم❌اون هم✅

مریم چشماش رو از تعجب گرد کرد و گفت:
《بهت افتخار می‌کنم، دوستم! تو قوی‌ترین دختری هستی که من می‌شناسم!》
از دور براش بوس فرستادم که نگاهم به نگاه یه پسر، کمی دورتر از میز ما، افتاد. سریع چشم‌هامو پایین انداختم...اسنکمون آماده شد و هر دو شروع کردیم به خوردن.
مریم با دهن پر گفت:《 اگه وقت داری، بیا خونمون،هوم؟》
چشماش❌ چشم‌هاش✅
جمله‌ی «نگاهم به نگاه یه پسر، کمی دورتر از میز ما، افتاد.» از نظر ساختاری و روان‌خوانی مشکل داره.❌
جمله‌ی مناسب: چشمم به پسری افتاد که کمی دورتر از میز ما وایساده بود و نگاهمون می‌کرد.✅
چشم‌هامو❌ چشم‌هام رو✅
اسنکمون❌ اسنک‌مون✅(مان، تان،. شان) با نیم‌فاصله نوشته میشن.
خونه‌مون✅


گازی با لذت به اسنکم میزنم:نه عزیزم، ممنون، باید برم یکم استراحت کنم، ساعت ۷ باید توی کارخانه باشم.》
با لذت گازی به اسنکم می‌زنم:
«نه عزیزم، ممنون! باید برم استراحت کنم. ساعت هفت باید توی کارخونه باشم.»✅

به سمت ماشین هامون رفتیم...مریم همین طور که میخواست سوار بشه گفت:《مواظب خودت باش رستا...راستی می‌تونم بهت زنگ بزنم؟》
لبخندی روی لبهام نشست:《توام همین طور، آره حتما زنگ بزن... فقط حتما امیرم برام تعریف کن!》
مریم با خنده سر تکون داد و سوار شد ...
استارت زدم که، با صدای تق‌تق ضربه‌ای، به سمت شیشه برگشتم. همون پسر بور با تیپ رپری که توی بوفه‌ی دانشگاه دیده بودم، کنار ماشین ایستاده بود.
ماشین‌هامون✅
...❌.✅
می‌خواست✅(افعال با می، با نیم‌فاصله نوشته میشن)
لب‌هام✅
زنگ بزن... فقط❌ زنگ بزن ؛ فقط✅
سوار شد...❌ سوار شد.✅(جمله با فعل بسته شده پس باید نقطه بذاری.)
استارت زدم که، با صدای تق‌تق ضربه‌ای،❌
تق‌تق و ضربه هردو یه معنی رو میدم. بهتره یکی حذف بشه.(جمله مناسب: استارت که زدم ، با ضربه‌ای که به شیشه خورد، توجه‌م جلب شد.) از افعال متنوع استفاده کن.
پسر بور: (نکته: در توصیف و شخصیت‌پردازی خیلی مهمه که شخصیت رو به مخاطب معرفی کنی. منظورم این نیست که بگی اسمش چیه، کجا کار می‌کنه با این حواشی. این‌ها هم مهمه؛ اما به غیر از ظاهر، باید از نقاط قوت و ضعف شخصیت، علایق و حتی تر‌س‌هاش هم بگی. الان ما تا اینجا نمی‌دونیم رستا و مریم، امیر و این آقای تازه وارد قدشون چنده، علایق‌شون چیه، چه سلیقه‌ای دارن و حتی نمی‌دونیم مریم و رستا چطور با هم آشنا شدن. شخصیت‌هات رو مستقل بساز نه اینکه رها کنی تا منه مخاطب خودم حدس بزنم. مخاطب توی ذهن تو نیست، پس باید جای گزارش نویسی که قبلاً بهت گفتم روی این موضوعات تمرکز کنی. که مثلاً اگر یه جایی از داستان از کلمه‌ی « ترسو» استفاده کردی، یاد فلان شخصیت بیفتم. شما الان فقط میگی‌ پسر بور، این پسر چی پوشیده؟ کت یا تیپ اسپرت داره؟
قدش بلنده یا کوتاه؟ یه شاخصه‌ ازش به مخاطب بده که بشه شناسنامه‌ی ظاهری اون شخصیت.)

شیشه رو پایین دادم و گفتم:《بفرمایید؟》
پسر با لبخند گفت:《 سلام، خوبین؟》
با اخم‌هایی که ناخودآگاه تو صورتم جمع شده بود، جواب دادم:《 سلام.》
پسر:《می‌تونم شمارتونو داشته باشم؟》
۱_ شماره تون✅
۲_ شماره گرفتن برای باز کردن صحبت، یا گرفتن ارتباط خیلی کلیشه‌ای شده. به نظرم یه موضوع دیگه رو من باب آشنایی پیش بکش.

خنده‌ام گرفت ولی با تمام قوا جلوی خندیدنم رو گرفتم. حدس زدم حداقل هفت، هشت سال کوچیکتر از منه...معمولاً هم‌کلاسی‌هام بین ۲۴ تا ۲۶ ساله بودن، و من با ۳۰ سال سن، بزرگ‌ترینشون.
جلوی خندیدم❌ جلوی خودم رو گرفتم یا به خودم مسلط شدم✅
کوچک‌تر✅ (تر، ترین. با نیم‌فاصله به کلمه.ی قبلی اتصال دارن.)
اعداد به حروف نوشته میشن.
جمله‌ی آخر: من با سی سال سن، از همه‌شون بزرگ‌تر هستم.✅

این یکی به نظرم جوجه‌دایناسور بود!
«جوجه دایناسور»؟
قبل از این توصیف باید یه پیش‌زمینه می‌دادی، پس «جوجه دانشجو» مناسب‌تره.

با همون اخم گفتم:《 خیر، بچه‌جان.》
ابروهاش بالا پریدو گفت:《جوری گفتی "بچه‌جان" فکر کردم با مادربزرگم حرف زدم!》
لبم یه‌کم کج شد و گفتم:《 درست فکر کردی...من دقیقاً هم‌سن مادربزرگت نیستم، ولی راحت می‌تونم مادرت باشم.》
داشت یه چیزی می‌گفت که شیشه رو بالا کشیدم و حرکت کردم... راه افتادم سمت خونه تا لباسهامو عوض کنم و بعداز کمی استراحت برم کارخانه.
...❌
استفاده‌ی افراطی از سه نقطه ممنوع❌ خیلی دقت کن.
هنوز داشت صحبت می‌کرد✅
لباس‌هام رو✅کارخونه✅
باز هم جایگاه فعل رعایت نشده.

یاد جمله‌ام افتادم و بی‌اختیار خنده‌ ام گرفت، ساعت اتاقم هفت صبح را نشان می‌داد. خمیازه‌ی بلندی کشیدم و با سختی لباس‌هایم را عوض کردم. دیگر فقط به رفتن فکر می‌کردم… رفتن به خونه و خواب
تداخل در لحن.
خنده ام✅ (رعایت نیم‌فاصله)
لحن از محاوره به ادبی تغییر کرده و در جمله‌ی آخر باز هم ادبی شده.❌

با بی‌حوصلگی به هر کسی که می‌دیدم "خسته نباشید" گفتم و بی‌رمق به سمت ماشینم قدم برداشتم.
توی راه، یاد حرف‌های مریم افتادم... احساسش نسبت به امیر...لبخند محوی روی لبم نشست و ذهنم بی‌اختیار رفت به روزهایی که خودم و علی توی همان محله قدیمی مادربزرگم با هم دوست شده بودیم.
سنمون کم بود... درسته عاشق شدیم...ولی عشقمون بچه گانه بود، پر از ضد و نقیض، پر از اشتباهات و لجبازی‌هایی که ما را آروم آروم به آخر خط رساند و بعد... جدایی.
به خونم رسیدم، تنها چیزی که دلم می‌خواست، خواب بود. حتی حوصله‌ی بردن ماشین تا پارکینگ را نداشتم.
لباس‌هامو روی مبل انداختم و خودمو روی تخت پرت کردم. نمی‌دونم چقدر خوابیده بودم که صدای بلند موبایلمو شنیدم.
قطع شد… اما پشت‌بندش صدای تلفن خونه بلند شد. با چشمای نیمه‌باز و ذهنی گیج، شنیدم که مادرم با صدایی گرفته و لرزان گفت:《 رستا جان... مادر، نگرانتم...جواب بده، پدرت حالش خوب نبود…بردیمش بیمارستان، بهم زنگ بزن!
سن‌مون✅
عشق‌مون✅
بچه گانه❌بچگانه (ه به کسره‌ی خفیف تبدیل میشه✅
ضدونقیض✅( بدون فاصله و پیوسته نوشته میشه)
ما را آروم آروم به آخر خط رساند و بعد... جدایی.❌تداخل در لحن
ما رو آروم‌آروم به آخر خط رسوند و در نهایت، جدایی.✅
پارکینگ را❌ پارکینگ رو✅
لباس‌هام رو✅ خودم رو✅
موبایلم رو✅
قطع شد... اما❌ قطع شد؛ اما✅
چشم‌های✅
«»✅
...❌
 
عقب
بالا پایین