«بسمه تعالی»
نقابِ معصومیت، ارزانترین پوششی است که میتوان برای پنهان کردنِ یک جلاد به تن کرد.
من در کلاسهای زیست، پیوندِ ملکولها را آموختم و در کوچههای تاریک، گسستنِ پیوندِ روحها را.
از واکنشهای حقیرانهی چشمغره بیزارم؛ آنها سلاحِ ضعیفان است، اما من با سکوت، تیرِ خلاص را میزنم.
شبها که ماه پشتِ ابرهای کبود پنهان میشود، من در آینهیِ شکسته، چهرهی دیگری را میبینم.
چهرهای که از خشمِ سوزان عبور کرده و به سردیِ مطلقِ «یخ» رسیده است؛ همان قلبی که سنگ شده.
شیطنتِ من، نه در خنده، که در لحظهیِ تماشایِ فرو ریختنِ اقتدارِ قربانی در چشمانِ بیروحم است.
او از من عشق میخواهد، اما من تنها به دنبالِ کالبدشکافیِ ترس در حنجرهاش هستم.
این یک بازیِ شطرنج است که مهرههایش از گوشت و استخوان ساخته شدهاند و من، تماشاگرِ پیروزم.
و سرانجام، آنگاه که آخرین نفسهایش در اتاق بپیچد، من به کتابِ درسیام بازمیگردم؛ بدونِ هیچ ردی.