مشاوره فعال مشاوره رمان | mah.sa

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mah.sa
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

Mah.sa

مدیر آزمایشی تالار مشاوره +گرافیست آز+مترجم آز
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایـشی تالار
مشاور
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
107
پسندها
پسندها
558
امتیازها
امتیازها
94
سکه
414
نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند اما مشاورین، پیمانکاران رمان، داستان و آثار مهم می باشند!

- نویسنده عزیز لطفا با مشاور خود نهایت همکاری را داشته باشید.

- در صورتی که با مشاور همکاری نکنید و مشاور گزارش دهد، رمان شما تا زمان ارتقا، قفل خواهد شد.

درخواست کننده: @گربه نقره ای=))
مشاور: @Mah.sa
 
سلام عزیزم
خسته نباشی
خب برای اینکه خیلی به دفعه‌ای کلی کار سرت نریزه و استرس بگیری، یکی‌یکی برای هر مورد باهم پیش میریم.
خب لحن رمانت تا حدودی رسمی هست و این رسمی بودن توی دیالوگ ها هم هست. انتخاب خودت بوده که اینطور باشه؟
دوست نداری دیالوگ‌ها رو عامیانه بنویسی؟ فکر کنم عامیانه اگر باشه مخاطب راحت‌تر ارتباط برقرار می‌کنه
 
تا آخر رمانت رو توی ذهنت داری یا میخوای با روند رمان کشفش کنی؟
 
خب لحن رمانت تا حدودی رسمی هست و این رسمی بودن توی دیالوگ ها هم هست. انتخاب خودت بوده که اینطور باشه؟
بله چون از یه جایی به بعد قراره خیلی رسمی صحبت شه چون اون زمان با هم رسمی صحبت میکنن و با افراد کمی عامیانه صحبت میکنن و گفتم شاید اینجوری خواننده بهتر هماهنگ شه
تا آخر رمانت رو توی ذهنت داری یا میخوای با روند رمان کشفش کنی؟
یه جورایی ترکیب هردو. میدونم قراره چی بشه اما تو روند داستان هم تغییراتی ایجاد میکنم.
 
بله چون از یه جایی به بعد قراره خیلی رسمی صحبت شه چون اون زمان با هم رسمی صحبت میکنن و با افراد کمی عامیانه صحبت میکنن و گفتم شاید اینجوری خواننده بهتر هماهنگ شه
از اینکه انتخاب آگاهانه‌ای در مورد لحن داستانت داشتی، خیلی خوشحالم. خیلی از نویسنده‌ها این کار رو سهوی انجام میدن، اما تو میدونی داری چی کار میکنی و این خیلی خوبه.

راستش، ایده‌ات جالبه. اما یه نکته هست که شاید بهش فکر نکرده باشی: وقتی خواننده توی پارت‌های اول با یه لحن رسمی طرف میشه، ممکنه فاصله‌اش با شخصیت‌ها زیاد بشه و نتونه باهاشون ارتباط بگیره. حالا اگر رسمی‌بودن دیالوگ‌ها دلیل داستانی داره، میتونی از یه ترفند استفاده کنی: توی شروع، شخصیت‌ها رو با یه موقعیتِ غیررسمی نشون بدی تا خواننده اول باهاشون گرم بگیره، بعد کم‌کم به سمت رسمی‌تر شدن بری. اینطوری خواننده هماهنگ میشه، ولی قبلش فرصت دوست‌داشتنِ شخصیت‌ها رو داشته.

یه جورایی ترکیب هردو. میدونم قراره چی بشه اما تو روند داستان هم تغییراتی ایجاد میکنم.
در مورد دونستن پایان داستان هم، ترکیب برنامه‌داشتن و کشف در حین نوشتن، بهترین حالت ممکنه. این یعنی هم کنترل مسیر رو داری، هم به شخصیت‌ها اجازه میدی نفس بکشن و تو رو غافلگیر کنن. خیلی از نویسنده‌های بزرگ همینطور کار میکنن.


پس فقط یه پیشنهاد کوچیک بهت دارم: شاید بد نباشه توی پارت‌های اول، یه دیالوگ کوتاه و غیررسمی بین شخصیت‌ها بذاری تا خواننده یه نفس بکشه و باهاشون انس بگیره. حتی اگه فقط یه شوخی کوچیک یا یه لحظه‌ی صمیمی کوتاه باشه، میتونه تأثیرش رو توی بقیه‌ی داستان بذاره.

اگر دوست داشتی، می‌تونیم روی همون یک دیالوگ اول کار کنیم و ببینیم چطور می‌شه بدونِ اینکه از رسمی‌بودن کل داستان کم بشه، یه لحظه‌ی گرم و صمیمی هم توش داشت.

نظرت چیه؟
 
ژانر رمانت رو هم نگفتی گلم
 
جدی؟
راستش عاشقانه و فانتزی هست
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mah.sa
دوباره اون متنی رو که فرستادی خوندم این شروع پتانسیل بالایی داره. ایده‌ات جذابه و این خودش کلی کشش داره.

چندتا نکته به ذهنم می‌رسه که شاید به کارت بیاد. فقط یادت باشه، اینا قرار نیست توی یک روز حل بشن. قدم به قدم باهاشون پیش می‌ریم.

نکته اول: مقدمه‌ات یه کم کلی‌گویی داره. «اگر روش زندگیت رو عوض کنی...»، «اگر برای نگهداشتن چیزهایی که مال تو نیست...» اینا شعار‌گونه‌ست و هنوز برای خواننده معنی نداره. چون هنوز نمی‌دونه شخصیت اصلی کیه و چه بلایی سرش اومده. شاید بهتر باشه مقدمه رو حذف کنی و مستقیم بری سراغ صحنه‌ی بیمارستان. خواننده هر چیزی که لازم داره رو توی صحنه می‌فهمه. اگه هم میخوای مقدمه بمونه میتونیم به صورت جدا روش کار کنیم.

نکته دوم: دیالوگ‌ها خوبن، گرم و صمیمی. اما یکم طولانی شدن. مثلاً اون مکالمه با ماهلین، شاید با نصف کلمه‌ها همون حس رو منتقل کنه. این رو برای مرحله‌ی ویرایش نگه دار.

نکته سوم: شخصیت مادر و پدر رو «سمی» معرفی کردی، ولی هنوز نشونش ندادی. فقط گفتی اشک می‌ریختن و کلافه‌ات می‌کردن. اگه یک جمله یا رفتار خاص ازشون نشون بدی که سمی بودنشون رو ثابت کنه، تأثیرش چند برابر می‌شه.

نکته چهارم که برام خیلی جالبه: اون بخشی که می‌گی «برای خودم عجیبه که هنوز اشک دارم» - این یک لحظه‌ی واقعاً خوبه. نشون می‌ده شخصیتت از خودش هم تعجب می‌کنه. این نوع جزئیات، شخصیت رو باورپذیر می‌کنه.

و اما یه سوال از خودت: این سرطان و تناسخ، قراره چطور به هم ربط پیدا کنن؟ منظورم اینه که آیا اون دنیای فانتزی، ادامه‌ی همینه یا یه جهان موازیه؟ این رو توی ذهنت شفاف کن تا خواننده رو سردرگم نکنی.

حالا اگر دوست داری، می‌تونیم روی یک بخش خاص تمرکز کنیم. مثلاً همون شروع رو با هم بازنویسی کنیم یا روی شخصیت‌پردازی مادر و پدر کار کنیم. هر کدوم که برات اولویت داره، بهم بگو.

و یه چیز دیگه: نترس از اینکه ادامه بدی. این شروع، جای کار داره ولی خیلی هم امیدوارکننده‌ست.
 
راستش دخترم قراره فوت کنه
ولی گفتم همه چیزایی که خوندم اصلا به زندگی اول دختره توجهی نداشتن
سر همین دارم از بیمارستان بودن دختره شروع میکنم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mah.sa
این تصمیم خیلی خوبیه. راستش، خیلی از نویسنده‌ها وقتی تناسخ یا انتقال به دنیای دیگه دارن، اونقدر عجله دارن که برسن به دنیای جدید، که زندگی قبلی رو نادیده می‌گیرن. اما تو می‌خوای خواننده اول عاشق این دختر بشه، بعد ببینه که از دستش می‌ده. این یعنی داری روی همذات‌پنداری خواننده سرمایه‌گذاری می‌کنی. و این خیلی هوشمندانه‌ست.

حالا با این توضیح، نکته‌ای که می‌خوام بهت بگم اینه که: اگه هدف اینه که خواننده با شخصیت اصلی ارتباط بگیره، پس باید توی همون صفحات اول، یک ویژگی خاص یا یک رویا یا یک آرزوی شخصی ازش نشون بدی که بعداً توی دنیای جدید، دنبالش بگرده. مثلاً اگه این دختر توی بیمارستان، به نقاشی یا موسیقی یا حتی یه رابطه‌ی ناتموم فکر می‌کنه، بعداً توی دنیای فانتزی، اون چیز می‌شه انگیزه‌اش برای موندن یا جنگیدن.

پس پیشنهادم بهت اینه که:

· چند خط به آرزوهای شخصیت اصلی قبل از مرگ اختصاص بدی. چیزی که از دست داده یا هرگز بهش نرسیده.
· یک خاطره‌ی کوچک از دوران قبل از بیماری نشون بدی که نشون بده این دختر کی بوده، نه فقط چی شده.
· و در نهایت، توی دنیای جدید، اون آرزو یا خاطره رو یه جوری بازتاب بدی.

اینطوری خواننده، مرگ دختر رو از دست دادن یک آدم واقعی حس می‌کنه، نه فقط یه پله برای رسیدن به دنیای جدید.

به نظرم این رویکرد، خیلی قوی‌تر از اون چیزیه که اغلب می‌بینم. پس ادامه بده، ولی اجازه بده خواننده قبل از رفتن، یک نفس عمیق با این دختر بکشه.
 
عقب
بالا پایین