خستهام از اینکه نویسندگان معاصر ایرانی را بعد از مرگشان بشناسم. بزرگترین ضربه را در اینباره مرگ عباس معروفی به من زد. چند سال پیش، بعد از اینکه خواندن سمفونی مردگان را برای چندمین بار به تعویق انداختم، خبر مرگش را شنیدم و بعد، مثل آدمی که تازه از خواب پریده باشد، با خودم گفتم: «مگر زنده بود؟!» انگار پیشفرض ذهنم این بود که هیچ نویسندهی فارسیزبانِ قدرتمند و زندهای نداریم. هرچه بیشتر از معروفی خواندم، بیشتر افسوس خوردم. چهقدر بیخود دور خودم چرخیده بودم، در حالی که جواب بسیاری از سؤالهای من همین آدم بود. چهقدر نثرش به رؤیای من نزدیک بود. چهقدر محتمل بود که حتی بتوانم پای کلاس آنلاینش بنشینم. چه رؤیایی! چه حسرتی! من که هنوز چیزی نشدهام، اما اگر روزی بتوانم چیزی درستوحسابی بنویسم، بیتردید مدیون نوشتهها و درسهای این آدمم. حالا تصور کنید اگر وقتی زنده بود او را میشناختم.
مورد بعدی همین روزها اتفاق افتاد: شهرنوش پارسیپور. چهقدر اسم بعضیها برای نویسنده شدن برازنده است. اسمش را شنیده بودم، اما حتی یک خط هم از او نخوانده بودم. شاید پشت این بیتوجهی، نوعی پیشفرض پسافمینیستیِ پنهان بود؛ انگار باید موقع انتخاب کتاب، جنسیت نویسنده را کنار بگذارم و در اولویتبندی مطالعه، همه را به یک چشم ببینم.
چند روز پیش مطلبی در اینستاگرام دیدم که میگفت رسالت زنان نویسندهی ایرانی معاصر این نبوده که شخصیتی زن بسازند که دنیا را نجات میدهد. رسالتشان این بوده که زن را از افسانهها و نمادها پس بگیرند و به او این حق را بدهند که یک شخصیت باشد؛ این حق را که یک سؤال باشد، نه یک جواب. شاید کمی گنگ به نظر برسد، اما منظورش این بود: زن در نگاه قلم مردانه، در روایت نویسندگان مرد، و در تاریخ و افسانههایی که غالباً مردها نوشته و روایت کردهاند، یا قدیسه است یا بدکاره. یا مرد را به اوج میبرد یا به ذلت میکشاند. یا پاک و اثیری و نورانی است، یا وسوسهگر و شیطانی و فتنهانگیز. زن در ادبیات پیشامعاصر ما، اغلب انسان نیست. نمیتواند خاکستری باشد. نمیتواند تردیدها و نگاه خودش را داشته باشد. زن در آن ادبیات، شخصیت نیست؛ صرفاً یک نماد است. سؤال نیست؛ فقط یک جواب است. مسئله نیست؛ چیزی است حلشده.
و نقش شهرنوش پارسیپور، گلی ترقی، فریبا وفی، سیمین دانشور، منیرو روانیپور، زویا پیرزاد و دیگران، همین بوده است: پس گرفتن زن از اسطورهها و نمادها، تا بتواند وجود داشته باشد؛ بهعنوان یک شخصیت، نه یک نماد.
امروز کتاب زنان بدون مردان شهرنوش پارسیپور را خواندم، شاید بیشتر به رسم احترام. در کتاب، زنی خودش را در باغ کاشته بود چون میخواست درخت شود؛ زن دیگری بارها به زندگی برگشت تا بالاخره بتواند انسان شود. کتاب مرا شگفتزده کرد و به فکر فرو برد. شاید باید بیشتر از نویسندگان زن فارسیزبان بخوانم. شاید آنها عمرشان را صرف ساختن مسیری کردهاند که لازم نیست ما عمرمان را دوباره صرف ساختنش کنیم؛ مسیری که شاید بخواهیم ادامهاش بدهیم، یا دستکم از آن یاد بگیریم.
مورد بعدی همین روزها اتفاق افتاد: شهرنوش پارسیپور. چهقدر اسم بعضیها برای نویسنده شدن برازنده است. اسمش را شنیده بودم، اما حتی یک خط هم از او نخوانده بودم. شاید پشت این بیتوجهی، نوعی پیشفرض پسافمینیستیِ پنهان بود؛ انگار باید موقع انتخاب کتاب، جنسیت نویسنده را کنار بگذارم و در اولویتبندی مطالعه، همه را به یک چشم ببینم.
چند روز پیش مطلبی در اینستاگرام دیدم که میگفت رسالت زنان نویسندهی ایرانی معاصر این نبوده که شخصیتی زن بسازند که دنیا را نجات میدهد. رسالتشان این بوده که زن را از افسانهها و نمادها پس بگیرند و به او این حق را بدهند که یک شخصیت باشد؛ این حق را که یک سؤال باشد، نه یک جواب. شاید کمی گنگ به نظر برسد، اما منظورش این بود: زن در نگاه قلم مردانه، در روایت نویسندگان مرد، و در تاریخ و افسانههایی که غالباً مردها نوشته و روایت کردهاند، یا قدیسه است یا بدکاره. یا مرد را به اوج میبرد یا به ذلت میکشاند. یا پاک و اثیری و نورانی است، یا وسوسهگر و شیطانی و فتنهانگیز. زن در ادبیات پیشامعاصر ما، اغلب انسان نیست. نمیتواند خاکستری باشد. نمیتواند تردیدها و نگاه خودش را داشته باشد. زن در آن ادبیات، شخصیت نیست؛ صرفاً یک نماد است. سؤال نیست؛ فقط یک جواب است. مسئله نیست؛ چیزی است حلشده.
و نقش شهرنوش پارسیپور، گلی ترقی، فریبا وفی، سیمین دانشور، منیرو روانیپور، زویا پیرزاد و دیگران، همین بوده است: پس گرفتن زن از اسطورهها و نمادها، تا بتواند وجود داشته باشد؛ بهعنوان یک شخصیت، نه یک نماد.
امروز کتاب زنان بدون مردان شهرنوش پارسیپور را خواندم، شاید بیشتر به رسم احترام. در کتاب، زنی خودش را در باغ کاشته بود چون میخواست درخت شود؛ زن دیگری بارها به زندگی برگشت تا بالاخره بتواند انسان شود. کتاب مرا شگفتزده کرد و به فکر فرو برد. شاید باید بیشتر از نویسندگان زن فارسیزبان بخوانم. شاید آنها عمرشان را صرف ساختن مسیری کردهاند که لازم نیست ما عمرمان را دوباره صرف ساختنش کنیم؛ مسیری که شاید بخواهیم ادامهاش بدهیم، یا دستکم از آن یاد بگیریم.