چالش دیالوگ برتر هفته(4)

بسم تعالی
همانطور که از اسم مسابقه مشخص هست، به برترین دیالوگ این هفته جوایز اهدا خواهد شد.
تنها رعایت یک موضوع برای شرکت در این مسابقه مهم است
«لطفاً دیالوگ انتخاب شده از آثار خودتون باشه»
آثار شامل: رمان، داستان، رمان کوتاه، داستان کوتاه، داستانک، فیلم نامه، فن فیکیشن و...
📌در همین تاپیک با ذکر عنوان اثر ارسال کنید

📌جوایز:
۱_ نفر اول: 40 سکه
۲_ نفر دوم: 30 سکه
۳_ نفر سوم: 20 سکه

📌زمان ارسال:
12 تا 18 مرداد
 
دروغ هایی در پس زمینه ی ذهن این دنیا
شروع به روییدن کردن ،
و ما آن ها را، سر لوحه ی زندگی مان قرار دادیم
بدونه اینکه یک بار به وجودشان شک کنیم.
تا روزی که به خودیِ خود
آشکارا به وجود عقلیت خود پی ببریم
و معنی خاطره رو یادآور بشیم ،
خاطره یی که تو را به اعماق وجودی خودش میبره و دنیا رو بهت نشون میده .
خاطره یی که هیچوقت دروغ نمیگه
اما گاهی وقت ها این ماییم که به او دروغ می گوییم
رنگش میکنیم تا آنچه که دلمان می خواهد دیده شود،
حذفش میکنیم وقتی که دردش سنگین تر از تاب مان می شود
و بعد اون رو به آوارگیِ فراموشی محکومش می‌کنیم
...

img_0ec6d95d_1785781554.jpg


به یاد خاطره هامون 🕊
 
نام اثر: دلنوشته "لحظه سقوط معنا"
تنهایی من،
از دلِ همین آشوب معنا زاده شد.
هست‌هایی را دیدم
که حضور فیزیکی‌شان انکارناپذیر بود—
صدا داشتند، سایه داشتند،
حتی لمس می‌شدند—
اما در لایهٔ تجربه،
نزدیک به «خلا» بودند.
بودن‌شان، تنها شکلی از غیاب بود؛
غیابی که وانمود می‌کرد حضور است.
و این فریبِ هستی،
سنگین‌تر از نبودن است.
در تحلیلِ دقیق،
فاجعه آن‌جا رخ می‌دهد
که انسان می‌فهمد «بودن»
اگر مُهرِ حس نداشته باشد،
هیچ تفاوتی با نبودن ندارد.
 
سلام، شب خوش
داستان کوتاهِ سیاهی مطلق

«خداحافظی تنها، یک واژه است. باور کنید آنقدرها سخت نیست. مادر برای پدر من یک شوخی نا‌معتارف هستم.
در آغوش بگیرد، پدر حتی زمانی که نوزاد بودم مرا در آغوش نگرفت.»
 
لیلیوم:
- هیچ‌وقت دلم نمی‌خواهد فضانورد بشوم.
بنیامین:
- چرا؟
لیلیوم:
- چون اگر زمین را از بیرون ببینم دیگر به سختی می‌توانم در آن زندگی کنم.
بنیامین:
- یعنی تا به حال یک بار هم نشده که خودت را از بیرون تماشا کنی؟
 
آخرین ویرایش:
ما در دنیایی نفس می‌کشیم که هم پر از صداست و هم پر از سکوت.
پر از انتخاب‌هایی که در نهایت هیچ تفاوتی ندارند.
پر از آزادی‌هایی که زنجیر نام دیگر آن‌هاست.
ما همه سیسیفوس هستیم که هرروز سنگی تازه را بالا می‌بریم و با هر سقوط، بیشتر به پوچی دل می‌بندیم.

«دلنوشته‌ی بانگ سیسیفوس»
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Alirix
صدایم بالاتر می‌رود، انگار واقعاً رو به رویم نشسته‌است.
«چه‌قدر خوب نقشت رو با ضجّه‌های دروغین و غش‌ و ضعف‌های حیله‌گرانه‌ت بازی کردی. همه‌ی ما رو به سادگی با نقشه پلیدت کارگردانی کردی، تا در انتها، همه هلهله کنان مشغول تماشای فیلم عروسیت شوند.»
عکس را محکم بر زمین می‌کوبم و فریاد می‌زنم: «چطور تونسنی با جیگر گوشه‌هات این کا رو بکنی؟ چطور تونستی به خاطر یک هوس و یک عشق پوشالی بی‌رحمانه نابودمون بکنی؟»
سرم را با دو دست می‌گیرم و فریاد می‌زنم: «تو یک عفریته‌ای. هیچ وقت نمی‌بخشمت اشرف سلطانی!»
رمان چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند.
 
عقب
بالا پایین