چالش °• قلم بر لبه‌ی تیغ | همگانی •°

°• به نام یزدان پاک •°

b52308_26Negar-1785958384355.png



این روزها از آن روزهاست. روزهایی که تاریخ را نه از کتاب‌ها، که از پشت پنجره‌ی خانه‌ات از پیامک‌های ناخوانده، از صدای خیابان و سکوت شامگاه دیده‌اید. اتفاقات اخیر ایران، برای هرکدام از ما یک روایت جداگانه دارد؛ روایتی که هیچ خبرگزاری آن را کامل نگفته و هیچ تحلیل‌گری جای آن را پر نکرده است.

اینجا قرار نیست قضاوت کنیم، تحلیل سیاسی کنیم یا موضع بگیریم. اینجا فقط قرار است به یاد بیاوریم و بنویسیم.

قلم قرار است بر لبه‌ی تیغ حافظه برقصد. هر خاطره یک برش است. برشی از ترس، امید، خشم، همدلی، تنهایی یا حتی یک لبخند کوچک در میان همه‌ی آن شلوغی‌ها.

پس منتظر خاطره نویسی شما از این روزها هستیم.

قوانین:
نقل و قول ممنوع
به نوشته‌های دیگران احترام بگذارید.

موفق باشید ☘️
 
چه به موقع این فضا گسترده شد که محتوای ظرف شکننده خاطر را بر دامن سپید صفحه، سرازیر کنیم که خیلی وقت است می گوید دیگر نمی توانم. دیگر جا ندارم... آری برای من و خیلی ها که ایران خانم عزیزمان، نه فقط میهن و وطن است که البته مادر است و پاره جان و تن است، شاهد ناآرامی و ویرانی این گل سرسبد تاریخ جهان با اینهمه زیبایی و گیرایی و دلربایی بودن کار آسانی نیست.
روز ها و شب های وحشتناک جنگ و ناآرامی خاطرات بسیار تلخ سالهای نه چندان دور جنگ تحمیلی عراق به ایران را تداعی کرد و بازهم داغدار لاله های پر پر شده جوان و زیبا و شاداب این سرزمین که هر کدام گل باطراوت خوشبویی از گلستان شاهکار خداوند ایران زمین بودند.
بسیاری از عزیزترین شاگردانم در وقایع و حوادث دهشتناک هشت سال دفاع مقدس، دعوت حضرت حق را لبیک گفتند و خدا می داند منی که عاشق تک تک فرزندان برومند این خاک پاک بودم و هستم چه ها که نکشیدم. حالا دوباره داستان خونبار به خاک و خون غلطیدن هزاران جوان پاک و معصوم و مهربان و بی گناه، این بار اصلا جوان نیستم. جسم و جان نیرومندی برای داغداری و عزاداری ندارم. روح و روانم نمی کشد. از کدام دختر های بی نظیرم بنویسم که مجمع پاکیها بودند و مجموع خوبیها. از کدام پسران رشید عزیزم یاد کنم که هر کدام را که پدرانه در آغوش گرفته بودم به زودی فهمیدم عطر بهشت دارند چون واقعا هم بهشتی بودند و خیلی خیلی پاک و مهربان و معصوم بودند. جگرم بارها و بارها سوخته و خون از دیدگانم روان است به محض یادآوری اسامی زیبای هر کدامشان. البته باید بنویسم و می نویسم که هر جوان ایرانی در هر کجا که به خاک و خون غلطید تا مغز استخوانم سوخته و هرگز نمی توانم عشق عمیقی که در دلم کاشتند و رفتند را فراموش کنم. من به فدای مظلومیت و قهرمانی و نجابت و شرافت شما جوانان این سرزمین. تا آخرین نفس در غم فراق شما می سوزم و به همه جانبازی ها و قهرمانی ها و رشادت ها و شهامت های شما تا قیام قیامت، می بالم و افتخار می کنم. جز قطره های اشک هیچ ندارم که پیشکش خاک پاک و روان تابناک شما نمایم...
 
۲۴ تیرماه ۱۴۰۵

آن شب، برای من نه یک شب قبل از کنکور که شبی شبیه به یک فیلم جنگی تمام‌نشدنی بود. من و مادرم، تنها در خانه‌ای که دیوارها و پنجره‌هایش هر چند دقیقه یکبار از موج انفجار می‌لرزیدند، نظاره‌گر آسمانی بودیم که با نور انفجار روشن و سپس در ابری از دود فرو می‌رفت. فاصله‌ی صدای موشک‌ها تا خانه‌ی ما آنقدر کم بود که گویی در حیاط خانمان ترقه بازی میکردند.

پدرم آن شب در خانه نبود و این تنهایی، وزن ترس را دوچندان می‌کرد. تلفن خانه و همراه، بی‌وقفه زنگ می‌خورد؛ فامیل و دوستان، هر کدام درخواست می‌کردند که بیایند و ما را به خانه‌ی خود ببرند، یا خودشان شب را پیش ما بمانند. اما من و مادرم، با همان صداهای لرزان، جواب می‌دادیم: «نه، همه‌چیز خوب است. لازم نیست بیایید. ما نمی‌ترسیم.» دروغی صریح که به لب می‌آوردیم، نه از روی غرور، که از ترس اینکه مبادا مسیر آمدنشان، نقطه‌ی اصابت موشک بعدی باشد. ترجیح می‌دادیم خودمان تنها بترسیم تا اینکه کسی را در میان راه به خطر بیندازیم.

ساعت‌ها گذشت. هر بار که صدای انفجار می‌آمد، سکوت بین دو موشک، بلندترین فریاد جهان بود. تا ساعت ۷ صبح بود و چشمانمان حتی یک دقیقه به خواب نرفت و گوش‌هایمان از شمارش صداها خسته نشد.

در میان آن همه وحشت، من تصمیم گرفتم برای امتحان بروم. مادرم اصرار داشت که نرو، که در این شرایط خطرناک است، که هیچ آزمونی ارزش جان آدمی را ندارد. اما من پافشاری کردم. نه از روی شجاعت، که از سر نوعی لجاجت عجیب با خودم؛ شاید می‌خواستم ثابت کنم که ترس نمی‌تواند همه‌ی زندگی را متوقف کند، نه آنطور که کرونا مارا در خانه‌مان حبس کرد، شاید هم فقط می‌خواستم یک روز عادی را از چنگ این شب غیرعادی پس بگیرم. کنکور فقط یک بار در سال است؛ این جمله را مثل یک طلسم برای خودم تکرار می‌کردم.

در آن لحظه، من خوب می‌دانستم که سوال اصلی، نه بر سر پاسخ‌گویی به دفترچه‌ٔ سوالات، که بر سر این بود که آیا از این خانه تا حوزه‌ی امتحانی را زنده خواهم پیمود؟ و آیا بعد از پایان آزمون، باز هم خانه‌ای برای بازگشت هست؟

با این حال، آماده شدم. وسایلم را برداشتم، از در خانه بیرون زدم و به سمت جاده‌ای رفتم که می‌توانست آخرین جاده‌ی زندگی‌ام باشد.



این، تنها چند خط کوتاه از دفتر خاطرات آن روزهای من است.
 
روز جمعه بود، یک روز دیگر بین روزهای شلوغی‌های مردم در خیابان و کشتن مردم بی‌گناه برای خواستن آزادی...
و اما سوال من در همه این روزها این بود: چرا؟ چرا باید برای نشان دادن این که آزادی می‌خواهید بر روی مردم بی‌گناه ایرانمان، بر هم‌وطن‌هایتان دست بلند کنید و شهر را به آتش بکشید؟
خواستیم ناهار را در رستوران صرف کنیم و کمی هوا عوض کنیم. این قدر استرس اخبار خانه‌مان را فرا گرفته بود که دیگر مجال خوش‌حالی و کمی آزادی ذهن نداشتیم. البته من که خیلی از اخبار خبر نداشتم، اما آن استرس هم‌چنان در خانه‌مان حس می‌شد.
اما شهر متروکه شده بود، چراغ‌های راهنمایی رانندگی که سوخته بودند و سیم‌هایی از آن‌ها بیرون زده بود، بیلبوردهای سوخته، ساختمان‌های آسیب دیده و تعداد کمی ماشین که در اطراف چرخ می‌زدند که برعکس انتظارمان، باعث بدتر شدن حالمان شده بود.
هر کجا را که می‌دیدی، چیزی سوخته بود یا آسیب دیده بود؛ بانک، ساختمان‌های معمولی، بیلبورد، پیاده رو و...
اما در آخر تنها امید و دلگرمی، خانواده بود. خانواده‌ای که قصد داشتند لبخند کوچکی را بر لبمان بیاورند، اما خودشان این‌قدر مشغله و استرس پشت این حرف‌ها داشتند...
 
اکثرشان حروف به هم چسبیده‌ای استفاده می‌کنند که چند چیز فرق‌دار می‌توان از آن‌ها برداشت کرد. من به راه غیرعادی دیگری برای این کار بیشتر علاقه دارم. تا به حال چند تا از حروف به هم چسبیده‌هایی که ممکن بود کار را خراب کنند خط زدم. نه آنکه بهتر متوجه شوند. هر چه زمان برود بهتر است. آنری برگسون زمان را بهتر از باقی توضیح می‌دهد: تجربه‌ تدریجی یک تغییر توسط حافظه‌. بعضی زمان‌ها بدون گفتن حروف به هم چسبیده‌های نه نزدیک به آن‌چه با آن فکر می‌کنیم می‌شود کاری کرد که زود نفهمند: مجموعه‌ی قابل اندازه‌گیری لحظات گسسته. چرا که پس خود لحظات چیستند؟ مثلاً منتظر جوابند که: آن اغتشاش‌گر که بود؟ اغتشاش‌گر سخت است. معترض هم همین‌طور. یعنی آسان نیست. ساده نیست. منظورت را نمی‌فهمم. می‌زند: گفتم که بود؟ آدم بود. آدم بود؟ دیگر نمی‌توانست به خیابان نرود. یعنی به خیابان رفت؟ نه. پس چه می‌گویی؟ گفتم دیگر نمی‌توانست به خیابان نرود. پس رفت به خیابان. نه. نه؟ تو سوال نمی‌پرسی. من می‌پرسم‌. علائم نگارشی. خب؟ می‌کشند؟ کی را می‌کشند؟ تجربه‌ تدریجی یک تغییر توسط حافظه به. به؟ این هم تجربه تدریجی یک تغییر توسط حافظه را می‌کشد. چی آن را می‌کشد؟ من می‌گویم به، تو دنبال را... یعنی... یعنی... در نزدیک‌ترین سوها نمی‌بینیش. مسخره‌ام کردی؟ می‌خواهم یک چیزی بگویم که شبیه حروف به هم چسبیده‌هایی که ممکن است کار را خراب کنند باشد. درباره چه صحبت می‌کنی کودن؟ همین چند لحظه پیش گفتم. چی را؟ کار را خراب می‌کند. می‌دانی اگر واضح پاسخ ندهی چه بلایی به سرت می‌آورم‌؟ تجربه‌ی تددیجی یک تغییر... خفه شو! چیز دیگری جز این چند کلمه‌ی مزخرف یاد نگرفتی؟ چرا. چه؟ حروف به هم چسبیده‌های دیگری هم نیست که من در ذهن داشته باشم. نمی‌خواهم به بلغور کردن ادامه بدهی. مرده‌ات بهتر است. خودت خواستی بگویم چه حروف به هم چسبیده‌های غیر یکسانی با تجربه‌ی... می‌کوبد در گردی‌ای که وسطش نخستین عضو موثر در تنفس قرار گرفته. پادشاه فرانسه را می‌شناسی؟ فکر می‌کنی فرانسه فقط یک پادشاه داشته؟ همانی که نه در گذشته نه در آینده حکومت می‌کند و تاس است. نه در گذشته نه در آینده؟ بله یعنی درحال حاضر. فرانسه درحال حاضر پادشاه ندارد ابله. آدم‌هایی مثل تو کشور را به هم می‌ریزند. بله ندارد. اشتباه نمی‌گویی‌. کل موضوعی که مطرح کردی چه اهمیتی داشت؟ از برتنارد راسل بپرس. اگر بخواهی تا صبح به جای اسم آن‌ها، اسامی خزعبل تحویلم دهی زبانت را از حلقت بیرون می‌کشم. کی‌ها؟ دوست و رفیق‌هایت. پس می‌خواهی درباره‌ی آن شب صحبت کنیم؟ مجبوری درباره‌ی آن شب صحبت کنی. امر مطلق. زبان آدمیزاد نمی‌فهمی، مگر نه؟ از جایی به بعد امر مطلق است. یعنی چه؟ تا به حال شده در بستر بیماری از تشنگی نفس نفس بزنی؟ نه ولی خوب آینده‌ی خودت را پیش‌بینی می‌کنی. از جایی به بعد یادت می‌رود تشنه‌ای. تشنه‌ای که آب می‌خواهی. فقط آب. آب خوردن عملی‌ست که بدون نیاز به هدف دیگری، به خودی خود عینا ضروری‌ست. آب نمی‌خواهی که سیراب شوی. آب می‌خواهی که آب می‌خواهی. امر مطلق. باز افتادی به هذیان‌گویی. حکایت آن شب است. بله، احیاناً با این روال که پیش می‌روی حکایت امشبت هم هست. من از دقیقه‌ای ویژه به بعد برای رفتن شما جاوید شاه نگفتم. پس برای چه گفتی؟ برای آن‌که جاوید شاه. آب می‌خواهی که آب می‌خواهی. خوب است خودت هم می‌دانی. بله می‌دانم‌. چی را؟ من نباید می‌پرسیدم چی را؟ نه به شما آب می‌رسد نه به ایران شاه می‌رسد. اما تو نمی‌دانی. چی را نمی‌دانم‌. که می‌جوشد. چه می‌جوشد؟ کتری. دوباره می‌زند‌. یک قطره از بافت‌های بدن جانوری روی آنی می‌ریزد که در فضاست و آسمان نیست. چرا؟ مگر کتری نمی‌جوشد؟


نوشته‌ای از دل دی ماه ۱۴۰۴
 
آن روزها باردار بودم. هنوز بچه‌ام را ندیده بودم و تمام شناختی که از او داشتم، به چند تصویر سونوگرافی و تکان‌های گاه‌ و بیگاهش محدود می‌شد. با این حال، از همان روزها برایش آینده ساخته بودم. به لباس‌هایی فکر می‌کردم که قرار بود تنش کنم، به روزی که برای اولین بار صدایش را می‌شنوم و به لحظه‌ای که بالاخره صورتش را می‌بینم. هنوز به دنیا نیامده بود، اما حضورش آن‌قدر برایم واقعی شده بود که هر اتفاق بدی را قبل از اینکه برای خودم تصور کنم، برای او تصور می‌کردم.
درست همان روزها بود که جهان برای من به دو نیمه تقسیم شد. جهان قبل از دی‌ماه و جهان پس از آن.
دنیا دیگر برای من که نه، برای هیچکس دیگر شبیه قبل نبود.(البته جز کسانی که خوب ذاتشان مشخص است.) هر بار که برنامه را باز می‌کردم، با تصاویری روبه‌رو می‌شدم که دلم نمی‌خواست ببینم، اما نمی‌توانستم هم چشمم را از آن‌ها بردارم. فیلم‌هایی از خیابان‌ها، آدم‌هایی که می‌دویدند، صداهایی که از پشت دوربین می‌آمد و چهره‌هایی که هنوز بغضی‌ام می‌کند.
بعضی ویدئوها را چند ثانیه بیشتر نمی‌توانستم نگاه کنم و بعضی را تا آخر می‌دیدم و بعد مدت زیادی گوشی را در دستم نگه می‌داشتم، بی‌آنکه بدانم دقیقاً دنبال چه چیزی هستم.
سخت بود، تلخ بود، خفقان‌آور بود و بدتر از آن‌جا بود که نمی‌توانستی چیزی را در مقابل جماعتی که حتی از یزید و معاویه بدتر هم بودند نشان دهی؛ چرا که اگر قطره اشکی از گونه‌ات سر می‌خورد انگشت اتهام به سمتت می‌گرفتند و می‌گفتند:
«داری بچه‌ت رو عذاب میدی.»
یا با بی‌رحمی تمام می‌خندیدند و تمسخر می‌کردند که:
«می‌خواستن نرن، مجبور نبودم برن.»

من سکوت کردم اما در گوشه‌ای ذهنم، در خلوت‌هایم با خودم و خدای خوابیده‌ی خودم از آن اتفاقات و جنایات گفتم. حتی یک‌بار دهان باز کردم که نفرین کنم، که بگویم
«تا وقتی خودت درد نکشی درد بقیه رو نمی‌فهمی، پس همچین دردی رو برات آرزو‌مندم.»
اما لال ماندم، چرا که من بی‌ذات نبودم، چون خودم هم درحال بزرگ کردن فرزندی در رحمم بودم که نیاز داشت محبت ببینند نه نفرت مادرش از کسانی که دم از خدا و ایمان می‌زنند.
هنوز نوزادم را ندیده بودم. هنوز نمی‌دانستم قرار است وقتی برای اولین بار نگاهم کند، چشم‌هایش شبیه چه کسی باشد. هنوز صدای گریه‌اش را نشنیده بودم، هنوز دست‌های کوچکش را توی دستم نگرفته بودم.
فقط می‌دانستم یک نفر آنجاست؛ یک نفر که تمام دنیا برایش خلاصه شده بود به دیوارهای امن رحم من و من باید برایش امن‌ترین جای دنیا می‌بودم، اما خودم جای امنی نداشتم، خودم می‌ترسیدم خودم نابود شده بودم و اگر چیزی به نام بچه وجود نداشت شاید من هم الان اینجا نبودم.
آن روزها اینستاگرام را که باز می‌کردم، انگار درب یک اتاق پر از عزادار را باز کرده بودم.
چه شب‌ها که پنهانی گریستم و برای آن جوانانی که پر‌پر شده بودند اشک ریختم.‌
کلیپ‌ها پشت همدیگر جلوی چشم‌هایم نقش می‌بستند.
مادرهایی که دنبال بچه‌هایشان می‌گشتند؛
بچه‌هایی که شاید دیگر مادرشان را نمی‌دیدند؛
آدم‌هایی که اسم یک نفر را صدا می‌زدند و جوابی نمی‌شنیدند...
و من فقط گریستم، گریستم چون کاری جز گریستن از من بر نمی‌آمد...
چشم‌هایم روی صفحه می‌ماند و انگشت‌هایم بی‌اختیار بالا می‌رفتند، هرچه بیشتر می‌دیدم بیشتر دلم مرگ میخواست چون زنده بودم ولی عزیزان رفته بودند.
چندین بار مچم حین دیدن فیلم‌ها گرفته شد، بارها شماتت شدم چون اطرافیانم فقط یک چیز میگفتند:
«تو نباید این کلیپ‌ها رو ببینی برای بچه خوب نیست.»
شاید حرفشان درست بود، شاید باید گوش میکردم
اما نتوانستم نادیده بگیرم، نتوانستم ...
چون گوشه‌ای از ذهنم فکر میکردم من هم ممکن است روزی جای آن مادر باشم و دنبال جنازه‌ی فرزندم بگردم.
گاهی وسط دیدن یک کلیپ، دستم روی شکمم قرار می‌گرفت... انگار می‌خواستم با دستم جلوی تمام آن لحظات را بگیرم.
انگار اگر شکمم را محکم‌تر بغل می‌کردم، می‌توانستم فرزندم را از تمام آن تصاویر پنهان کنم.
برای او دنیا فقط ضربان قلب من بود؛
گرمای بدن من بود؛
صدای قلبم بود و من گوشه‌ای از اتاق کز می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم:
«واقعا دنیا آوردن این بچه کار درستیه؟»
حتی الان هم صدای آن روزها در گوشم طنین انداز می‌شود، چهره‌هایی یادم می‌آید که قلبم را فشار می‌دهند همین الان در حال اشک ریختن هستم اما با تفاوت اینکه فرزندم در آغوشم است...
فرزندی که ترس دارم، فرزندی که هم برایش امید دارم و هم برایش ناامید هستم... فرزندی که تا یک لحظه چشمم را روی تاریخ ۱۸ ۱۹ دی‌ماه بستم وسط بمب و انفجار به دنیا آمد.
حال فقط به صورتش زل زدم و می‌خواهم یک جمله بگویم:
«متاسفم که توی جای خوبی به دنیات نیاوردم.»
 
«از وقتی به خاطر دارم، زیباترین و عمیق‌ترین سفری که تجربه کرده‌ام، سفر به جنوب بود؛ دیدار با یادمان‌هایی که قصه‌ی ایستادگیِ مردانِ غیور این سرزمین را روایت می‌کنند. همان‌جایی که برای حفظ ذره‌ذره‌ی خاک ایران، چنان محکم ایستادند که جهان را به احترام واداشتند.

جالب‌تر اینکه بسیاری از همین مردان، پیش از آنکه مشقِ رزم کنند، حتی فرصت نشستن بر نیمکت‌های مدرسه را نداشتند.
جالب‌تر آنکه بسیاری از فرماندهانِ این لشگرها، نه در دانشکده‌های نظامی تربیت شده بودند و نه پیش از آن، ردایِ نظامی‌گری به تن داشتند.

پس سوالی که در اینجا مطرح میشود این است که این حافظانِ خاک، چگونه چنین حماسه‌ای آفریدند؟

آیا جز نبوغِ فطری و غیرتِ اصیلِ ایرانی، چیز دیگری می‌تواند چنین معجزه‌ای را رقم بزند؟

نام‌هایی چون همت، باکری، چمران و باقری و .. اعتبارِ ابدیِ عشق به وطن و غیرت ایران و ایرانیِ این مسیر شدند.

اما باید گفت این جریان‌های غرور آفرین همچنان زنده است و به تاریخ نپیوسته؛ این خونِ جاری، در شریان‌های جنوب همچنان ادامه دارد.

امروز اگر دوباره چشم به جغرافیای مقاومت در جنوب بدوزیم، همان شکوه را در لبخند و اراده‌ی مردانی می‌بینیم که در میانه‌ی آتش و حادثه، همچنان محکم ایستاده‌اند؛ در مکتبی میبینیم که شهید ناظری‌ها و شهید مهدوی ها بنا کردند و با سرخ‌رویِ سردارانی چون شهید تنگسیری به اوج رسید. مردانی که به گفته‌ی کارشناسان خارجی لرزه بر اندام ناوهای متجاوز آمریکایی انداختند و ثابت کردند که دفاع از این مرز و بوم، نه به لباس و درجه، که به جوهرِ جان وابسته است.

همان نبوغ و غیرتی که دیروز در جبهه‌های خاکی شلمچه، طلائیه حماسه می‌آفرید، امروز در تلاطم موج‌ها، میراثی شده اند برای جوانانی که نگهبانان بیدار مرزهای دریایی‌مان هستند. آری؛ جنوب هنوز هم مدرسه‌ی عشق و شجاعت و غیرت ایرانی است.

و در آخر
ایرانِ من! برای سربلندیِ تو، آسایش و آرامش که هیچ؛ مال و جان و خانواده‌ام را نیز تقدیمت می‌کنم :) 🤍🌱»
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Tiam.R
عقب
بالا پایین