پارت اول
بخش اول
کلارنس، ۱۸۴۰
اِوری در حالی که شارلوت ندیمهاش، موهای پرپشت و مجعداش را آراسته میکرد، نگاهی به تصویر خودش در آینه قدی انداخت. ماه گرفتگی تیرهرنگی که تمام قسمت چپ صورتش را پوشانده بود و برآمدگی شکمش هنگام نشستن، باعث شد نگاهش را برگرداند. او همیشه نگاهش را برمیگرداند. هیچ ویژگی تحسین برانگیزی در او وجود نداشت و مادرش، فیونا، همیشه این نکته را به او گوشزد میکرد. او این حقیقت را مدتها پیش پذیرفته بود، اما امروز بهطور ویژهای احساس نا خوشایند و معذب بودن میکرد. امروز یک روز معمولی نبو،. او در حال آماده شدن برای ملاقات با همسر آیندهاش بود.
پادشاه ترنتون، کریستوفر. شاید خدا به او لبخند میزد و به طرز معجزه آسایی، اِوری میتوانست نگاه همسرش را به خود جلب کند و محبت او را به دست آورد.
شارلوت موهای اِوری را از روی صورتش کنار زد و حلقههای مویش را با یک پاپیون صورتی زیبا بست. او وزن خود را از روی یک پا به پای دیگر منتقل کرد و اِوری متوجه عصبی بودن او شد.
«شارلوت، چی شده؟»
«شما شجاعترین کسی هستید که میشناسم، پرنسس اِوری. فقط مراقب باشید. همه اونجوری که به نظر میان نیستن.»
اِوری میخواست از شارلوت بخواهد که بیشتر توضیح دهد، اما مادرش وارد اتاق شد. وقتی مادرش دید که موهای دخترش از روی صورتش کنار رفته، ابروهایش در هم گره خورد و بینی ظریفش را چین داد کرد.
فیونا مکثی کرد و با انگشتان ظریفش پیشانیاش را ماساژ داد:
«شارلوت، موهای اِوری باید جوری روی صورتش شونه بشه که حواس پادشاه رو از اون نفرین توی صورتش پرت کنه. اون همین الانشم داره با ازدواج کردن با این دختر به مملکتمون لطف میکنه. بنده خدا نباید بیشتر از این زجر بکشه.»
اِوری آب دهانش را به سختی قورت داد و سعی کرد جلوی اشکهایش را بگیرد. با اینکه بارها این حرفهای تحقیرآمیز را از مادرش شنیده بود، اما هنوز هم مثل خنجری در قلبش فرو میرفت.
شارلوت با ادای احترام گفت:
«چشم، قربان.»
او به سرعت پاپیون را باز کرد و موهای آشفتهی اِوری روی صورتش ریخت و ماه گرفتگی و گونههای پرش را پوشاند. فیونا نزدیکتر آمد، اما فاصلهاش را با اِوری حفظ کرد، گویی میترسید نفرین اِوری به او سرایت کند.
فیونا گفت:
«شاید زیباترین نباشی، ولی اِوری، قول بده هر کاری از دستت برمیاد بکنی تا پادشاه ازت راضی باشه. اگه یه ملکهی مطیع میخواد، همون باش. اگه آزادیاش رو میخواد، بهش اجازه بده. سرنوشت پادشاهی ما به تو بستگی داره.»
مادرش از قبل او را به پادشاه فروخته بود. او به همسری با خون سلطنتی نیاز داشت و پادشاهی اِوری هم به منابع و اتحاد با او نیاز داشت. فکر ترک کردن تنها خانهای که تا به حال میشناخت، او را به شدت مضطرب میکرد، اما با این حال، اِوری حاضر بود هزاران سرنوشت نامعلوم را با جان و دل بپذیرد، اگر قرار بود به نفع مردم کلارنس باشد.
تمام احترام از آنِ کلارنس است.