همهچیز از یک سؤال ساده شروع میشود: اگر واقعیت، آنقدر که فکر میکنیم کامل و بینقص نباشد چه؟
ما تصور میکنیم جهان مجموعهای منظم از اتفاقهاست؛ هر آدمی جایی متولد میشود، زندگی میکند، میمیرد و هر اتفاقی علتی دارد. اما اگر در این نظم، گاهی اشتباهی رخ بدهد چه؟ اگر کسی وارد زندگی ما شود که نباید وجود داشته باشد؟ اگر خاطرهای شکل بگیرد که هیچوقت نباید ساخته میشد؟ و اگر واقعیت برای اصلاح این اشتباه، بهجای نابود کردن آن، آن را به جایی منتقل کند که ما به آن میگوییم: Backrooms.
در این تئوری، بکرومز یک جهان موازی ساده نیست؛ بلکه پشتصحنهی واقعیت است؛ جایی برای چیزهایی که جهان واقعی دیگر نمیتواند آنها را تحمل کند.
طبق این نظریه، هر چیزی که در جهان واقعی با نظم آن سازگار نباشد، ممکن است بهتدریج از واقعیت «نوسک» شود. اول، حضورش کمرنگ میشود. بعد دیگران فراموشش میکنند. بعد عکسها و مدارکش ناپدید میشوند و در نهایت، خودش از جهان واقعی حذف میشود اما حذف شدن به معنی نابودی نیست. او به بکرومز منتقل میشود.
به همین دلیل، اتاقهای بکرومز اغلب عجیب اما آشنا به نظر میرسند؛ راهروهای اداری، مدرسههای خالی، هتلهای بیانتها، پارکینگها و اتاقهایی که انگار قبلاً جایی در زندگی خودمان دیدهایم. چون شاید بکرومز از هیچ ساخته نشده باشد. از تکههای دورریختهشدهی دنیای ما ساخته شده است و اینجا مفهوم «آدم اضافه» وارد داستان میشود. فرض کن فردی را ملاقات میکنی که هیچکس جز تو او را به یاد نمیآورد. تو عکسهایش را داری. پیامهایش را داری. خاطرات مشترک دارید اما وقتی دربارهاش با دیگران حرف میزنی، همه با تعجب نگاهت میکنند. بعد یک روز عکسها هم ناپدید میشوند. بعد پیامها. بعد شماره تلفنش و سرانجام، حتی خودت هم چهرهاش را به سختی به یاد میآوری. در این تئوری، شاید او نمرده باشد. واقعیت فقط او را به بکرومز فرستاده است و شاید «نوسک کردن» فقط زمانی اتفاق نمیافتد که وارد بکرومز شوی. شاید بعضی آدمها بدون اینکه بفهمند، از قبل یک پایشان آنجاست.
۱. چرا بکرومز اینقدر آشناست؟
چون طبق این تئوری، محیطهایش از خاطرات و مکانهای واقعی ساخته شدهاند؛ اما بدون آدمها و بدون معنای اصلیشان.
۲. چرا خالی بودنش ترسناکتر از حضور هیولاست؟
چون مغز انسان به حضور انسانهای دیگر در محیط عادت دارد. یک مدرسهی خالی در نیمهشب، بیشتر از یک هیولای خیالی حس «اشتباه بودن» ایجاد میکند.
۳. شاید موجودات بکرومز، هیولا نباشند.
ممکن است بعضی از آنها همان انسانهایی باشند که مدت زیادی آنجا ماندهاند و دیگر نتوانستهاند به شکل قبلی خودشان برگردند.
۴. ترسناکترین موجود بکرومز شاید خودت باشی.
اگر نسخهای از تو مدتها در آنجا گیر افتاده باشد، از کجا مطمئنی کسی که روزی به دنیای واقعی برمیگردد، واقعاً همان «تو» است؟
۵. خاطره میتواند دروازه باشد.
در این تئوری، گاهی یک مکان آشنا، صدای خاص، نور فلورسنت یا حتی بوی یک راهروی قدیمی میتواند احساس عجیبی ایجاد کند؛ انگار برای چند ثانیه وارد جایی شدهای که قبلاً آنجا بودهای، اما نمیدانی کِی.
چون بکرومز دقیقاً روی یکی از ترسهای مدرن انسان دست میگذارد: ترس از اینکه چیزی در زندگیمان واقعی به نظر برسد، اما واقعاً واقعی نباشد.
این ترس با تجربههای امروزی خیلی خوب جور درمیآید؛ مخصوصاً در دورهای که عکسها را میتوان با هوش مصنوعی ساخت، صداها را تقلید کرد، خاطرات دیجیتال را تغییر داد و حتی تشخیص داد که یک تصویر واقعی بوده یا ساخته شده، سختتر شده است. از طرف دیگر، تصاویر فضاهای خالی و آشنا راهروهای اداری، پارکینگها، هتلها و مدرسههای متروک در اینترنت بسیار فراگیر شدهاند. این تصاویر یک حس عجیب ایجاد میکنند: «من اینجا را نمیشناسم... ولی چرا احساس میکنم قبلاً اینجا بودهام؟» همین حس، چیزی است که به آن liminal space یا «فضای آستانهای» میگویند؛ مکانهایی که بین دو وضعیت قرار گرفتهاند: نه کاملاً زندهاند، نه کاملاً مرده؛ نه خانهاند، نه بیرون و شاید دلیل محبوبیت بکرومز همین باشد. هیولای آن، ترسناکترین بخش داستان نیست. ترسناکترین قسمت این است که بکرومز از چیزهایی ساخته شده که خودمان میشناسیم. یک راهرو. یک اتاق. یک مدرسه. یک هتل. یک صدای آشنا و شاید... یک آدم که مطمئنی قبلاً میشناختی، اما هیچکس جز تو یادش نمیآید.