تاریخ‌نگار میزگرد ترس

گربه چکمه پوشگربه چکمه پوش عضو تأیید شده است.

مدیر آزمایشی‌تالار کافوارتز+شایعه‌نویس+رهبر گرگینه
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایـشی تالار
ژورنالیست
رمان‌خـور
نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,244
پسندها
پسندها
6,141
امتیازها
امتیازها
388
سکه
2,896
به میزگردترس خوش اومدید .
اینجا مکانیه که علاقه مندان به رسیدن آدرنالین تا حد انفجار دور هم جمع میشن . گرگینه ها، خون آشام ها ،جادوگران و حتی موگول ها(انسان های عادی) روایات و داستان های از خودشون میگن . ورود برای موگول ها آزاده ولی خروج دست هیچ کس نیست ، میزگرد ترس میتونه یک طرفه باشه ، پس اگر ضعیف و ترسو هستی همین الان هشدار میدم از اینجا برو ، اگر هم فکر می کنی شجاع هستی یک گوشه توی تاریکی بدون صدا بشین و به صدای محافظان تاریکی گوش بده ‌
.
 
بابایاگا جادوگر ترسناک روس
بابا یاگا در اساطیر اسلاو و روسی، یک جادوگر افسانه‌ای و یکی از معروف‌ترین چهره‌های اسطوره‌ای ادبیات قومی روس است که در بسیاری از قصه‌ها و افسانه‌های جهان حضور دارد. او به مدت چندین قرن در سراسر شرق اروپامورد وحشت مردم، به خصوص کودکان بود و به صورت جادوگر هولناکی درآمد و تجسم مرگ شد. شخصیت مشابهی را نیز می‌توان در آلمان و در میان یونانی‌ها، فنلاندی‌ها و مردمان بالتیک یافت. این شخصیت رااسلاوهای جنوبی، شرقی و غربی همگی می‌شناسند. نامبابا یاگا از دو بخش تشکیل شده‌است. در بیشتر زبان‌های اسلاوی بابا به معنی «مادربزرگ یا پیرزن» است. در برخی از داستان‌ها او دارای دو خواهر بزرگتر است که آن‌ها نیزبابا یاگا نامیده می‌شدند. بابا یاگا ظاهری همیشه پیر، با موهای خاکستری و چهره‌ای ترسناک و نفرت‌انگیز داشت. همچنین از او به عنوان بابا یاگای پا استخوانی یاد می‌شود، زیرا ظاهر لاغر و استخوانی او به یک اسکلت شباهت دارد. بر اساس افسانه‌ها، کلبهٔ این پیرزن با نام ایزبوشکا بر روی پاهای جوجه‌ای عظیم‌الجثه قرار دارد. شوهر یا معشوق در زندگی او نقشی ندارد، اما مادر چندین دختر است. شیوهٔ جابه‌جا شدن او منحصر به فرد است. او پاهای خود را در یک هاون قرار می‌دهد و با استفاده از دسته هاون به عنوان پارو با سرعت زیاد به پیش می‌رود و با یک جارو رد پای خود را پاک می‌کند. ورودش با یک باد توفانی اعلام می‌شود که یادآور استفاده از باد به عنوان وسیلهٔ نقلیه توسط موجودات شیطانی است.

شخصیت قدیمی‌تر او همپایه ایزدبانوی بزرگ، ماتی، سیرا، زملیا بود و با این پایگاه، او ایزدبانوی حامی زنان و زایمان بود؛ او در مقام یک جادوگر نیز گاهی مهربان و بخشنده بود. بر طبق تک‌واژشناسی باور عامیانه ولادیمیر پراپ، بابا یاگا عموماً به عنوان شخصیتی است که به قهرمان اصلی داستان کمک می‌کند یا نقش ضدقهرمان را دارد و حتی ممکن است در هر دو نقش ظاهر شود، اما اغلب قصه‌هایی که بابا یاگا در آن‌ها حضور دارد، با انسان‌ها به دشمنی برمی‌خیزد. به طور مثال در قصه‌ها قهرمان داستان به عنوان مردی جوان و در جستجوی عروس، از بابا یاگا درخواست کمک می‌کند و او سمت و سوی درست را به قهرمان نشان می‌دهد.
 
شیطان در جنگل
این داستان درباره یک پسر جوان بومی آمریکایی است که در یک شب هنگام رانندگی به خانه، با یک رویداد ترسناک روبرو می‌شود. این حادثه واقعی برای کاربری به نام navajojoe اتفاق افتاد زمانی که او فقط یک کودک بود.

یک شب سرد دسامبر بود و من فقط یک بچه بودم. هیزم‌ها رو به اتمام بود و مادربزرگم می‌دانست که تا صبح دوام نمی‌آورند. او از عمویم خواست تا مقداری دیگر از کوه‌ها بیاورد. عمویم مرا با خودش برد و با وانتش راه افتادیم.

داستان ترسناک شیطان در جنگل

او هیزم‌ها را خرد کرد و من سریع آن‌ها را روی هم چیدم. تا زمانی که کارمان تمام شد، خورشید غروب کرده بود و وانت نصفه پر از هیزم بود.

در راه بازگشت، خورشید از آسمان ناپدید شد و هوا بسیار تاریک شد. ما در حال رانندگی در یک جاده خاکی بودیم که از میان جنگل می‌گذشت. سرم را به پنجره تکیه دادم و به سایه درختان نگاه کردم که با سرعت از کنارمان می‌گذشتند و ستارگان بالای آن‌ها می‌درخشیدند.

ناگهان، احساس وحشتناکی به من دست داد که انگار کسی ما را زیر نظر دارد. موهای پشت گردنم سیخ شد و مورمور شد. عمویم نگاه عجیبی در چهره داشت و مستقیم به جلو خیره شده بود.

در همان لحظه، صدای ضربه ضربه به پنجره پشت سرم شنیدم.

خواستم برگردم، اما عمویم ناگهان فریاد زد: “نه!”

کاملاً یخ زدم. قلبم شروع به تپش سریع کرد. عمویم پایش را روی گاز فشار داد و شروع به سرعت گرفتن کردیم. اولین باری بود که ترس واقعی را در چهره عمویم می‌دیدم.

صدای ضربه ضربه دیگری به پنجره کنارم شنیدم.

“به من نگاه کن!” عمویم فریاد زد. “برنگرد! به من نگاه کن!”

نمی‌دانستم چه خبر است. ذهنم مشغول بود.

ناگهان احساس کردم وانت پایین رفت انگار چیزی سنگین در صندوق عقب افتاده است.

عمویم حتی بیشتر سرعت گرفت و شروع کرد به دعا خواندن به زبان مادری‌مان.

می‌خواستم گریه کنم. می‌خواستم این کابوس تمام شود.

باز هم صدای ضربه ضربه به پنجره پشت سرم شنیدم.

“فقط به من نگاه کن و برنگرد!” عمویم بارها و بارها فریاد زد.

می‌دیدم که او لب مرز اشک بود. او سریع‌تر و سریع‌تر رانندگی می‌کرد و موتور را به نهایت فشار می‌آورد.

قلبم آنقدر تند می‌زد که فکر می‌کردم از سینه‌ام بیرون می‌پرد. نفس کشیدن برایم سخت‌تر می‌شد. چشمانم را محکم بستم و زیر لب دعا خواندم.

یک یا دو دقیقه گذشت و سپس وانت دوباره پایین رفت.

عمویم به اطراف نگاه کرد و با آرامش عمیقی نفس کشید. او سرعتش را کم کرد و همه چیز دوباره ساکت شد. تنها صدایی که می‌شنیدم صدای موتور وانت و صدای شن زیر چرخ‌ها بود.

عمویم به من نگاه کرد و گفت: “فردا صبح از پدرت می‌خواهم برای ما دعا بخواند تا شیطان چهره‌هایمان را فراموش کند.”

یاد دارم که روی صندلی جمع شدم و فقط به ساعت روی داشبورد خیره شدم و به آواز عمویم برای خواندن یک دعا قدیمی گوش می‌دادم. وقتی به خانه مادربزرگم رسیدیم، تقریباً خوابم برده بود. عمویم مرا داخل برد و به رختخواب برد.

تا به امروز، عمویم هرگز در مورد آنچه آن شب اتفاق افتاد صحبت نکرده است.
 
صدای مادر
دختر در اتاقش طبقه بالا مشغول انجام تکالیف بود که ناگهان صدای مادرش را شنید که او را برای شام صدا می کرد. او از جا بلند شد و به سمت پله ها رفت، اما قبل از اینکه حتی یک قدم بردارد، دستانی او را گرفتند و به سمت اتاق لباسشویی کنار راه‌پله کشیدند.

دختر وحشت کرد، اما قبل از اینکه بیشتر بترسد، فهمید مادرش است، مادر واقعی‌اش، با چشمانی پر از اشک و خون. مادر گفت: “پایین نرو عزیزم، منم صداشو شنیدم
 
عقب
بالا پایین