چالش تمرین نویسندگی {۲۳}

.YEGANEH..YEGANEH. عضو تأیید شده است.

مدیرتالارموسیقی+مدیرآز نویسندگان+مترجم‌آز
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
ژورنالیست
رمان‌خـور
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,887
پسندها
پسندها
12,045
امتیازها
امتیازها
523
سکه
3,024
به نام تعالی

تمرین نویسندگی
«قاتل حرف می زند»

صحنه ی قتل رو از زبان قاتل بنویس اما اجازه نداره از خودش دفاع کنه یا اعتراف کنه.
فقط باید طوری روایت کنه که خواننده کم کم به قضاوتش شک کنه. مثلا یه جاهایی با قاتل احساس همدلی کنه

این تمرین بهت یادت میده راوی های پیچیده و چند لایه خلق کنی
 
دست راستم را به صورت مشتی پر قدرت به دهانش کوبیدم تا خفه شود. این‌طور هم شد و خونی که از لثه‌ی بالایش هم روی لبانش مزین شده بود، باعث شد تا لبانم به یک سمت بالا بروند. با دستی که کنار بدنش آزاد بود، خون روی صورتش را پاک کرد. خواست به خودش جان دوباره بدهد تا بلند شود که یقه‌اش را گرفتم و از جایش بلند کردم. در برابر هیکل صد و پنجاه پوندی من، حکم موش را داشت و همین باعث شد تا آن ترسی که دلم می‌خواست در چشمان دودوزده‌اش ببینم. مجبورش کردم تا بایستد. خاک‌های فرضی کراواتش را نمادین تکاندم و کمی به سمت گوشش خم شدم.
«داشتی می‌گفتی... »
ظاهراً همین حرفم باعث شد تا دوباره در مقابلم شیر شود. تفی به سمتم پرتاب کرد و گفت:
«چرا فکر کردی باید به تو جواب پس بدم؟ برو بمیر نیک!»
دستم را بالا بردم تا نشانش دهم کی هستم که با حفاظ شدن دستانش مقابل صورتش، نفس عمیقی کشیدم. این‌جوری جواب نمی‌داد، باید با این پسر جور دیگه‌ای برخورد کنم. در جیب شلوارم به دنبال دستکش‌های چرمی‌ام گشتم که مشتی که به سمتم پرتاب کرد را به راحتی با دست چپم که آزاد بود، دفع کردم و بیخیال دستکش‌هایم شدم.
«که میری راپورت کسی که از خیابون جمعت کرد رو به رئیسم می‌دی؟»
گشادشدن مردمک چشمانش هم نتوانست دلم را به رحم بیاورد. بالاخره چشمم به آن چرمی‌های نازنینم افتاد. تا پسرک از بهت بیرون بیاید آن چرمی‌های مشکی که مختص مشت‌زنی بود را از روی زمین که در سمت چپم افتاده بود را برداشتم و احتمال دادم از جیبم افتاده باشد.
دستکش‌ها را به دستم کردم و امیدوار بودم که لازم نباید دوباره رد چسبنده خون را از رویش پاک کنم که همزمان میله‌ی فلزی که نمی‌دانم از کجا پیدا کرده را درون دستان لرزیده‌ی پسرک دیدم. حتی بلد نبود میله را با زاویه‌ی درستی بگیرد و حالا می‌خواست با آن، من را بزند؟
خنده‌ای کردم که با سرعت آن میله را به سمتم آورد و من باید جاخالی می‌دادم. دم و بازدم‌های عمیق هم نتوانست از میزان جنون آنی که دچارش شده بودم، من را نجات دهد.
دیگه داشت این بازی حوصله‌ام را سر می‌برد که در حرکت تند، آن میله را که قطرش می‌توانست پدر اجزای داخلی بدنش را دربیاورد را از او گرفتم. نگاه شوکه‌شده‌اش حس خوبی به من می‌داد. آن را با حالتی که دوست داشتم و بدون لحظه‌ای تردید در شکمش فرو کردم. دیگر کشسانی مردمکش را نمی‌توانستم اندازه بگیرم و یکم فشار دادن آن تکه فلز در حالی که دیگر خون روی صورت، دستکش‌هایم و حتی لباس مشکی‌ام رد انداخته بود هم می‌توانست آن را بکشد، دقیقاً سزای آدم خیانت‌کار در سیستم من بود.
 
دستم روی دستگیره در مانده بود. ارزشش را دارد؟ اصلا چگونه این کار را انجام دهم؟ نباید انقدر بی‌عرضه باشم. مگه نمی‌خوام نجاتش بدم؟
نفسی عمیق کشیدم، شاید من هم بتوانم مثل خواهرم خوش بگذرانم. دستگیره در را آرام به پایین فشار دادم. این مرتیکه روی تخت آرام خوابیده، بی‌خیال از اینکه با خواهرم چکار کرده. فقط کافیست مانند خواهرم این را انجام بدهم. به سمتش می‌روم و چاقو را محکم‌تر در دستانم نگه‌‌ می‌دارم. دستم را بالا می‌برم و چشمانم را روی هم می‌گذارم. تمام بدنم می‌لرزد. چاقو را فرود می‌آورم. چشمانم باز می‌شوند، چیزی دستم را نگه‌داشته. چگونه بیدار شد. چشمانش متعجب هستند، از این فرصت استفاده می‌کنم و به عقب می‌جهم. از روی تخت بلند می‌شود و به سمتم هجوم می‌آورد. لحظه‌ای خشکم می‌زند ولی سریع به یاد خواهرم می‌افتم. سرم را پایین می‌آورم و از کنارش می‌گذرم. تفنگ را از روی میز بر ‌میدارم و به سمتش می‌گیرم. دستش را بالا می‌برد.
هیچ‌وقت به اینکه مثل خواهرم بشوم، فکر نمی‌کردم. ولی حالا دارم از آموزشات اون بهره می‌برم.
با پوزخندی چندش آور به سمتم گام بر می‌دارد. فریاد می‌زنم:
«نزدیک نیا.»
«سخت نگیر، جفتمون می‌دونیم که تو اینکار رو نمی‌کنی. مثلا تو عاشقمی.»
«اون دهن نجست رو ببند. من عاشقت بودم.»
روی بودم تاکید می‌کنم و ادامه می‌دهم:
«قبل اینکه با خواهرم اونکار رو بکنی عاشقت بودم. تو ازش دختر بودنش رو گرفتی! تو با من تهدیدش کردی. باورم نمی‌شه حالا هم با اون عکسا تهدیدش می‌کنی!»
از این مرد متنفرم. از خودم هم متنفرم. چرا انقدر عرضه نداشتم تا نزارم منو گروگان بگیره؟
انگشتم را فشار می‌دهم و صدایی وحشتناک تفنگ که با جیغ یکی شده به گوشم می‌رسد. چشم هایم را باز می‌کنم، روی زمین زانو زده و دست‌هایش را روی پایش قرار داده. خون تا نزدیک کفشم می‌آید. انتقام حس خوبی دارد. بالاخره من هم خوش می‌گذرانم. پاهایم را روی خون می‌گذارم و به سمتش می‌روم. دست هایش را از روی رونش، به روی زمین می‌گذارد تا خودش را از من دور کند. کفشم را روی رونش، جایی که زخم تفنگ قرار دارد می‌گذارم. فریادش مرا یاد جیغ هایی می‌اندارد که آنشب می‌زدم. تفنگ را روی سرش می‌گذارم و چیزی گرم روی صورتم پاچیده می‌شود.
سپس چاقور را بر می‌دارم و گردنش را برش می‌دهم. چشم هایش که چرخیده و سفیدی مطلق به جا گزاشته. این را برای تولد خواهرم هدیه می‌برم.
تازه متوجه لرزش شدیدم می‌شوم. من چیکار کردم؟
 
همون‌طور که به صندلی با چشمان بسته شده بود، چاقو رو آروم آروم بدون فشار از لای انگشت های دستش به سمت بالا کشیدم . حس ترس و اضطرابی که داشت باعث لرزش بدنش میشد، برایم لذت بخش بود. وقتی که به گردنش رسیدم مکث کردم و شاهد تقلاهای بی اثرش و عرق روی پیشانیش بودم، پوزخندی زدم. پشت سرش رفتم و سرم رو نزدیک گوشش کردم:
«هیس... آروم پسر خوب»
دهانش با چسب بسته شده بود داد میزد و هر چقدر تقلا میکرد نمی‌تونست طنابی که دور مچش بسته شده بود رو باز کنه. چسب دهنشو با تیزی چاقو قسمت لبش بریدم داد زد:
«می‌کشمت.»
خندیدم و چاقو رو از از سر شونه اش تا آرنج با فشار کمی کشیدم، همزمان با درد کشیدنش داد بلندی کشید و با لحن خنده گفتم:
«چیشده سهراب خان؟ کسی که می‌گفت همه چیزت مال منه حتی نفس کشیدنت، الان زندگیش توی دستای این دختر کوچولو هست.»
«هنور هم هست فقط کافیه دستام باز بشه تا نشونت بدم»
با یادآوری خفه کردن خواهرم با دو تا دستاش، به سمت دست راستش رفتم و چاقو از مچ تا سرشونه اش با فشار کمی ولی آروم به سمت بالا کشیدم، با این کار درد بیشتری حس میکرد، داد زد و من از درد کشیدنش می‌خندیدم.
یک دور زدم و به شاهکار خودم نگاهی انداختم. از درد داد می‌زد و تقلا می‌کرد اما من فقط به دست‌هایش نگاه می‌کردم. همان دست‌ها که روزی دور گردن خواهرم قفل شده بود. آن‌قدر محکم که وقتی بالاخره بازش کردند، جای انگشت‌ها مثل نقشه‌ی یک جنایت روی پوست سفیدش مانده بود.
«چرا داد می‌زنی؟»
یه لحظه ساکت شد ادامه دادم
«اون روز نازنین هم همین‌کارو کرد. ولی تو نخندیدی؟»
قطره‌ی عرق از شقیقه‌اش پایین می‌غلتید و با خونِ روی شانه‌اش قاطی می‌شد ناله میکرد.
صدای نفس‌هایش بریده‌بریده شده بود. هنوز نتوانسته بود باور کند که همان دختر آرامِ همسایه، حالا بالای سرش ایستاده و دارد خطوط تنبیه را روی بدنش می‌کشد.
خواهرم همیشه می‌گفت آدم‌ها تا وقتی خودشان درد نکشند، نمی‌فهمند چه بلایی سر دیگران آورده‌اند.
حالا وقت فهمیدنش بود.
نوک چاقو را روی گردنش چرخوندم. درست همان‌جا که نبضش می‌زد. زیر لب گفتم:
«می‌دونی نازنین موقع خفه شدن چی می‌گفت؟»
سهراب نفسش رو لحظه ای نگه داشت.
«می‌گفت سهراب... من که کاریت نکردم.»
برای اولین بار دیدم که چشم‌هایش خیس شد. شاید از درد بود و شاید از فهمیدن این‌که من چقدر دقیق یادم هست. نمی‌دونم ولی همون خیسی، دستم رو یک لحظه شل کرد بعد یاد جسدش افتادم که توی سردخانه، زیر ملافهٔ سفید، مثل یک عروسک شکسته مانده بود. دست راستش از کتف تا مچ، یک خط تازه از چاقو رد شده بود و خون از نوک انگشت‌هایش می‌چکید و روی زمین، شکل چکه‌های باران خشک می‌شد.
«نازنین هم تا آخرش باورش نشد که تو واقعاً داری می‌کشیش. حتی وقتی دستات رو گلوش بود، نگات می‌کرد. شاید فکر می‌کرد داری شوخی می‌کنی.»
سهراب چیزی گفت. صدایش آن‌قدر بریده بود که اول نشنیدم. خم شدم. دوباره گفت:
«آب...»
نگاهش کردم. لب‌هایش ترک برداشته بود. آب. خواهرم هم همان آخرین لحظه‌ها آب خواسته بود. نه از او بلکه از همه و اون روز هیچ‌کس نبود.
با لحنی تمسخر گفتم: «آب؟»
سرش را با زحمت تکان داد.
خندیدم. نه از خوشحالی. از این‌که دنیا چقدر بی‌حوصله است.
«حالا آب می‌خوای؟ همون که وقتی گفتم نه، بهش گفتی اگه می‌خوای خواهرت زنده بمونه، پس خودت جاش بیا؟»
سهراب نگاهم کرد. چشم‌هایش قرمز شده بود.
«من گفتم نه و تو رفتی سراغ نازنین.»
بغض توی گلویش صدا داد. شاید هم خون بود.
«نازگل...»
با چاقو روی گونه سمت چپش خطی با فشار بیشتری انداختم که از درد داد می‌زد.
«حالا فهمیدی وقتی یکی می‌گه نه، یعنی نه؟»
چاقو را گرفتم سمت سینه‌اش درست همان‌جا که قلبش تند می‌زد. با دیدن عکس نازنین روی میز، یادم اومد شب قبل از اون روز، اومده بود خونمون با ترس گفته بود: «سهراب گفته اگه نیای، کارمون تمومه.»
من خندیده بودم و گفتم: «مگه دیوونه‌ست؟»
حالا همان دیوانه، جلوی من نشسته بود و من دیگر نمی‌خندیدم..
با یک نفس عمیق، که بوی خون و عرق و قهوهٔ کهنه توی اتاق پیچیده بود.
سهراب دیگر ناله هم نمی‌کرد و فقط نگاهم می‌کرد. شاید می‌خواست ببیند همان آدمی هستم که فکر می‌کرد، یا نه.
چاقو را با هر دو دست گرفتم. سنگینی‌ش حالا دیگر توی استخوان‌هایم بود. یک لحظه چشمانم بسته شد و صدای نازنین اومد توی سرم: «تمومش کن.»
فشار دادم و چاقو فرو رفت. اول مقاومت کرد و بعد نرم شد و سهراب با یک نفس کوتاه رفت.
دستم موند روی دستهٔ چاقو و تا آخرین ضربه‌ی قلبش را زیر انگشت‌هایم حس کنم.
از جا بلند شدم و با دیدن عکس نازنین که هنوز روی میز بود، لبخندش فرقی نکرده بود. اما توی چشم‌هایش، برای اولین بار بعد از آن روز، آرامش دیدم.
چراغ را خاموش کردم.
آن‌وقت بود که فهمیدم قصاص، آن چیزی نیست که توی کتاب‌ها می‌گویند. قصاص یعنی یک نفر دیگر هم توی دنیا دیگر نخندد.
از آن به بعد من بودم...
 
به تاج تختش تکیه داده و نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم در گوشه‌ی اتاق خیره مانده بود. با صدایی لرزان و شکننده آرام نجوا کرد: «می دونی... دیگه دلم نمی خواد صبح بشه. صبحها خیلی بی رحمن»
سرم را به نشانه ی تأیید تکان دادم. حق داشت. صبحها همیشه با انبوهی از یادآوری‌ها می‌آمدند و با این واقعیت که هر روز، تکه‌ای از وجودمان را در گذشته جا می‌گذاریم عذاب آور تر می‌شوند.
از کشوی میز پاتختی شیشه‌ی کوچک قرصها را برداشتم. او چرخید و نگاهم کرد. چشمانش تار شده بود، مثل مه صبحگاهی پشت پنجره. هیچ ترسی در نگاهش نبود فقط یک تمنای خسته.شاید سالها منتظر این لحظه بود.
بی هیچ حرفی، لیوان شیر را به لبهایش نزدیک کردم. وقتی آخرین جرعه را سر کشید، سرم را روی شانه اش گذاشتم. عطر دلنشین وجودش را با ولع استشمام کردم و زمزمه کردم: «دیگه صبحی در کار نیست. دیگه هیچ چیز درد نمیکنه.»
به آرامی او را روی تخت خواباندم. موهای سفیدش روی بالش پخش شد. نگاهش را به سقف دوخت و پلکهایش کم کم سنگین شدند و آرامشی که سالها از او فراری بود، بالاخره به سراغش آمد.
کنار تخت نشستم و دستش را در دستم گرفتم. انگشتانش به تدریج سرد می‌شدند، اما من رهایش نکردم. به پنجره نگاه کردم ماه نقره ای پشت ابرها داشت به من لبخند می‌زد. من جلوی فرسوده شدن بیشتر چیزی را گرفتم که چیزی اِز آن باقی نمانده بود...
 
عقب
بالا پایین