نقدفیلم‌و‌سریال سریال اگه خیلی دوست داشته باشی چی

سریال جذاب ترکی رو دیدی؟

  • دیدم

  • دارم می‌بینم

  • هنوز ندیدم


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

.YEGANEH..YEGANEH. عضو تأیید شده است.

مدیرتالارموسیقی+مدیرآز نویسندگان+مترجم‌آز
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
رمان‌خـور
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,926
پسندها
پسندها
12,210
امتیازها
امتیازها
523
سکه
3,347
گاهی یک داستان با این سؤال شروع نمی‌شه که «چه کسی عاشق چه کسی می‌شه؟»؛ سؤال جذاب‌تر اینه که وقتی عشق از دل دروغ شروع بشه، چقدر می‌تونه واقعی باقی بمونه؟​
 
«اگه خیلی دوست داشته باشی»
یک سریال ترکی محصول سال ۲۰۲۳ به کارگردانی علی بیلگین و بازی کرم بورسین و حفصانور سانجاک‌توتان است؛ یک درام رمانتیک و خانوادگی که داستانش را روی برخورد دو آدم با گذشته‌ها و زندگی‌های کاملاً متفاوت بنا می‌کند.​
 
اما چیزی که باعث می‌شه ارزش نقد کردن داشته باشه، صرفاً رابطه‌ی عاشقانه‌ی شخصیت‌های اصلی نیست. پشت این رابطه، داستانی درباره‌ی اعتماد، خانواده، دروغ و تصویریه که آدم‌ها از خودشون به دیگران نشون می‌دن.​
 
به نظرم نقطه قوت اصلی اثر، ایده‌ی اولیه و تضاد جذاب شخصیت‌های اصلیه؛ دو آدم که هرکدوم به شکلی از گذشته‌شون فرار می‌کنن و در نهایت مجبور می‌شن با همون چیزهایی روبه‌رو بشن که سعی داشتن پنهانشون کنن.
اما مشکل اینجاست که فیلمنامه همیشه نمی‌تونه از ظرفیت همین ایده به اندازه‌ی کافی استفاده کنه و بعضی جاها برای حفظ کشش داستان، دوباره به الگوهای آشنای درام‌های عاشقانه، مثل سوءتفاهم و رازهای پیاپی، برمی‌گرده.​
 
بنابراین با اثری طرفیم که بیشتر از چیزی که در نگاه اول به نظر می‌رسه حرف برای گفتن داره، اما همیشه به اندازه‌ی ایده‌ی اولیه‌اش عمیق نمی‌شه.
و دقیقاً همین فاصله بین «چیزی که می‌توانست باشد» و «چیزی که در نهایت ساخته شده»، جاییه که نقد این سریال رو جذاب می‌کنه.​
 
اگر بخوایم بفهمیم چرا این داستان با وجود ایده‌ی جذابش همیشه به یک اندازه خوب پیش نمی‌ره، باید از رابطه‌ی آتش و لیلا شروع کنیم. از همان ابتدا تضاد این دو نفر مشخصه؛ آتش بعد از سال‌ها دوری از خانواده، آدمی شده که به کسی راحت اعتماد نمی‌کنه، در حالی که لیلا برای رسیدن به هدفش عادت کرده نقش بازی کنه و حقیقت زندگی‌اش رو پنهان نگه داره.
بنابراین رابطه‌ی این دو نفر از همان اول یک تناقض درونی داره: آدمی که از دروغ متنفره، به کسی نزدیک می‌شه که زندگی‌اش با دروغ گره خورده. همین تضاد، بهترین ایده‌ی دراماتیک داستانه، چون هر قدمی که این دو نفر به هم نزدیک‌تر می‌شن، خطر فرو ریختن رابطه هم بیشتر می‌شه. مشکل از جایی شروع می‌شه که فیلمنامه همیشه از این تضاد استفاده‌ی عمیق نمی‌کنه و گاهی به جای اینکه کشمکش روانی بین‌شون رو جلو ببره، دوباره به راز، سوءتفاهم یا پنهان‌کاری متوسل می‌شه. یعنی موتور داستان خوبه، ولی فیلمنامه همیشه بهترین استفاده رو ازش نمی‌کنه.
 
آخرین ویرایش:
همین مسئله رو می‌شه در شخصیت آتش هم دید. آتش در شروع داستان کسیه که فکر می‌کنه با فاصله گرفتن از خانواده و تکیه کردن به خودش، کنترل زندگی‌اش رو به دست گرفته. اما وقتی مجبور می‌شه دوباره وارد فضای خانواده بشه و مسئولیت بچه‌ها رو بپذیره، کم‌کم چیزی در رفتارش تغییر می‌کنه.
این تغییر مهمه، چون نشون می‌ده آن بی‌تفاوتی اولیه کاملاً واقعی نیست؛ بیشتر شبیه یک سپر دفاعیه. حضور بچه‌ها و بعد رابطه‌اش با لیلا باعث می‌شه بخش‌هایی از شخصیتش که خودش هم کنار گذاشته بود، دوباره ظاهر بشه.
بنابراین قوس آتش فقط «عاشق شدن» نیست؛ حرکت از انزوا به سمت پذیرفتن وابستگیه. با این حال، سرعت بعضی از این تغییرات باعث می‌شه گاهی بیشتر نتیجه‌ی اتفاقات داستان رو ببینیم تا فرآیند واقعی تغییر یک آدم.
برای اینکه این قوس عمیق‌تر بشه، لازم بود بعضی انتخاب‌ها و کشمکش‌های درونی او زمان بیشتری برای شکل گرفتن داشته باشن.
 
لیلا مسیر متفاوتی داره، اما دقیقاً به همین دلیل مکمل خوبی برای آتشه. او در ابتدای داستان با گروهی کار می‌کنه که از طریق فریب و نقش بازی کردن پول درمیارن و خودش هم برای رسیدن به هدفش وارد این بازی شده.
اما مسئله وقتی جالب می‌شه که احساس واقعی کم‌کم با نقشی که بازی می‌کنه قاطی می‌شه. چیزی که قرار بوده یک دروغ یا یک بازی باشه، تبدیل به رابطه‌ای می‌شه که خودش هم دیگه نمی‌تونه به راحتی ازش فاصله بگیره.
اینجا شخصیت لیلا از نظر دراماتیک ظرفیت زیادی پیدا می‌کنه، چون مخاطب می‌تونه هم‌زمان هم از کارهاش ناراحت بشه و هم بفهمه چرا به این نقطه رسیده.
همین پیچیدگی باعث می‌شه لیلا صرفاً «دختر کلاهبردار» نباشه.
با این حال، فیلمنامه می‌توانست بیشتر روی همین تضاد اخلاقی کار کند؛ یعنی به جای اینکه فقط منتظر افشا شدن رازها باشیم، بیشتر با پیامدهای اخلاقی انتخاب‌های او روبه‌رو شویم.
 
خانوادگی هم یکی از مهم‌ترین بخش‌های داستانه. برگشتن آتش فقط برای این نیست که یک عاشقانه‌ی جدید شروع بشه؛ او باید با خانواده‌ای روبه‌رو بشه که سال‌ها ازش فاصله گرفته. حضور بچه‌ها، مسئله‌ی سرپرستی و درگیری‌های خانوادگی باعث می‌شه مفهوم «خانواده» در کنار «عشق» قرار بگیره. حتی در قسمت‌های پایانی هم مسئله‌ی بچه‌ها و تصمیم آتش درباره‌ی آن‌ها دوباره به مرکز درام برمی‌گرده؛ یعنی داستان در پایان هم نمی‌خواد رابطه‌ی عاشقانه را از مسئله‌ی خانواده جدا کند.
این نکته مهمه، چون نشان می‌ده هسته‌ی داستان فقط رسیدن دو نفر به هم نیست؛ درباره‌ی آدمیه که باید تصمیم بگیره بالاخره می‌خواد بخشی از یک خانواده باشه یا همچنان بیرون از اون بایسته.
 
اما همین خط خانوادگی در جاهایی تبدیل به نقطه‌ضعف می‌شه. تعداد شخصیت‌ها و درگیری‌های فرعی زیاده و بعضی از این خطوط داستانی فرصت کافی برای عمق گرفتن ندارن. در نتیجه، گاهی احساس می‌کنیم داریم چند داستان رو هم‌زمان دنبال می‌کنیم؛ داستان عاشقانه، اختلاف‌های خانوادگی، گذشته‌ی لیلا، مسئله‌ی بچه‌ها و رقابت‌های خانوادگی. خود Kanal D هم در معرفی رسمی سریال، تعداد زیادی از این شخصیت‌ها و خطوط خانوادگی را در کنار آتش و لیلا قرار داده است. این تنوع می‌تونه به جهان داستان وسعت بده، اما وقتی زمان محدوده، خطرش اینه که هیچ‌کدوم از خطوط به اندازه‌ی کافی عمیق نشن.
 
عقب
بالا پایین