نقدفیلم‌و‌سریال سریال اگه خیلی دوست داشته باشی چی

سریال جذاب ترکی رو دیدی؟

  • دیدم

  • دارم می‌بینم

  • هنوز ندیدم


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.
از نظر دیالوگ هم اثر بیشتر زمانی موفقه که اجازه می‌ده رابطه از طریق رفتار و کل‌کل شکل بگیره. مخصوصاً در برخوردهای آتش و لیلا، شوخی و کنایه کمک می‌کنه رابطه از همان ابتدا بیش از حد جدی و مصنوعی به نظر نرسه. اما هرجا دیالوگ تبدیل می‌شه به وسیله‌ای برای توضیح دادن چیزی که مخاطب خودش می‌تونسته از رفتار شخصیت بفهمه، جذابیت کمتر می‌شه. این همون جاییه که اصل «نشان بده، نگو» اهمیت پیدا می‌کنه. مثلاً اگر قرار باشه بفهمیم آتش از خانواده فاصله گرفته، دیدن رفتار او در مواجهه با اعضای خانواده خیلی مؤثرتر از اینه که خودش درباره‌ی تمام احساساتش توضیح بده. خوشبختانه بخش‌هایی از داستان این امکان رو فراهم می‌کنن، اما فیلمنامه همیشه به اندازه‌ی کافی به سکوت، رفتار و انتخاب شخصیت‌ها اعتماد نمی‌کنه.
 
از نظر بصری هم یک اتفاق جالب وجود داره. داستان درباره‌ی آدم‌هاییه که چیزهایی رو از هم پنهان می‌کنن، اما تصویر معمولاً خیلی تمیز، روشن و رمانتیک باقی می‌مونه. این انتخاب از نظر ژانری قابل قبوله، ولی یک فرصت از دست‌رفته هم هست.
می‌شد تضاد بین ظاهر زیبا و حقیقت پنهان شخصیت‌ها بیشتر وارد زبان بصری بشه؛ مثلاً فاصله‌ی شخصیت‌ها در قاب، فضای خالی بین‌شون یا تغییر نور در لحظه‌های افشای حقیقت می‌توانست معنای بیشتری پیدا کند. در وضعیت فعلی، تصویر بیشتر به جذابیت اثر کمک می‌کند تا اینکه خودش لایه‌ی تازه‌ای به مضمون اضافه کند.
 
در نهایت، چیزی که همه‌ی این بخش‌ها رو به هم وصل می‌کنه، همون فاصله‌ایه که بین «ایده» و «اجرا» وجود داره. هسته‌ی داستان واقعاً ظرفیت بالایی داره: مردی که از خانواده فرار کرده، دختری که تمام عمر دنبال خانواده بوده، و رابطه‌ای که از دل دروغ شروع می‌شه اما کم‌کم واقعی می‌شه. این ترکیب می‌تونسته یک درام خیلی عمیق‌تر درباره‌ی اعتماد، هویت و تعلق بسازه.
حتی پایان هم دوباره همین مسائل را جمع می‌کند؛ در قسمت آخر، بحران اعتماد بین آتش و لیلا، وضعیت بچه‌ها و مسئله‌ی خانواده هم‌زمان به نقطه‌ی حل‌وفصل می‌رسند.
پس مسئله این نیست که داستان حرفی برای گفتن نداره؛ اتفاقاً حرفش مشخصه. مسئله اینه که هرجا به عمق نزدیک می‌شه، گاهی راه ساده‌تر رو انتخاب می‌کنه. به جای اینکه یک زخم روانی رو بیشتر باز کنه، یک راز جدید میاره؛ به جای اینکه یک تضاد اخلاقی رو تا آخر دنبال کنه، یک سوءتفاهم تازه وارد می‌شه.
و همین باعث می‌شه در پایان با اثری روبه‌رو باشیم که ایده‌ی خوبی برای یک عاشقانه‌ی متفاوت داره، شخصیت‌های اصلی جذابی داره و لحظه‌های احساسی موفقی هم می‌سازه، اما همیشه جرئت نمی‌کنه از فرمول آشنای خودش فاصله بگیره.
 
در نهایت، «اگه خیلی دوست داشته باشی» برای من بیشتر از اینکه یک عاشقانه‌ی معمولی باشه، داستان آدم‌هاییه که هرکدوم به شکلی با مفهوم خانواده، اعتماد و گذشته درگیرن. نقطه قوتش هم دقیقاً همین‌جاست؛ رابطه‌ی آتش و لیلا از دل یک تضاد جذاب شکل می‌گیره و هرچه جلوتر می‌ره، عشق رو در برابر دروغ و اعتماد رو در برابر ترس قرار می‌ده.
از طرفی، سریال از نظر شخصیت‌های اصلی، فضای بصری و حال‌وهوای رمانتیک موفق عمل می‌کنه، اما فیلمنامه همیشه به اندازه‌ی ایده‌ی اولیه‌اش جاه‌طلب نیست. بعضی خط‌های داستانی نیمه‌کاره یا کم‌عمق می‌مونن و در جاهایی که می‌شد بیشتر روی روان شخصیت‌ها و پیامد انتخاب‌هاشون تمرکز کرد، داستان راه آشناترِ راز و سوءتفاهم رو انتخاب می‌کنه.
با این حال، برای کسی که دنبال یک سریال رمانتیکِ سبک و در عین حال درگیرکننده‌ست، رابطه‌ی شخصیت‌ها براش مهمه و دوست داره در کنار عشق، کمی درام خانوادگی و راز هم داشته باشه، دیدنش می‌تونه لذت‌بخش باشه. مخصوصاً اینکه داستان فقط روی «عاشق شدن» تمرکز نمی‌کنه و مسئله‌ی تعلق داشتن و پیدا کردن جای خودت در یک خانواده رو هم وارد رابطه می‌کنه.
اما اگر بخوام خیلی خلاصه بگم، این سریال نه یک شاهکار در ژانر خودش محسوب می‌شه و نه اثریه که به‌راحتی بشه از کنارش گذشت؛ اثریه با یک ایده‌ی خوب که گاهی خودش رو محدود می‌کنه.
شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشه:
گاهی مشکل یک داستان این نیست که حرفی برای گفتن نداره؛ مشکل اینه که درست در لحظه‌ای که می‌تونه حرف بزرگ‌تری بزنه، عقب می‌کشه.
و شاید به همین دلیله که بعد از تمام شدنش، بیشتر از اینکه بپرسی «خوب بود یا بد؟»، با خودت می‌گی:
شاید بعضی عشق‌ها برای ماندن ساخته نشدن؛ فقط میان تا به آدم‌ها یاد بدن، پشت تمام دروغ‌ها و نقاب‌ها، بالاخره یک روز باید خودِ واقعی‌ات رو انتخاب کنی.
 
عقب
بالا پایین