بسمالله...
یک روز ابری، باد در هوا میدمد. خسته و گرفته. تنفسش دیگر رنگ و بوی بهار ندارد. پسری جوان لب دریا ایستاده است. پاهایش را محکم در ماسهها فرو کرده. با هر موج که میرسد، بیشتر در ماسهها فرو نمیرود، فقط ماسهها، کمی روی پاهایش را میپوشانند. پسر به افق آبی مینگرد. به اقیانوس بیانتهای سیاه. به ابرهای تاریک. به آذرخشها. به معشوقی که دیگر برنمیگردد. پسر، آرام و ساکت، در هوای بیهوا نفس میکشد. نفسهای عمیق. گویی دیگر تمام شده باشد. دیگر بر نخواهد گشت. پایش را از گل بیرون میکشد. چند قدم جلوتر میرود. موجها، کوبندهتر از قبل، هرچه سر راهشان بیاید را میبلعند. آسمان میغرد. پسر حالا وسط دریاست. موج بلند نگاهش میکند. و در یک آن...
هنگامیکه پسر چشم باز میکند، خود را در بیمارستان کوچکی بر تختی، بستری میبیند. پردهها کنار میروند:
- بیدار شدی؟ خیلی شانس آوردی که نجاتت دادند.
+ نجاتم دادند؟ چه کسی مرا نجات داد؟
دکتر ذرهای درنگ میکند:
- نمیدانم که بود، اما تو مگر او را ندیدی؟
پسر فکر میکند. کمی بیشتر به مغزش فشار میآورد. اما سرش درد میگیرد:
+ نه، یادم نمیآید...
- اشکال ندارد، فقط سعی کن خوب استراحت کنی.
+ او چیزی نگفت؟
- چه کسی را میگویی؟
+ همانکه جانم را نجات داد.
- حقیقتش نه. برای خودم نیز سوال بود. وقتی تو را رساند سریع رفت.
+ اهل همینجا بود؟ شما نمیشناختید؟
- حالا زمان این سوالات نیست. باید استراحت کنی. خانم پرستار، خانم پرستار، حال مریض رو به بهبودیست. داروهایش را بیاورید.
و دکتر رفت.
پسر در تنهایی خویش میاندیشید: «یعنی چه کسی مرا نجات داده؟ آه، چرا چیزی یادم نمیآید؟» چند روزی بدین منوال گذشت. پسر، سلامتی خود را تقریباً بازیافته بود. دکتر گفته بود: «در اثر تنگی نفس بیهوش شده سده بودی. چیزی از برخورد موج، غرق شدن و این چیزها نبود. خشک خشک بودی. راستش برای ما نیز عجیب بود، تنگی نفس؟ انگار تو یک جعبهٔ بستهای انداخته باشندت. اما مگر تو ترس از فضاهای بسته داری؟» پسر اما تا به حال، حتی اسم «ترس از فضاهای بسته» را نیز نشنیده بود. باید میفهمید چه اتفاقی افتاده. هیچ چیز یادش نمیآمد. حتی یادش نمیآمد، چرا به ساحل رفته بود. فقط یک موج بزرگ بود که در خاطرش نقش بسته بود.
یک روز ابری، باد در هوا میدمد. خسته و گرفته. تنفسش دیگر رنگ و بوی بهار ندارد. پسری جوان لب دریا ایستاده است. پاهایش را محکم در ماسهها فرو کرده. با هر موج که میرسد، بیشتر در ماسهها فرو نمیرود، فقط ماسهها، کمی روی پاهایش را میپوشانند. پسر به افق آبی مینگرد. به اقیانوس بیانتهای سیاه. به ابرهای تاریک. به آذرخشها. به معشوقی که دیگر برنمیگردد. پسر، آرام و ساکت، در هوای بیهوا نفس میکشد. نفسهای عمیق. گویی دیگر تمام شده باشد. دیگر بر نخواهد گشت. پایش را از گل بیرون میکشد. چند قدم جلوتر میرود. موجها، کوبندهتر از قبل، هرچه سر راهشان بیاید را میبلعند. آسمان میغرد. پسر حالا وسط دریاست. موج بلند نگاهش میکند. و در یک آن...
هنگامیکه پسر چشم باز میکند، خود را در بیمارستان کوچکی بر تختی، بستری میبیند. پردهها کنار میروند:
- بیدار شدی؟ خیلی شانس آوردی که نجاتت دادند.
+ نجاتم دادند؟ چه کسی مرا نجات داد؟
دکتر ذرهای درنگ میکند:
- نمیدانم که بود، اما تو مگر او را ندیدی؟
پسر فکر میکند. کمی بیشتر به مغزش فشار میآورد. اما سرش درد میگیرد:
+ نه، یادم نمیآید...
- اشکال ندارد، فقط سعی کن خوب استراحت کنی.
+ او چیزی نگفت؟
- چه کسی را میگویی؟
+ همانکه جانم را نجات داد.
- حقیقتش نه. برای خودم نیز سوال بود. وقتی تو را رساند سریع رفت.
+ اهل همینجا بود؟ شما نمیشناختید؟
- حالا زمان این سوالات نیست. باید استراحت کنی. خانم پرستار، خانم پرستار، حال مریض رو به بهبودیست. داروهایش را بیاورید.
و دکتر رفت.
پسر در تنهایی خویش میاندیشید: «یعنی چه کسی مرا نجات داده؟ آه، چرا چیزی یادم نمیآید؟» چند روزی بدین منوال گذشت. پسر، سلامتی خود را تقریباً بازیافته بود. دکتر گفته بود: «در اثر تنگی نفس بیهوش شده سده بودی. چیزی از برخورد موج، غرق شدن و این چیزها نبود. خشک خشک بودی. راستش برای ما نیز عجیب بود، تنگی نفس؟ انگار تو یک جعبهٔ بستهای انداخته باشندت. اما مگر تو ترس از فضاهای بسته داری؟» پسر اما تا به حال، حتی اسم «ترس از فضاهای بسته» را نیز نشنیده بود. باید میفهمید چه اتفاقی افتاده. هیچ چیز یادش نمیآمد. حتی یادش نمیآمد، چرا به ساحل رفته بود. فقط یک موج بزرگ بود که در خاطرش نقش بسته بود.