دانستنی‌های‌روانشناسی انواع غم در روانشناسی

عجیبه خانوم

مدیرتالارادبیات +مدیرتالارعلوم+مترجم‌آز+مقاله‌نویس
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
ژورنالیست
مشاور
تیم‌تعیین‌سطح
مقام‌دار آزمایشی
نویسنده نوقلـم
نوشته‌ها
نوشته‌ها
4,420
پسندها
پسندها
22,979
امتیازها
امتیازها
813
سکه
1,304

مقدمه: غم فقط یک احساس ساده نیست​


وقتی از غم حرف می‌زنیم، معمولاً همه تصور می‌کنیم منظور همان حس آشنای «دل‌گرفتگی» است؛ اما از نگاه روان‌شناسی، غم تجربه‌ای بسیار پیچیده‌تر از این است. ما ممکن است برای از دست دادن کسی غمگین شویم، برای چیزی که هرگز به دست نیاورده‌ایم حسرت بخوریم، دلتنگ گذشته شویم یا حتی بدون آن‌که بتوانیم دلیل مشخصی پیدا کنیم، احساس کنیم چیزی در درونمان سنگین شده است. در واقع، غم یک زبان درونی است؛ احساسی که به ما خبر می‌دهد چیزی برایمان اهمیت داشته، نیازی برآورده نشده یا تغییری در زندگی‌مان رخ داده که ذهن و احساسمان هنوز با آن کنار نیامده است. به همین دلیل، روان‌شناسی غم را فقط یک احساس واحد نمی‌بیند، بلکه آن را بر اساس منشأ و دلیل شکل‌گیری آن به شکل‌های مختلف بررسی می‌کند.
 

۱. غم ناشی از فقدان؛ وقتی چیزی را از دست می‌دهیم​


یکی از شناخته‌شده‌ترین انواع غم، غمی است که پس از از دست دادن یک فرد، رابطه، موقعیت یا چیز ارزشمند تجربه می‌کنیم. فقدان همیشه به معنای مرگ نیست؛ گاهی پایان یک دوستی، جدایی از یک شهر، از دست دادن شغل یا حتی تمام شدن دوره‌ای مهم از زندگی نیز می‌تواند احساس فقدان ایجاد کند. دلیل اصلی این غم، دلبستگی است. انسان به آدم‌ها، مکان‌ها، خاطرات و حتی تصویری که از آینده‌اش ساخته وابسته می‌شود. وقتی یکی از این‌ها ناگهان یا به‌تدریج از زندگی حذف شود، ذهن باید خود را با نبودن آن سازگار کند و این فرایند معمولاً با غم همراه است.
 

۲. غم شکست؛ فاصله میان انتظار و واقعیت​


گاهی ما چیزی را بسیار می‌خواهیم، برایش تلاش می‌کنیم و حتی آینده‌مان را بر اساس رسیدن به آن تصور می‌کنیم؛ اما در نهایت اتفاقی که انتظارش را داشتیم رخ نمی‌دهد. اینجا غم شکست شکل می‌گیرد. دلیل این غم فقط نرسیدن به هدف نیست؛ بلکه فرو ریختن تصویری است که از آینده ساخته بودیم. ممکن است فرد در یک آزمون شکست بخورد، به شغل مورد علاقه‌اش نرسد یا رابطه‌ای که برایش آینده تصور کرده بود به پایان برسد. بنابراین، گاهی ما نه فقط برای چیزی که از دست داده‌ایم، بلکه برای آینده‌ای که هرگز اتفاق نیفتاد غمگین می‌شویم.
 

۳. غم تنهایی؛ وقتی حضور دیگران کافی نیست​


تنهایی همیشه به معنای تنها بودن نیست. ممکن است فرد در یک جمع بزرگ حضور داشته باشد، دوستان زیادی داشته باشد و حتی دائماً با دیگران صحبت کند، اما همچنان احساس تنهایی داشته باشد. دلیل این نوع غم معمولاً نبود ارتباط عمیق و احساس درک شدن است. انسان فقط به حضور دیگران احتیاج ندارد؛ بلکه نیاز دارد کسی او را بشنود، احساساتش را بفهمد و بتواند بدون ترس از قضاوت، خودش باشد. وقتی این نیاز برآورده نشود، تنهایی می‌تواند به شکل یک غم عمیق و طولانی ظاهر شود.
 

۴. غم دلتنگی؛ وقتی چیزی هنوز در قلب ما حضور دارد​


دلتنگی معمولاً زمانی شکل می‌گیرد که شخص، مکان یا دوره‌ای از زندگی برای ما اهمیت زیادی داشته، اما اکنون از آن فاصله گرفته‌ایم. در دلتنگی، آن چیز کاملاً از ذهن ما حذف نشده؛ برعکس، هنوز در خاطرات و احساساتمان حضور دارد. دلیل دلتنگی این است که ذهن دائماً میان «آنچه قبلاً داشتیم» و «آنچه اکنون نداریم» مقایسه انجام می‌دهد. به همین علت، دلتنگی اغلب احساس عجیبی دارد؛ هم خاطره‌ای شیرین را زنده می‌کند و هم هم‌زمان یادآوری می‌کند که آن لحظه دیگر قابل تکرار نیست.
 

۵. غم حسرت؛ جنگ با گذشته‌ای که دیگر تغییر نمی‌کند​


حسرت معمولاً با جمله‌هایی مانند «کاش...» شروع می‌شود. کاش آن تصمیم را گرفته بودم، کاش آن حرف را نمی‌زدم یا کاش فرصت دیگری داشتم. دلیل شکل‌گیری این غم، توانایی ذهن در بازسازی گذشته و تصور کردن مسیرهای جایگزین است. انسان می‌تواند به گذشته نگاه کند و سناریوهای مختلفی بسازد؛ اما مشکل اینجاست که گذشته دیگر قابل تغییر نیست. همین فاصله میان «آنچه اتفاق افتاد» و «آنچه تصور می‌کنیم می‌توانست اتفاق بیفتد»، حسرت را به وجود می‌آورد.
 

۶. غم ناامیدی؛ وقتی آینده دیگر روشن به نظر نمی‌رسد​


در این نوع غم، تمرکز فرد بیشتر بر آینده است. شخص ممکن است احساس کند تلاش‌هایش نتیجه‌ای ندارد یا شرایط زندگی آن‌قدر دشوار شده که دیگر راهی برای تغییر وجود ندارد. دلیل اصلی این احساس معمولاً از دست دادن امید و احساس کنترل است. انسان زمانی راحت‌تر با مشکلات کنار می‌آید که تصور کند می‌تواند بر شرایط تأثیر بگذارد. اما وقتی احساس کنیم هیچ کاری از دستمان برنمی‌آید، غم می‌تواند عمیق‌تر و سنگین‌تر شود.
 

۷. غم مبهم؛ وقتی می‌گوییم «نمی‌دانم چرا دلم گرفته»​


گاهی هیچ اتفاق مشخصی نیفتاده، اما فرد احساس می‌کند انرژی ندارد، دلش گرفته یا چیزی در درونش سنگین است. این نوع غم معمولاً برای خود فرد هم قابل توضیح نیست. اما بسیاری از مواقع، این غم واقعاً بی‌دلیل نیست؛ بلکه دلیل آن احساسات و فشارهای جمع‌شده‌ای است که هنوز شناخته نشده‌اند. خستگی طولانی، استرس، تنهایی، مشکلات کوچک اما مداوم و احساساتی که مدت‌ها سرکوب شده‌اند، می‌توانند به‌تدریج روی هم جمع شوند و بدون یک دلیل واضح، خود را به شکل غم نشان دهند.
 

۸. غم نوستالژیک؛ دلتنگی برای گذشته و نسخه قدیمی خودمان​


گاهی دلمان برای یک دوره از زندگی تنگ می‌شود؛ برای کودکی، مدرسه، دوستان قدیمی یا حتی برای کسی که خودمان در گذشته بودیم. دلیل این نوع غم این است که ذهن انسان معمولاً گذشته را انتخابی به یاد می‌آورد. ما ممکن است لحظات خوب گذشته را پررنگ‌تر ببینیم و سختی‌های آن دوره را کمتر به خاطر بیاوریم. در نتیجه، وقتی زندگی امروز با تصویری که از گذشته ساخته‌ایم مقایسه می‌شود، احساس غم و دلتنگی شکل می‌گیرد.
 

۹. غم همدلانه؛ وقتی درد دیگران، ما را هم غمگین می‌کند​


گاهی اتفاق تلخی مستقیماً برای ما نیفتاده است، اما با دیدن یا شنیدن رنج دیگران غمگین می‌شویم. ممکن است داستان زندگی یک نفر، فیلمی غمگین یا حتی دیدن ناراحتی یک دوست، حال ما را تغییر دهد. دلیل این نوع غم، توانایی همدلی انسان است. ما می‌توانیم تا حدی خودمان را جای دیگران قرار دهیم و احساس آن‌ها را تصور کنیم. به همین دلیل، مغز و احساسات ما گاهی نسبت به رنجی واکنش نشان می‌دهند که مستقیماً متعلق به خودمان نیست.
 
عقب
بالا پایین