صبح روز بعد دیگر خبری از آن همه نوه نتیجه، دختر و پسر، درخانه مادربزرگ نبود. انگار با ب خاک سپردن مادربزرگ شادی و ذوق و شوق ما بچه ها هم با اون دفن شد. دیگر برادر با برادر غریبه شده است، دختر دایی ، پسر عموها، همان هم بازی های همیشگیمان باهم غریبه شده ایم، جوری ک انگار هیچوقت همدیگر را نمیشناختیم. انگار نه انگار ک ی زمانی تمام ذوق و شوقمان دیدن یکدیگر و بازی در حیاط کوچک مادر بزرگ بود. حال بزرگ شده ایم، و زندگی خودمان را داریم. دیگر کسی مثل دوران بچگی مثل گذشته ها برای دیدن دیگری لحظه شماری نمی کند. فقط گاهی ک یاد آن روز های شیرین می افتم. دلم برای ان دورهمی های ساده، شلوغی و بچه های شیطون خانه مادر بزرگ تنگ میشود. کاش میتوانستم زمان را ب عقب برگردانم، ب زمانی ک در خانه کوچک مادر بزرگ همیشه ب رویمان باز بود همیشه چشم انتظار دخترو پسر و نوه هایش دم در مینشست. کاش زمان دقیقا وقتی در آغوش پر از محبتش جا میشدم متوقف میشد تا تا ابد. 🖤