مشاوره فعال مشاوره رمان |HIIIS

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mah.sa
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mah.sa
رها، همین که وارد بیمارستان شد، بوی تند دارو و صدای دستگاه‌ها پیچید توی سرش. دلش می‌خواست همان لحظه برگردد و از آنجا دور شود.
 
میشه ی نمونه برام ارسال کنین؟
سخت شد

خب این خوش نیومدن چند تا عامل داره می‌تومه بابت کدورت قدیمی باشه که داره تو پس‌ذهن کارکتر تداعی میشه و خواننده متوجه میشه و توصیفات مکان بیاری فقط:

خانه همان خانه بود اما دیگر حس خوبی که در آن‌جا بازی می‌کردم، دریافت نمی‌کردم. علاوه بر ریزش برگ‌های زرد اطراف آلاچیق قدیمی که در سمت راست محوطه ویلا در حال خاک‌خوردن بود، دیگر صدای خنده‌ی خودم را حس‌ نمی‌کردم.
خنده‌ی نجلای شش ساله که بابت اشتباه بسته شدن موهای دوگوشی خودش، جیغش در ویلا می‌پیچید و بعد معاذ که شروع به قلقلک دادنش می‌کرد و آن جیغ تبدیل به خنده‌ی از ته دل نجلا کوچولو می‌شد. همچی از آن روز شوم شروع شد که حکمت وارد خانواده شد و خواستگار تک دختر خاندان فتحی‌ای که من بودم، نام گرفت. خواستگاری که نیامده باعث شد تا بذر کینه در دل معاذ شکل بگیره و روابط خانواده بابت تصمیم اشتباه من خراب شد...

یا می‌تونه صحنه‌ی تصادف باشه و توصیفات حس کارکتر در زمان تصادف رو بگی:

پایم در حال لرزیدن بود و کنترلی روی آرام کردنش نداشتم. پدال به خودی‌خود برایم ترسناک نبود ولی آن حادثه باعث شد تا دیگر از همین هم بترسم. مهتاب در صندلی کمک‌راننده قرار گرفت و با چشمانش می‌پرسید که چرا حرکت نمی‌کنم ولی نمی‌دانست در چه جدالی بین بد و بدتر به سد می‌برم. دستم به طور غیرارادی دور فرمان زرشکی رنگ ماشین مهتاب محکم قاب گرفته شد. نفس‌هایم مقطعی شده بودند و دامه‌های عرق راهشان را تا روی پشت لب‌هایم پیدا کرده بودند. بی‌توجه به آشوب درونی‌ام و صحنه‌ای که برخورد ماشین سنگین به سمت من آن هم وقتی که راننده بودم و با سرعت بالا در جاده روستایی در حال حرکت بودم، هرگز فکرش را نمی‌کردم که وسط آن حال خراب بعد از شکستم در کنکور، یک ماشین سنگین که چراغ‌هایش را روشن نکرده بود و باعث شد که فضاحت‌بارترین تصادف عمرم را داشته باشم. سرم را تندتند به چپ و راست تکان دادم که دستی روی شانه‌ام قرار گرفت و من را از آن شب لعنتی بیرون کشاند.
حال همچی برایم شفاف‌تر بود و مهتاب که دیگر پوسته‌ی نگرانش در حال شکافتن بود، باعث شد که بی‌توجه به لرزش پایم که همکاری نمی‌کرد با من را روی کلاچ فشار دهم تا به کمک آن بتوانم ماشین را راه بیاندازم و خاطرات پانزده سال پیش را در همان کنار و شیرین‌ترین دوستم دفن کنم.


یا تو در مورد یک عروس بنویس که شب عروسیش تو تالار می‌فهمه اشتباه کرده و می‌خواد از اون محیط بزنه بیرون. حس و حالش رو بگو.
 
شرمنده زیاد خوب درنیومد تمرینم Lagh2
کاملا بداهه بود
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mah.sa
رها، همین که وارد بیمارستان شد، بوی تند دارو و صدای دستگاه‌ها پیچید توی سرش. دلش می‌خواست همان لحظه برگردد و از آنجا دور شود.
زود اومدی نخواه که زود بری -2-35-

خوبه‌ها ولی حس توش نیس...
انگار اومدی سربندی کردی رفته
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mah.sa
میدونی نمیدونستم تو چند خط میتونم متن و بنویسم 😂😂
عیب نداره اومدی مشاور گرفتی که بهت بگه

مال منو دیدی؟ یک همچین چیزی ولی با توضیحات و توصیفات بیشتر (نه اینقدر که متن فقط توصیف باشه )
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mah.sa
ممنونم چشم سعی خودمو می کنم🥰🥰
ولی آزادنویسی سعی کن انجام بدی هم باعث میشه ذهنت بازتر بشه هم تمرین میکنی تو 15دقیقه مسلط‌تر بنویسی

و حالا منم بهت تمرین میدم و بعد ببین چطوری از ننوشتن به متنای خوب میرسی
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mah.sa
عقب
بالا پایین