گربه خاکستری=))
مترجمآزمایشی+شایعهنویس
ژورنالیست
ویراستار
کپیـست
رمانخـور
مقامدار آزمایشی
نویسنده نوقلـم
من در یک خانه در یکی از کوچههای خیابان ساگویچ کافوارتز به دنیا آمدم. کنار بچههای دیگر خانهها با هم بازی میکردیم و نقاشی میکردیم. در حیاطهای خانه باهم توپ بازی میکردیم، درست مثل همه بچههای دیگر. تا زمانی که شروع مدرسه از راه رسید و دیگر همه بچهها این بازیها را کنار گذاشتند و میگفتند: «ما دیگر بزرگ شدهایم.»
تنها کسی که هنوز دلش میخواست بازی کند، من بودم. به همه بچهها اصرار میکردم اما هیچکدام قبول نمیکردند و من با این حس کودک درونم وارد مدرسه شدم.
روز اول، پسری را دیدم که خاص بود. مثل همه بچهها نبود؛ انگار دقیقاً ساختهشده از من بود. فقط دلش میخواست بازی کند و کمی دیگر وقت داشته باشد تا نقاشی کند. موقع پیدا کردن گروه، کنار او نشستم. پسر هم به من خیره شد.
-سلام؟
-س... سلام. با... من دو... دوست میشی؟
-شما؟
-من گری کت* هستم. و تو؟
-من او هستم.
-یعنی اسمت اوعه؟
-آره دیگه.
با خودم گفتم: «چه عجیب!»
گروه من و او شد جادوگران سپید.
روزها همینطور میگذشتند و من شدم تنها دوست او و او شد تنها دوست من. موقع استراحت کنار هم بودیم، به همهجای مدرسه سرک میکشیدیم و با همدیگر میخندیدیم. تا آن روزی که مدیر ما را صدا کرد و برای تنبیه، او را به گروه جادوگران سیاه برد.
قوانینمان کلاً تغییر کرد و او دیگر آدم سابق نشد. او هم تبدیل شد به یکی مثل بقیه بچهها. دیگر حتی زیرچشمی هم به من نینداخت. اما من داخل همان گروه ماندم، به خاطر همه خاندانم که پشت در پشت جادوگر سپید بودند و با یک رازی که یکی از قانونهای قبیله جادوگران سپید را میشکست:
قانون ۱۱: با هیچکس از قبیلههای دیگر دوست نشو و به هیچکدام آنها اعتماد نکن.
تنها کسی که هنوز دلش میخواست بازی کند، من بودم. به همه بچهها اصرار میکردم اما هیچکدام قبول نمیکردند و من با این حس کودک درونم وارد مدرسه شدم.
روز اول، پسری را دیدم که خاص بود. مثل همه بچهها نبود؛ انگار دقیقاً ساختهشده از من بود. فقط دلش میخواست بازی کند و کمی دیگر وقت داشته باشد تا نقاشی کند. موقع پیدا کردن گروه، کنار او نشستم. پسر هم به من خیره شد.
-سلام؟
-س... سلام. با... من دو... دوست میشی؟
-شما؟
-من گری کت* هستم. و تو؟
-من او هستم.
-یعنی اسمت اوعه؟
-آره دیگه.
با خودم گفتم: «چه عجیب!»
گروه من و او شد جادوگران سپید.
روزها همینطور میگذشتند و من شدم تنها دوست او و او شد تنها دوست من. موقع استراحت کنار هم بودیم، به همهجای مدرسه سرک میکشیدیم و با همدیگر میخندیدیم. تا آن روزی که مدیر ما را صدا کرد و برای تنبیه، او را به گروه جادوگران سیاه برد.
قوانینمان کلاً تغییر کرد و او دیگر آدم سابق نشد. او هم تبدیل شد به یکی مثل بقیه بچهها. دیگر حتی زیرچشمی هم به من نینداخت. اما من داخل همان گروه ماندم، به خاطر همه خاندانم که پشت در پشت جادوگر سپید بودند و با یک رازی که یکی از قانونهای قبیله جادوگران سپید را میشکست:
قانون ۱۱: با هیچکس از قبیلههای دیگر دوست نشو و به هیچکدام آنها اعتماد نکن.