75/7/1
۹۹٪ کاربرای این سایت هنوز به دنیا نیومده بودین..
فرم نداشتیم! اصلا اینطور نبود که لباس مدرسه بخریم..
پدرم دفتر و مداد و پاک کن و.. همه را جینی میخرید..
کتاب ها را خودمون با جوال دوز و نخ میدوختیم که بجای منگنه الان
😉 و با پلاستیک کیسه های کود شیمیایی که چند بار با دقت شسته بودیم جلد میکردیم، تازه چون پدر من اشتراک مجله داشت، صفحات قشنگ مجله های قدیمی را پیدا میکردیم و دفتر هامون را با اون صفحات جلد میکردیم تا خاص و شیک تر باشیم..

یادمه جلد دفتر مشقم عکس تابلو عصر عاشورا استاد فرشچیان بود، بعد ها فهمیدم که این عکسی که روی دفتر مشقم زده بودم تابلوی مشهور و اثر استاد مشهوری بوده..

روز اول مدرسه لباس مدرسه سال قبل خواهرم را پوشیدم یک لباس دو تیکه صورتی رنگ بود دامنش از بالاتنه جدا بود، با یک مقنعه سفید که احتمالا اونم از خواهرم بود، خواهرم از من یک سال بزرگتر بود، روستای ما دو تا مدرسه داشت که هر کدوم سه تا کلاس داشتند، مدرسه ما کلاس اول و سوم و پنجم بودند؛ مدرسه بالا دوم و چهارم و اول راهنمایی که سال اول تاسیسش بود، قبل از اون دوره راهنمایی نداشتیم.
همه چیز خوب بود کتاب و دفتر ها را داخل کیف مامان دوز قهوه ای رنگ گذاشتم و با ذوق رفتم سمت مدرسه، دو تا از دختر دایی ها و دختر عمه ام هم هم کلاسیم بودند و من خیلی ذوق داشتم برای مدرسه..

، ما قبل از اینکه مدرسه ها باز بشه یک ماه مدرسه رفته بودیم اما جو مدرسه را نداشت چون هم با لباس خونه بودیم هم بدون دفتر و کتاب..

وارد حیاط مدرسه که شدیم، مشغول بازی شدیم تا معاون و معلم ها برسن(مدیر و برخی معلم ها به مدرسه بالا میرفتن) بازی و سر و صدا بچه ها بلند بود تا اینکه یکی از پسرهای کلاس پنجم برگشت به من گفت:«تو رفوزه شدی!»
گفتم:«اشتباه میکنی! اون خواهرم بوده..!»
قبول نمیکرد.. و من رو به دروغگو بودن متهم میکرد..
یادمه که اونروز خیلی ناراحت شدم و برگشتم خونه به مامانم گفتم به فکر یه مانتو دیگه برای من باش مادر!، من دیگه اینو نمیپوشم..
و من و خواهرم مانتو هارو با هم جابه جا کردیم از روز بعد، هر چند اون قشنگ تر بود..
