چندماه پیش برای گرفتن جواز کسب رفته بودم به ادارهٔ مربوطه.
پروندهم رو دادن بردم پیش یه آقای جوون تقریباً ۲۷- ۲۸ ساله. یه مقدار سنگ انداخت جلوی پام و در آخر به طور خیلیخیلیخیلی محسوس، گفت: «راه دیگهای هم هست که بتونم کارت رو زودتر راه بندازم.»
عملاً داشت میگفت رشوه بده تا کارت رو انجام بدم.

و از اونجایی که خیلیخیلیخخیلی آدم صبوری هستم، در یک حرکت انتحاری، چای روی میزش رو برداشتم و خالی کردم روی صورتش و خیلی شیک و مجلسی، اتاق رو که نه کلاً اداره رو ترک کردم.
بعد از یه مدت برام احضاریهٔ دادگاه اومد که این آقای نسبتاً محترم ازم شکایت کرده و درخواست دیه داره.

(فکر کنم فقط قصدش پول گرفتن بود، حالا به هر نحوی😂)
خلاصه رفتم دادگاه، وارد جلسه که شدم اول چشمم خورد به اون آقا، چشمتون روز بد نبینه یکی از چشماش کلا بیمژه شده بود (البته ناگفته نماند بهش میومد. خوشگلش کرده بودم تازه باید ازم تشکر هم میکرد. والا😂)
بعد چشمم خورد به آقای محترم قاضی. خدای من چقدر آشنا بود! هرچقدر به خودم و مغز ناقصم توی اون لحظه فشار آوردم نتونستم بفهمم کجا دیدمش. اصلا ما رو چه به فکوفامیل قاضی.
القصه، تا پسره اومد از خودش دفاع کنه تا چشمم به چشم بدونمژهش افتاد نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر خنده. آقا چشمتون روز بد نبینه حالا نخند کی بخند. قاضی یه بار گفت خانم فلانی لطفا نظم دادگاه رو رعایت کنید.
گفتم چشم و هی خندیدم. باور کنید خیلی بانمک شده بود پسره. هر کاری هم کردم نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم.
آخر سر برام دیه بریدنو برق نگاه پیروزمندانهٔ اون خوشگله رو دیدم، باز هم طی یک حرکت انتحاری، دهن مبارک رو باز کردم و گفتم: «ببین فرزندم...»
و دادگاهی بود که به فنا رفت و با صدای شلیک خندهٔ قاضی و بقیه، همه ریخته بودن توی اتاق. قشنگ یه من چی کاره بیدم خاصی توی نگاه پسره بود . فکر کنم پیش خودش هم فکر میکرد من از این زنای ۵۰ سالهم که خوب موندم.😂😂😂
خیلی پررو ادامه دادم: « ببین فرزندم، هروقت تو از اون اداره اخراج شدی، منم پول دیه رو میدم بری یه دور شمال گردی و جاده چالوس.»
همون شب یه شماره ٔ ناشناس باهام تماس گرفت. جواب که دادم، دیدم یه آقای محترم و صدای آشنا.
خدای من کی بود؟ از شانس بدم قاضی، باجناق عمو کوچیکه از آب دراومد. سر یه جمله یه «فرزندم» هم به ریش ما میبست.😂😂😂