ذوق را در بستهبندیهای خیلی کوچک میفروختند، چون عمرش کوتاه بود. مثلاً وقتی کسی که دوستش داری پیام میدهد، ذوق فوراً فعال میشود. سه دقیقه بعد که میبینی نوشته «سلام، یه چیزی میخواستم بپرسم»، ذوق خاموش میشود. فروشنده هم از اول هشدار داده: «این محصول برای استفاده طولانیمدت طراحی نشده است.»
دلتنگی را اشتباهی کیلویی میفروختند. میگفتی: «یه مقدار کم میخوام.» فروشنده یک کیسه بزرگ میآورد. میگویی: «من فقط یه کم خواستم!» میگوید: «متأسفانه کمتر نداریم.» میپرسی: «مرجوعش کنم؟» میگوید: «خیر، دلتنگی پس گرفته نمیشود.» و تو تازه متوجه میشوی چرا بعضیها سالهاست یک کیسه کامل از آن را با خودشان حمل میکنند.
شک محصولی بود که هرچه بیشتر استفاده میکردی، سؤال بیشتری تولید میکرد. مثلاً یک نفر جواب پیامت را نمیدهد. شک میگوید: «شاید سرش شلوغه.» پنج دقیقه بعد: «ولی آنلاین بود.» بعد: «شاید آنلاین بوده ولی پیام رو ندیده.» بعد: «پس چرا استوری گذاشته؟» و در نهایت میرسی به این نتیجه که احتمالاً یک توطئه بینالمللی علیه تو شکل گرفته است. نکته جالب اینکه همه این تحلیلها از یک «جواب ندادن ساده» شروع شده بود.
حسادت احتمالاً روی جعبهاش نوشته بود: «مجهز به هوش مصنوعی برای تفسیر رفتار دیگران.» البته هوشش چندان مصنوعی نبود؛ چون یک نفر با فرد دیگری میخندید و فوراً نتیجه میگرفت: «پس منو دوست نداره.» میپرسیدی: «مدرکت چیه؟» میگفت: «حس کردم.» میگفتی: «این که مدرک نیست.» جواب میداد: «برای من هست.» و دستگاه هم با موفقیت پرونده را بدون هیچ مدرکی مختومه اعلام میکرد.
امید محصول عجیبی بود. بستهبندیاش کوچک بود و همه فکر میکردند چیز مهمی نیست، اما هرچه شرایط بدتر میشد، باز یکجایی روشن میماند. فروشنده میگفت: «این مدل شارژر نداره.» میپرسیدی: «پس چطور کار میکنه؟» میگفت: «خودش هم دقیقاً نمیدونه.» شاید به همین دلیل بود که حتی وقتی آدم فکر میکرد همهچیز تمام شده، یک گوشه ذهنش هنوز میگفت: «حالا ببینیم چی میشه.»
غرور را اگر میخریدی، هیچوقت قبول نمیکرد خراب شده. حتی اگر خودت دلت برای کسی تنگ شده باشد، غرور میگفت: «اصلاً مهم نیست.» میگفتی: «پس چرا هر پنج دقیقه گوشیت رو چک میکنی؟» جواب میداد: «اتفاقی.» میگفتی: «پس چرا منتظری پیام بده؟» میگفت: «منتظر نیستم.» میگفتی: «اگه الان پیام بده جواب میدی؟» چند ثانیه سکوت... «نه.» بعد خیلی آهسته: «ولی بستگی داره چی نوشته باشه.»
وابستگی محصولی بود که بدون اجازه به همه چیز متصل میشد. به آدمها، مکانها، آهنگها، بوها، عکسها و حتی یک صندلی در کافه. بعد از مدتی میخواستی اتصال را قطع کنی، اما دستگاه میگفت: «در حال جداسازی...» و سه سال بعد هنوز نوشته بود: «لطفاً صبر کنید.»
ترس یک محصول فوقالعاده حساس بود. نصف شب یک صدای کوچک از آشپزخانه میآمد. تو میگفتی: «احتمالاً چیزی افتاده.» ترس میگفت: «یا یک قاتله.» باد پنجره را تکان میداد: «اونجاست.» گوشی روی زمین میافتاد: «تموم شد.» حتی اگر بعداً مشخص میشد صدای اول از یک قاشق بوده، ترس تا سه روز همچنان در حالت آمادهباش باقی میماند.
محبت تنها احساسی بود که هرچه بیشتر مصرفش میکردی، کمتر نمیشد. اتفاقاً ممکن بود زیادتر شود. فقط یک مدل خطرناک داشت: محبت یکطرفه. روی بسته هشدار میزدند: «در صورت عدم دریافت متقابل، احتمال خستگی کاربر وجود دارد.» ولی خیلیها باز هم میخریدند؛ چون ظاهراً هیچکس دفترچه راهنمای احساسات را قبل از استفاده نمیخواند.