چالش دیالوگ برتر هفته (۵)

وِلیاوِلیا عضو تأیید شده است.

مدیر نویسندگان +مترجم‌آزمایشی
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
منتقد ادبی
رمان‌خـور
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,085
پسندها
پسندها
13,083
امتیازها
امتیازها
598
سکه
3,801
تعالی

همانطور که از اسم مسابقه مشخص هست، به برترین دیالوگ این هفته جوایز اهدا خواهد شد.
تنها رعایت یک موضوع برای شرکت در این مسابقه مهم است
«لطفاً دیالوگ انتخاب شده از آثار خودتون باشه»
آثار شامل: رمان، داستان، رمان کوتاه، داستان کوتاه، داستانک، فیلم نامه، فن فیکیشن و...

📌در همین تاپیک با ذکر عنوان اثر ارسال کنید

📌جوایز:
۱_ نفر اول: 40 سکه
۲_ نفر دوم: 30 سکه
۳_ نفر سوم: 20 سکه

📌زمان ارسال:
۳ مهر الی ۹ مهر
​
 
مارتین: اگر مرا رها کنی و بروی چه؟
لیزا: باید برایم از بازار پارچه بخری. یک عروسک می‌دوزم و اسمش را می‌گذارم مارتین.
مارتین: از جیب‌هایم بدم می‌آید.
لیزا: برو بازار. پیراهن‌هایت را بفروش و برای خودت جیب بخر.
مارتین: می‌خواهم جیب‌هایم را سوراخ کنم.
دستش را در جیب راستش می‌برد؛ اما قیچی روی زمین می‌افتد.
مارتین: (با گیجی به قیچی می‌نگرد) فکر کنم خیلی وقت است که سوراخ شده‌اند.
لیزا: این سوراخ نیست، فقط یک سوءتفاهم است.
مارتین: حالا سکه‌هایم را کجا بگذارم؟
لیزا: (با حالتی کسل) تو که سکه‌ای نداری مارتی!
مارتین: اگر کسی به من یک سکه داد چه؟ آن را کجا بگذارم؟
لیزا: روی زمین.
مارتین: روی زمین؟
لیزا: نمی‌افتد‌.


نمایشنامه لیچه
 
«ماهراه: منم ماهرا، ثمرِ آن عشقِ ممنوعهٔ دیرین
زاییده‌ام زِ سیاه‌چاله‌ای از نور، تا مرز شوم را بشکافم.
ای پدر! ای شب! این زوال هستی، میراث توست.
تو که از ظلم نوری زندگی برای خود ساختی و از آن عشق صورت مادرم را سوختی.
چگونه تاب بیاورم تاریکی را؟ نور مادر، در افکار دخترش دمیده است.»

«شب، از تاریکی مطلق، صدایی می‌آید که انگار از میلیون‌ها سال پیش می‌آید.
سکوت، ای خورشیدِکم‌فروغ!
نور، جرم بزرگ است در دیوان شب.
ماهراه، که میراثدار سردی من و سرکشی ماه من است.
می‌بایست در سایه می‌لغزید، نه آنکه فریاد روشنایی سر دهد.
تو قانون را شکسته ای، مبپرس مجازات تو چیست؟
نابودی نه، مجازات درد و شکنجه نور، روشنایی است
مجازات تو تبعید به کرم چاله مرگ به حکم فرمانروایی این سرزمین این تعبید می‌ماند تا به وقت به مرگ.»

«ماه: با خشمی که از سوختگی‌اش شعله می‌کشد،
فریاد زد.
نخواهم داد، این گنجینهٔ زجر را به تو!
تو، صورت عشق ما را سوزاندی، تا مرا به نفرت از خودت واداری؟
از دخترم گذر نمی‌کنم، ببین دخترکم تو بی‌گناهی!
اگر ماهراه تبعید شود، باید تقاص بدهی به لشکر نور آن هنگام است که می‌شود حکمت صدور.
قتل، دزدی، جنایت، آتش، سیاهی، فرار و ظلم در این دادگاه پس می‌دهی کارما فرمانروای دروغ.
ای سیاه ترین آفریده هستی، مراقب عواقب حرف هایت باش.
از چهره اش خشم و نفرت نمیان است فریاد می‌کشد: هرکس با شب هم پیمان شود زنده نخواهد ماند.»


«نمایشنامه غروب »
 
می‌گویم:
«من هم منتظرم چشم‌هام بسته بشه و دیگه باز نشه، نمی‌دونی چه حسی داره که بعد هر ثانیه، با خودت بگی که این لحظه هم زنده موندم. البته کاش هیچوقت ندونی.»

لوکاتیانا
 
مارسِل : _به توام گفتن واسه آزادیت باید با بال پرواز کنی؟
ویولت قطره اشکی از چشمش میچکد و به آسمان تیره جنگل افسون خیره میشود!
مارسِل خیره بر چشمانِ دریایی ویولت لب میرند : _ویو من؟ آزادیت توی آغوش من بود..توی قفس من..تو توی آغوشم با دستای من که مثل بال بودن و گره دستام که ی قفس بود پرواز کردی! لبخندی سرشار از عشق بر روی لب های ویولت نمایان میشود! ویولت : _نظرت چیه امشب بازم باهم پرواز کنیم و تا اوج فلک بریم؟
مارسِل از لحن دخترانه ویولت دلش غش میرود و سپس محکم اورا در آغوش میگیرد و با عطشی خواص موهای بلند خرماییش را نفس میکشد! مارسِل : _مگه قشنگتر از پرواز با پری کوچولوم داریم؟ ویولت قهقه ای مستانه سر میدهد و در این نیمه تاریک جنگل افسون بر روی پل شیشه ای خودش را به آغوش مجنونش میسپارد..

رمان پرواز / شاید آزادی در قفس است / اثر گناهکار
 
مارگارت قبلا این زخم‌ها را دیده بود، اما داستان زخم‌ها را نمی‌دانست. نوک هر دو سینه‌اش قطع شده بود. روی شکمش جای بریدگی‌های عمیقی باقی مانده بود. نگاه لرزانش به سمت کتف اسپریت کشیده شد. یکی از کتف‌هایش تا پایین گردن سوخته بود و پشتش مملو از خطوط درهم‌برهمِ ضربات شلاق بود.
«من بیماران زیادی رو از چنگال مرگ نجات دادم و هنوز هم از مردن می‌ترسم، اما هرگز برای زنده موندن التماس نمی‌کنم.»
در حالی که انگشتانش را روی زخم‌های بدنش حرکت می‌داد، نگاهش با آتش شومینه گره خورد.
«هر زخمی که به من زدن داستان یک شرارته و انسان‌هایی که روی زخم‌هام مرهم گذاشتن، داستان یک مرحمته.»
لباسش را تنش کرد و کمربندش را سفت و محکم به دور کمرش بست.
«این زندگی فانی چه ارزشی داره، اگر هدفی برای دنبال کردن نداشته باشی.»

هنگامه‌های خونین: خنیاگران تزویر
 
«مامان ما...منو فائزه خیلی…خیلی خوشبختیم که مادری مثل تو رو داریم. تو، تو بهترینی…منو فائزه هیچ وقت هیچ چی رو ازت پنهون نکردیم و نمی‌کنیم اما... اما بعضی غم‌ها و حرف‌ها هست که…فقط باید تو دل آدم چال بشه و غیر خودش نذاره کس دیگه‌ای به‌خاطرش عذاب بکشن.»
دلش پر بود و دیگر نمی‌توانست مانع از بارش قطرات مزاحمی که قصد باریدن داشتند، شود.
مادر انگشتانش را بین مو‌های سیاه دخترش فرو و نوازشش کرد و آرام گفت: «حَتی به مادر»
شانه‌هایش بیشتر لرزید و با صدای گرفته نالید «حتی به مادر!»


«این کتاب نامی ندارد»
 
عقب
بالا پایین