دلنوشته [محمد همایون]

در پی نفسی نو گریخت از شهرش
پذیرفت آن حس همیشگی غم از کنارش رفته
اما دانست زندگی از او مهاجرت کرده ..!
 
از هر جهت به هیچ می‌رسد
خوب که نگاهش کنی
نگاهش هم تجمع خالی‌هاست
 
همه به طریقی بر اعصابت راه می‌روند
اعتراض که می‌کنی می‌گویند پیاده‌روی مفید است
 
ما کاغذهای چرک‌نویس نویسنده‌ای خسته هستیم
مچاله شده در زباله و پخش در کف اتاقی غمگین
 
ولی تو می‌توانستی کمی درمان کسی باشی
که برای التیام زخم‌هایت زخم‌ها خورد
 
روز را به زحمت به شب می‌رسانم
و آنکه من را می‌فهمد می‌داند
چه دشوار است نور را به تاریکی وصل کردن..!
 
مغزم انبار حرف است
ولی جمله‌ها قبلِ گفتن آتش می‌گیرند
و دودشان در چشم خودم می‌رود
 
عقب
بالا پایین